تبليغاتX
عشق کوچولوی من

قربون صدقه‌های متقابل من و امیرمهدی:

امیرمهدی: ای پدر صلواتی!

من: ای جیگرصلواتی!!

امیرمهدی: ای جیگر سوخته!!!

من:

 

سرگیجه شدیدی گرفته بودم و خاله مریم داشت فشارم رو می‌گرفت. از آنجا که کلا علاقه‌مندی شدیدی به ابزار  و وسایل ممنوعه و نامربوط!! داری، سریع خودت رو رسوندی!!

امیرمهدی: خاله!

خاله مریم: جانم!

امیرمهدی: من رو هم فشار میدی؟!!!

 

یکی از بازی‌های من و تو با هم مامان سواری است، بنده نقش مرکب رو بازی می‌کنم و شما هم نزول اجلال می‌کنی روی کمرم!! آمدی سراغم که: مامان! بیا مامان سواری!

-         مامان جان! یه دقیقه نشسته‌ام دارم فیلم تماشا می‌کنم. برو به بابا بگو بیاد باباسواری!

-         نهههههههههه! بابایی پاش درد می‌کنه!!

جانم! پس کلا فقط مامانا باید سواری بدن؟!! 

در راستای ادامه امتحانات من و مزاحمت همیشگی ما برای مامان فاطمه، دیشب تا ساعت 5/1 که من داشتم درس می‌خوندم، شما هم پا به پای من بیدار بودی و سروصدا می‌کردی. خاله مریم که می‌خواست با یه ترفندی ساکتت کنه، گفت که بیا آهنگ سریال رستگاران گوش کن و برات هدفون گذاشت، غافل از اینکه علاقه تو به آواز و موسیقی کار دستمون میده و نصف شبی، خلقی به خاطر همخوانی پسرک با جناب اصفهانی، زابراه می‌شوند!!

من که دیگه کم آوردم و با اصرار بردمت که بخوابونمت. توی تاریکی صدای هه هه شنیدم و فکر کردم داری گریه می‌کنی. بعدش که دقت کردم دیدم هر چند ثانیه صدای هرهر خنده‌ات بلند میشه. هرچی هم پرسیدم که نصف شبی داری به چی ‌می خندی جواب ندادی.

به قول بابایی، لابد داشتی برای خودت جوک تعریف می‌کردی!!!

روش‌ جدید گفتمان تو قربون صدقه رفتنه، حالا طرفت ممکنه من باشم یا اسباب بازیت یا یه صندلی!! داشتی به زور یه صندلی رو هل می‌دادی تا کنار خاله مریم بنشینی پشت کامپیوتر که پایه صندلیت گیر کرد به صندلی خاله مریم. همان‌طور که داشتی زور می‌زدی خطاب به صندلی می‌گفتی که:

برو دیگه قربونت برم! برو دیگهههههههههههه!

وقتی هم دیدی قربون صدقه در مورد این صندلی بی‌عاطفه جواب نمی‌ده، شروع کردی به جیغ کشیدن!!!

بولینگ عبده- بهار ۸۸

امتحانات همچنان ادامه دارد! فعلا این پست رو با عجله و اورژانسی گذاشتم. تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

هر وقت که باهم از تقاطع خیابان فاطمی رد میشیم یاد اون روز می افتم. این قضیه مال تابستون ۲ سال پیشه و در راستای تاخیر فاز من در نگارش خاطرات، الان و بعد از ۲ سال ثبت میشه.

سر تقاطع فاطمی، یه ستادیه که فکر می کنم متعلق به ا.رت.ش باشه. محوطه سرسبزی داره و استخر کوچکی و فواره ای و خلاصه صفاسیتیه برای خودش!! دور تا دورش هم نرده کشی شده است.

هر بار که می خواستیم از آنجا رد بشیم، اعلام می کردی که "می خوام برم اون تو!" و اصرار داشتی که از لای نرده ها رد بشی و من هم توضیح می دادم که "نمی شه و اجازه نداریم و تازه ما بزرگیم از لای نرده ها رد نمیشیم که!"

