








چشم هایت، نگاهت،
حرف هایت، خنده هایت و حتی گریه هایت،
لبخندهای مهربانت،
وجودت، همه برایم زیباست.
با همه وجودم، همه وجودت را دوست دارم.
۴ سالگی ات مبارک!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن: راستی! چرا من اینقدر تاخیر فاز دارم؟! تازه بعد از جشن تولد و ... یاد پست تولد می افتم!!!
یه جور شیرینی که با پودر نارگیل درست میشه به اسم "حاجی مشهدی" از مشهد خریدیم که خیلی هم خوشمزه نبود ولی تو خیلی ازش خوشت اومده بود و هر روز به حساب چندتاش می رسیدی. خلاصه هر روز سراغشون رو می گرفتی که:
مامان! من حاجی مهشدی (مشهدی) میخوام!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هوس های تابستانی:
من شربت آب پرتقال (شربت پرتقال) میخوام!
من آبمیوه لیمو (شربت آبلیمو-لیموناد) میخوام!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از عملیات تعقیب و گریز و معدوم کردن یک سوسک:
مامان جون! سوسکه رو انداختی تو دور (دور) ؟!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جمله هر روزه در راه برگشت از مهد کودک به منزل:
مامان! من داغمه (گرممه)!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در حال ور رفتن با خونه سازی:
- مامان! ببین چی درست کردم!
- وااااای! چه خوشگله! این چیه عزیزم؟
- نردوون (نردبون)!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مادری! دوستت دارم و تلاش من و بابایی برای خوشحالی و خوشبختی توئه. نمی خوام اذیت بشی، ولی دیروز که کلی بازی در آوردی و نرفتی برای جلسه گفتاردرمانی، نگرانم کردی! ناچاریم که این دوره رو ادامه بدیم. خواهش می کنم تلاشت رو بکن! من واقعا نگرانم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این عکست رو خیلی دوست دارم با اون نگاه و ژست شیطون و وروجکیت!!

و این عکست که البته قدیمیه (فکر کنم مال قبل از ۲ سالگی)، با اون قیافه جدی و متفکر!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعدا نوشت!
یه ترجیع بندی بود که یادمه توی سن و سال راهنمایی بودم و پدرم در مدح امیرالمومنین (ع) سرود. شعرش رو خیلی دوست داشتم. نمی دونم چی شد که امروز یادش افتادم و بعدش یاد پدرم. ترجیع بندش که تکرار می شد این بود:
علی، اعلی، علی روح الامین است
علی، یار دل اهل یقین است
برای همه آنهایی که پدر دارند، مثل تو عزیزکم! آرزو می کنم که خدای مهربان سایه پدرشان را بر سرشان مستدام بدارد و برای همه پدرهایی که امروز از عالم دیگر دعاگوی فرزندان و عزیزانشان هستند، آرزوی آرامش و مغفرت دارم.
میلاد پدر مهربان همه کودکان دنیا، حضرت علی (ع) مبارک باد!
بازهم این قصه به تاخیر افتاد!
برگشتن مامان فاطمه، سوغاتی و مهمون بازی های بعدش باعث شد که خیلی نتونم سر بزنم و بعدش هم که خورد به اخبار و حوادث اخیر.
عزیزم! منو ببخش که اینقدر بی حوصله ام! چیزهایی می بینم که نمی دونم باید در قبالشون چه کاری انجام بدهم و از طرفی توضیح دادنش برای تو سخته! فقط آرزوی دنیای بهتر و روزگار آسانتری برای تو و نسل تو دارم!
آرزو می کنم، اشک ها و غصه های این روزهای خودمون رو هرگز در چشم های معصومت نبینم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این خاطره هم فقط برای ثبت در تاریخ!!
اون روز کلاس داشتم و نمی تونستم بیام دنبالت، بنابراین بابایی این وظیفه رو به عهده گرفت. بابایی تعریف می کرد که موقع برگشت، داشتید از میدان ولیعصر رد می شدید و میدان هم گوش تا گوش پر از ل.با.س.شخ.ص.یهای ب.ات.وم به دست! آنقدر وضعیت غیرعادی بود که توی فسقلی هم احساسش می کردی و با تعجب پرسیده بودی که:
- اینا کی ان؟
- هیچی عزیزم. یه مشت لاشخورن!!
از اونجایی که کلا روابط عمومی خیلی خوبی داری و باید آداب دانیت رو همه جا نشون بدی، به هر کدومشون که می رسیدین، بلند و با کمال ادب و احساس اعلام می کردی که:
- سلام لاشخو (لاشخور)!! ![]()
این وسط، بابایی بنده خدا مونده بود که چطوری شما رو دعوت به سکوت کنه!!! ![]()