تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من

از جلوی یک نمایشگاه ماشین عبور می­کنیم که صدایم می­زنی: اکرم جان! (تازگی ها دوباره این عنوان دارد جای عنوان مقدس مادر را می­گیرد!)

-         جانم!

-         ببین! ماشین پلیسه!

چشمم می­افتد به یک بنز الگانس نقره ای داخل فروشگاه. اول به اصطلاح میام حرفت را اصلاح کنم:

-         نه مامان! این که ماشین پلیس نیست.

بعد یک دفعه دوزاری کج و کوله­ام می­افتد که:

گل پسرم شباهت این ماشین را با ماشین های بنز پلیس تشخیص داده!!

 

 داخل حیاط منزل مامان اینا، داشتیم به قول تو، هوا می خوردیم! گوشم پیش خاله مریم بود و چشمم به تو که داشتی جعبه ابزار رو زیر و رو می کردی! بهت گفتم: "مامان جان! دست نزن! یه وقت دستت می بره یا یه چیزی رو می اندازی روی پات!"

بدون اینکه روتو برگردونی، گفتی: "لازم نیست نگران باشی!!"

مامان فاطمه، دوشنبه پیش (۷ اردیبهشت) برای اولین بار رفت حج عمره. یکشنبه بعد از ظهر، آخرین جلسه توجیهی شون بود و تازه توی جلسه بهشون اعلان کردند که باید ظهر دوشنبه توی فرودگاه باشن. می گفتن که چون پروازشون سعودیه لحظه آخر ساعتش رو اعلام کرده اند.

تصادفا اون روز از سرکار، به اصرار تو رفته بودیم خونه مامان اینا. جالبه که من می خواستم بریم خونه خودمون و از تو اصرار که بریم خونه مامان فاطمه.

خلاصه مامان با حالتی عجول و عصبی اومد خونه و تند و تند مشغول جمع و جور کردن کارها و خداحافظی های باقیمانده اش شد و من هم مشغول آماده کردن و چک کردن وسایلش شدم. از شانس ما خاله مریم اینا هم نمایشگاه داشتند و مریم دیر اومد خونه.

تو که این همه عجله و رفت و آمد را می دیدی، مرتب توی دست و پا بودی و وسایل رو بیشتر به هم می ریختی!! مامان فاطمه لباسش رو پوشیده بود که بره از چند تا از همسایه ها خداحافظی کنه که گیر دادی: کجا میری؟

یه دفعه مامان آمپرش زد بالا که: "میرم بهشت زهرا!! (دور از جونش!!)

شروع کردی پا به زمین کوبیدن که: "من هم می خوام بیام!!!"

صبح هم گیر داده بودی که: "من هم می خوام برم مکه!!"

 

 گل پسرم و جوجوی محبوبش

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  |