تا این که اون روز بعد از اصرار چندباره ات، من راهمو کشیدم و رفتم تا بلکه کوتاه بیایی و دنبالم حرکت کنی. یه لحظه برگشتم و دیدم داری تقلا می کنی که سرت رو ببری لای نرده ها و بعد از کمی کلنجار موفق شدی و حالا زور می زدی که دست و پاهات رو هم رد کنی، اما گیر کردی.

چنان صحنه کمیکی پیش اومده بود که نگو. اومدم بالای سرت و شروع کردی به آه و ناله. بهت تشر زدم که "چرا حرف گوش نمی دی؟ خیله خب! حالا سرتو بیار بیرون!" غافل از اینکه سرت گیر کرده بود!

در همون لحظه ۴-۵ نفر خانوم و آقا در حال عبور بودند و خلاصه قضایا داشت تبدیل می شد به معرکه مارگیری!! دورمون جمع شدند و یکی از آقایون جلو اومد به قصد کمک که گفتم چیزی نیست و خودش سرشو درمیاره!!

البته بعد از چند ثانیه تقلا، بالاخره معرکه تموم شد و کله مبارک هم از لای نرده ها دراومد!!!

 

 پارک لاله- تابستان ۸۷

گل من و جوجوی محبوبش! خودش کم، کار خونه می کنه!!! تازه دستکش آشپزخانه هم توی دستهای جوجوش کرده!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

قبلش گفته باشم که اگه کسی جنبه نداره و سن و سالش پایینه و اینا، این پست رو نخونه!!!

تازگی ها نمی دونم چرا اینقدر حرفای بد افتاده توی دهنت! اساسا من از استعداد بچه ها توی یادگرفتن حرفهای ممنوعه در عجبم! یعنی اصلا از کجا می فهمن که توی کلی حرف که زده میشه کدومش جزء این دسته از کلمات مساله داره؟!

البته در مورد تو فکر می کنم یکی از دلایلش، بعضی موارده که توی عصبانیت حواسم به کلماتم نبوده و یه دلیلش هم چند تا از فیلم هایی باشه که اشتباه کردم و گذاشتم تماشا کنی مثل آتش بس و توفیق اجباری و از این حرفا که البته دیگه ممنوع شد دیدنشون. البته فیلمی مثل شهر موش ها که تو فقط به عشق آنونس های قبل از شروع فیلم، تماشا می کنی هم خیلی بی تاثیر نبود.

خیر سرمون رفتیم فیلمی رو گرفتیم که مناسب سن و سالت باشه، غافل از اینکه تبلیغات فیلمهای بزرگسالان توش هست و همین ها بدآموزی داره!! نمونه اش حرفاییه که این روزها مثل نقل و نبات، از دهن مبارک سرازیر میشه و من رو به شدت عصبانی و ناراحت می کنه!!

بعد از اینکه افتخار شستشوی پس از دستشویی رفتنت، نصیب مامان فاطمه شد:

- مامان فاطمه!

- جانم!

- خاک بر سرت!!

مامان فاطمه سعی می کنه با روش های تربیت مثبت عمل کنه: نه مامان جان! بگو گل بر سرت!

- نه مامان فاطمه! "گل بر سرت" که حرف خوبیه!!!

چی بگم به تو آخه بچه فسقلی!!!

چند روز پیش همینطوری داشتی توی اتاق راه می رفتی که یه دفعه به سبک توفیق اجباری گفتی:

- مرده شوی خودت و خواهرتو ببرن!!!

خداییش من موندم این یه جمله رو که اصولا تا حالا نشنیده بودی، چطوری از توی اون همه دیالوگ فیلم، کشیدی بیرون!!!

یادمه یه بار داشتیم با هم از سرکار می رفتیم خونه. قضیه مال ۱ سال پیشه. اون وقتا یه عادتی داشتی مبنی بر اینکه در طول مسیر پیاده روی، چندین بار تغییر مسیر می دادی، چند دقیقه که این طرف خیابان راه می رفتیم می گفتی حالا بریم اون طرف!!!

اون روز هم همین بازی رو درآوردی. من که خیلی خسته بودم و حال و حوصله این اطوارها رو نداشتم، آمپرم زد بالا:

- مادر من! یعنی چی اینکار؟ مگه ما دیوانه ایم که هی از این طرف خیابون بریم اون طرف و دوباره برگردیم؟

یه دفعه زل زدی تو چشام و صداتو بالا بردی که: دیوانه!!

