








سر برمی گردانم و چشمم به بیلبورد بزرگی می افتد که بارها دیده ام. کلوزاپی از یک دخترک با چشم هایی که اشک در آنها لب پر می زند. عکس، عجیب زنده است و انگار با من حرف می زند.
آرام در گوش پسرک می گویم: "داره گریه می کنه."
پسرک سرش را به طرف پنجره ماشین می گیرد و بلند می گوید: "نی نی! چرا گریه می کنی!؟"
و هزاران فکر به ذهنم هجوم می آورند: مادری که دیگر آغوش مهربانش را در کنار خود ندارد. دست های گرم و پدرانه ای که دیگر نیستند تا احساس امنیت خاطر را برایش سوغات آورند. برادر و خواهری که زیر آوار مانده اند و ترسی که به تمامی تجربه می کند و
تنهایی او و هزاران کودک دیگر در همه دنیا و در میان آتش و خون و دود همه جنگ ها...
به پسرکم نگاه می کنم و بعد به آن چشم های کودکانه و آن نگاه ترسان دخترک!
به کدامین گناه...

این عکس، صرفا جنبه تزیینی ندارد!
واقعی است!!