








این قضیه مربوط به دو ماه پیش است که مثل همیشه با تاخیر آپلود می شود!! خاطرات مشهد هم باشد برای پست بعدی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هيچي از اين بدتر نيست که بعد از مدتها بخواي کمي از اين شکل و شمايل زاقارت!! دربيايي. با عجله از محل کارت بياي بيرون و فراموش کني پول کافي برداري و بعد بري و کلي جلوي چند نفر خانوم محترمه ضايع بشي و بدو بدو بري و بعد از تست ۲-۳ تا عابربانک خراب، موفق به اخذ پول بشي و از هول و نگراني که مبادا جگرگوشه ات توي مهد کودک بمونه، انقدر حرص بخوري که حالت تهوع بگيري و بعدش بفهمي که گل پسر، دسته گل به آب داده و همه لباس هاش رو آبياري کرده و مجبوري امروز با يه لباس درب و داغون عاريتي ببريش خونه.
بعدش مجبور مي شي دست به دامن (البته به عبارت اصح و ادق، شلوار!) همسر جان بشي که برود دنبال فرزند دلبند و ۲۰۰ بار تکرار کني که: مبادا دير کني! و بعدش براي اينکه کمتر فکر و خيال به سرت بزنه، يک مجله ... که آنجا روي ميز افتاده برداري و با اينکه هيچ وقت هم علاقه اي بهش نداشتي ورق بزني و يهو چشمت بخورد به مقاله اي با اين عنوان که: "بگوييد آرزويتان چيست تا بگويم مردم شما را چگونه مي بينند؟" يا يک همچين چيزي! به قلم آقاي دکتر ... که خيلي هم شهره آفاق و انفس است!!
بعد همينجوري مقاله را بخواني و يک دفعه يک پاراگراف از مقاله مثل خاري توي چشمت فرو برود که:
"مادري که در عنفوان جواني، فرزند خود را به شيرخوارگاه و سپس به مهدکودک مي سپارد، بايد توقع داشته باشد که اين فرزند در دوران سالمندي او را به خانه سالمندان بسپارد چرا که فرزند فکر مي کند که اگر چنين کاري خوب نبود که مادرش مرتکب آن نمي شد!! ..." و قس علي هذا... .
بعد هزار جور فکر و خيال بياد و همينجور توي سرت چرخ بخوره که:
يعني اين آقا حواسش نيست که با اين مجله و آمار بالاي خوانندههايش دارد مثلا فرهنگ سازي ميکند و نبايد هر حرفي را به خورد خلق الله بدهد؟
يعني نمي داند که ممکنه خيلي از مادران شاغل، اين مقاله را که به قلم يک شخصيت معروف و به اصطلاح فرهنگي نگاشته شده بخوانند و دلشان هري بريزد پايين؟
يعني نميفهمد که دقيقا دارد يک چهره سنگدل و بيمسئوليت از مادران شاغل ترسيم ميکند؟
يعني ايشان خبر ندارد که خيلي از اين مادران، از سر ناچاري و فشار مالي دلبندشان را از خودشان دور ميکنند؟
يعني نميداند که خيلي از روزها وقتي جگرگوشه شان را به مهد مي سپارند، احساس خفگي گلويشان را چنگ مي زند و توي خيابان يواشکي اشک هايشان را پاک مي کنند؟
اصلا گيرم که مادري از سر نياز مالي کار نکند، ولي آيا فکر نمي کند که بسياري از مادران تحصيل کرده ما با حضور در اجتماع و استفاده از توانمندي هايشان است که بهتر مي توانند نفس بکشند، به خودشان بگويند و ثابت کنند که: هستند و مي توانند؟
يعني اين آقاي محترم، نديده است بسياري از مادران ما را که بعد از بزرگ شدن بچه هاي قد و نيم قدشان و ازدواج آنها و تنها ماندن خودشان از خود مي پرسند که راستي سهم من از زندگي همين بود؟ حالا ديگر براي چه کسي زندگي کنم؟!