می گم که من موندم این کلمه های کلیدی رو چطوری توی جمله ها کشف می کنی؟!

دیشب رفته بودیم مهمونی. شب قبلش خیلی دیر خوابیده بودی و صبح هم که مهد کودک و برنامه همیشگی. خواب ظهرت هم توی مهدکودک داشتی ولی بعد از ظهرش خیلی خسته و عصبی بودی. وقتی هم که خسته باشی خدا نصیب نکنه!! همه جور چیزی از دهان و دندان مبارک تراوش می کنه، از حرفای بد بگیر تا گاز!!!

 نمونه اش اینکه به محض اینکه مامان فاطمه (مامانی بابا) از راه رسید و خواست تحویلت بگیره هوار کشیدی که: "خاک بر سرت! برو بالا!" و راه رو بهش نشون دادی!

اون یکی مامان فاطمه (مامانی من) رو هم حسابی خجالت دادی و دستاش رو چند تا گاز حسابی گرفتی!!

خلاصه که حسابی برام آبرو خریدی مادر!!

خب! حالا میشه بفرمایید بنده باید چیکار کنم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

مکالمه پدر و پسر در مورد اتفاقات روز مهدکودک:

- بابا! هلیا اعصابش نبود!! ناراحت بود.

توی تابستون کلاس زبان می ری و بعضی موقع‌ها یه افاضاتی ازت سر میزنه. پریروز داشتی به دایی محمدحسین که بهت کمک کرده بود می‌گفتی: Thank you!

امروز بهم گفتی: I love you!

داشتیم با هم نقاشی می‌کردیم. بعدش من با مداد رنگی هات شکل های حروف الفبای انگلیسی رو درست می‌کردم و تو اسمشون رو می‌گفتی.

خودت هم با مدادهات شکل X رو درست کردی. ازت پرسیدم:

- مامان جان! این چیه؟ اگه گفتی!

- این "گیلیسیه" (انگلیسیه)!!!

داشتی از پله ها می رفتی بالا و یادم نیست ولی یه چیز بامزه ای گفتی. من هم یهو جوگیر شدم و خواستم به عادت بد همیشگی بچلونمت. خلاصه با.سن مبارک رو یه نموره چلوندم!!!

داد و بیداد راه انداختی که:" آآآآآآآآآآآآآآآآآی! دردم اومد! درد می کنه!! بوسم کن."

- "ببخشید! بیا بوست کنم." و صورتت رو بوسیدم!

راضی نشدی و اشاره کردی به پشتت که: "نه! اینجا رو بوس کن! درد می کنه."

خلاصه اینکه تا ما.تحت مبارک بوسیده نشد، راضی نشدی!!!

 پسرکم- تابستان ۸۶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

برای تولد ۴ سالگیت، مدل کیکت رو از مدت ها قبل سفارش داده بودی، مدل ماشین! بس که به ماشین و ماشین بازی عشق می‌ورزی! هر بار هم تکرار می‌کردی که: وقتی هوا تابستون بشه!! تولدم میشه، برام کیک ماشین بخر!

ما هم امتثال امر کردیم! کیک رو گرفتیم و همراه بابایی رفتیم عکاسی و بعد از کلی بازیگوشی که دیگه آقای عکاس کم آورده بود، عکس گرفتیم. توی عکاسی هم حسابی جوگیر شده بودی و به همه تبریک می‌گفتی بابت تولدت!! مامان فاطمه اینا هم که منتظرت بودند تا بریم کادوبازی!

هنوز هم بعد از چند هفته، سراغ کیکت رو می‌گیری!!

منتظر شروع مراسم! هرچی گفتیم بیا شلوار درست و درمون بپوش، خوش تیپ بشی و از این حرفا فرمودید که من شلوار راحتی می‌خوام! می‌ترسم عروسیت رو هم با پیژامه بری مادر‍‍!!!

عشق فشفشه!!

 قربون چشمات برم!

خوشحال و خندان بعد از دریافت کادوها.

اونقدر ذوق کیکت رو داشتی که گفتی اول باید کیک بخوریم! بعد به حساب کادوها رسیدیم.

دست مامان فاطمه و خاله ها و دایی ها درد نکنه. البته امسال، باباحاجی اینا هم قبل از تولدت ما رو شرمنده کردند.

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  |