








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از جالبترین کارهای امیرمهدی توی این سفر، سلام دادنش موقع ورود به حرم بود. اولین باری که رفتیم زیارت امام رضا (ع)، امیرمهدی خیلی ذوق زده بود. وارد صحن جامع شدیم و بعد هم آمدیم تا جلوی درب صحن سقاخانه. ایستادیم و دست به سینه گذاشتیم و خدمت حضرت سلام کردیم. به امیرمهدی گفتم: "مامان جان! روتو بکن به این سمت و به امام رضا سلام کن" و گنبد را نشانش دادم.
عکس العملش، صادقانه ترین و شاید قشنگ ترین سلامی بود که دیده بودم. گردنش را کج کرد و با ناز و غمزه کودکانه ای گفت: "سلام امام رضا!" برای یک لحظه بغضم گرفت و اشکم سرازیر شد. چه دنیای صادقانه و زیبایی است، دنیای کودکی... .
فکر می کنم شب دوم بود که همگی رفتیم حرم. امیرمهدی تا چشمش افتاد به ویلچر عاریتی خاله اشرف، پدر ما را درآورد که این مال منه و من می خوام سوار شم. هرچه هم توضیح و تفصیل دادیم که نمیشه و خودت باید راه بیایی گوشش بدهکار نبود. بالاخره هم رضایت داد که با خاله اشرف، دو ترکه سوار شوند!!![]()
شب بعد که با مادرم و خواهرها و امیرمهدی و مریم و مهدیار رفته بودیم، رفتیم توی رواق همیشگی و مشغول زیارت نامه خواندن شدیم و امیرمهدی و مهدیار هم مشغول بازی و این طرف و آن طرف دویدن. یک دفعه سر بلند کردم و دیدم امیرمهدی نیست!! مامان بنده خدا داشت سکته می کرد. مریم هم حسابی هول کرده بود. خلاصه عملیات جستجو شروع شد و ما هم از دلشوره رو به موت!! یکدفعه مریم داد زد که: "اوناهاش!" دیدم با خیال راحت توی بغل یکی از خدام خانومه. کلی عصبانی شدم. جالب اینجاست که خانومه گفت: "داشت می رفت از در رواق بیرون که دیدمش. بهش می گم که گم شدی کوچولو؟ خیلی خونسرد نگاهم میکنه و اصلا جواب نمیده. بعد هم میگم خب مامانت رو صدا بزن تا پیدات کنن، توی بغل من جا خوش کرده و هیچی نمیگه!!"![]()
شب آخر که دیگه واقعا پرماجرا بود.
اول اینکه یواشکی با خودمون دوربین بردیم و هول هلکی چند تا عکس انداختیم. مساله بعدی، مشکل همیشگی ما بود یعنی دستشویی رفتن آقا پسر!! قبل از حرکت به سمت حرم چندبار تذکر دادم که مامان جان دستشویی داری؟ بیا ببرمت! که سفت و سخت مخالفتش رو ابراز کرد. مثل همیشه هم سر لباس پوشیدن کلی مساله داشتیم تا راضی شد و بعد از کلی معطلی برای مادرم اینا و مریم، هول هولکی رفتیم حرم. توی رواق همیشگی داشتند با مهدیار بازی می کردند که اومد و و اعلان کرد که دستشویی داره.
خلاصه کیف وسایلم رو گذاشتم پیش مادرم اینا و بدو بدو رفتیم تا صحن جامع. این بعد مسافت هم مساله ایه ها!! حالا مگه می رسیدیم!!
بالاخره رسیدیم. اما قبل از شروع عملیات، یه دفعه شازده ما نتونست جلوی خودشو بگیره و خلاصه بعله!!![]()
داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. یعنی کارد می زدی خونم درنمی آمد!! نمی دانستم با این وضعیت فجیع چه کار کنم. از طرفی نه موبایل همراهم بود که با مادرم اینا تماس بگیرم نه کیف پولم که تاکسی بگیرم تا هتل!! بعد هم یادم افتاد که لباس اضافه برایش برنداشته ام. گفتم شاید مریم همراهش لباسی چیزی داشته باشد.
خلاصه توی دستشویی! (منظورم توی راهروهای عریض و طویلش است!!) در به در دنبال موبایل می گشتم. اون وقت شب هم خیلی خلوت بود. چند تا دخترخانوم ایستاده بودند و ازشان پرسیدم موبایل دارید؟ که خیلی مشکوک بهم نگاه کردند و من هم برای رفع اتهام، توضیحات مبسوطی دادم!!
بالاخره شماره گرفتم ولی آنجا اصلا آنتن نمی داد!
از نظافتچی های آنجا پرسیدم وسیله گرمایشی ندارید که من لباس های پسرم را رویش خشک کنم که فرمودند خیر!!
دیگر مانده بودم چه کار کنم که یادم افتاد اتاق های بازرسی ورودی حرم، بخاری برقی دارند. هوا هم فوق العاده سرد بود و می ترسیدم که بچه هم سرما بخورد! پیچیدمش لای ژاکت خودم و آمدم تا بازرسی و به 2 نفر خانومی که آنجا بودند توضیح دادم و آن بندگان خدا هم کمال همکاری را با من کردند.
خلاصه ماجرایی بود. ملت می آمدند داخل اتاق بازرسی و با مدل جدیدی از خشکشویی مواجه می شدند!!![]()
بالاخره شلوارش را با مصیبتی خشک کردم و بعد از تشکرات فراوان از آن 2 بانوی مهربان راه افتادم به سمت داخل حرم. داخل صحن سقاخانه که رسیدم دیدم مامان اینا دارند می روند و بعد از کلی اظهار نگرانی که چی شد و کجا بودی؟! با هم خداحافظی کردیم و من و امیرمهدی رفتیم داخل پیش مریم و مهدیار و تا نماز صبح ماندیم. اینقدر هم حواسم پرت شد که دیگه نتونستیم عکسی بگیریم!!
به هر حال با همه این تفاصیل، سفر پرماجرا و البته خوبی بود.![]()

قبل از حرکت به سمت حرم- قربون ژست مدیرعاملیت برم من!![]()

صحن جمهوری- امیرمهدی و مهدیار