يعني ايشان فکر ميکند که مادري يعني فقط و فقط ماندن در کنار فرزند براي همه دقيقه ها و ساعت ها و ثانيه ها؟
يعني اين آقا نميداند که بسياري از مادران شاغل، بسيار بيشتر و بهتر از بسياري از مادران خانهدار، براي فرزندشان وقت صرف ميکنند و حوصله به خرج ميدهند و مايه ميگذارند؟
يعني خبر ندارد که قوانين مسخره کار، مساله تقابل ميان مادر شدن و شاغل بودن را درنظر نگرفتهاند و بعد از گذشت سالها، تنها تغيير عمدهاي که در مورد مادران شاغل صورت گرفته، افزايش مرخصي زايمان از 4 ماه به 6 ماه است؟!
يعني نميفهمد که اگر قوانين کار، قدري بيشتر مصالح کودکان اين کشور را درنظر ميگرفت، هيچ مادري، بلانسبت، مغز خر تناول نکرده که از تسهيلات و مرخصيها استفاده نکند؟!!
يعني اين آقا نميداند که خيلي از مادران خانهدار هم علاقه دارند شغلي داشته باشند تا از ساعات طولاني و تمام نشدني و کسل کننده روز خود را به نحوي مطلوبتر بگذرانند؟
يعني خبر ندارد که اجراي سيستم کار پارهوقت، ميتواند منتهاي آمال يک مادر شاغل باشد، ولي چنين چيزي در سيستم شغلي و حرفهاي کشور چندان قابل قبول نيست؟
اين آيا و شايدها کم کم دارد مغزم را منفجر ميکند! خودم بعد از مادر شدن دراين تناقض ميان مادر بودن و شاغل بودن گرفتار شدهام و هنوز هم بعد از 3 سال و اندي درونش دست و پا ميزنم و اين حس عذاب وجدان لعنتي رهايم نميکند!
کارم تمام ميشود و به همسرخان زنگ ميزنم. ميشنوم که با پسرک حرکت کردهاند. نفس راحتي ميکشم و ميگويم که شما برويد! خودم ميايم.
به خانه که ميرسم، گوشهايم را تيز ميکنم تا صداي پسرک را بشنوم. از سروصدا خبري نيست. در را باز میکنم و با خانه سوت و کور مواجه ميشوم.
ميروم سراغ تلفن و شماره همسري را ميگيرم. تماس قطع ميشود و دوباره ميگيرم. اين بار صداي همسرخان را ميشنوم که به پسرک ميگويد: «بيا با مامان حرف بزن!» پسرک گوشي را ميگيرد و شنيدن صداي سلامش کافي است تا اشکهايم سرازير شود. گلويم چنان گرفته که نميتوانم کلمهاي به زبان بياورم. بالاخره با صداي لرزاني حالش را ميپرسم: «خوبي ماماني؟ عسلم؟ الان کجايي؟ کي اونجاست؟» پسرک برايم از گنجيش (گنجشک) و هواکش و ... خلاصه همه ريزهکاريهاي دور وبرش ميگويد!!
همسري توضيح ميدهد که با هم رفتهاند کارگاه و زود برميگردند. خيالم راحت ميشود، اما آن احساس خشم و ناراحتي بعدازظهر رهايم نميکند. چشمم به ظرفشويي و ظرفهاي کثيف داخلش ميافتد. نميدانم چرا ياد آگاتا کريستي ميافتم که گفته بود، ايده داستانهاي جنايياش را وقتي پيدا ميکند که ظرف ميشويد، چون از اين کار متنفر است!! ميروم سراغ ظرفها و حرصم را سر آنها خالي ميکنم، چنان قيژ قيژي و تق و توقي راه انداختهام که نگو!
دوباره ياد آن مقاله احمقانه و نويسندهاش، آقاي دکتر ... ميافتم، با آن ايدههاي مسخرهاش در مورد زندگي شاد و بيدغدغه.
اااااااااااه. باز هم اين اشکهاي لعنتي!! مرده شور خودش و مجلهاش را ببرند!!!