








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این دومین بار بود که با امیرمهدی می رفتیم مشهد. بار اول اردیبهشت ۸۷ من و امیرمهدی و همسرخان با دایی مصطفی اینا و مامان فاطمه بودیم و خلاصه امیرمهدی با همراهی و همکاری ملیکا، حال اساسی به همگی همسفران داد! نه گرفت!!!![]()
این بار (آبان ماه) بهتر بود البته! این سفر زنانه بود. البته پسرک این وسط چه می کرد، خدا عالم است!!
من و امیرمهدی و مامان فاطمه و خاله ها با جمعی از دوستان (مریم و مهدیار و مادرش اینا و ...). این سفر هم به لطف و دعوت مریم نصیبمون شد اون هم روز عرفه و عید قربان.
بگذریم که من و خاله مریم هر دومون یه عالمه پروژه و مشق!! داشتیم و تا لحظه آخر مردد بودیم که بریم یا نه که به لطف دایی مجتبی و لپ تاپش که تا آخر سفر ما رو همراهی کرد!! مشکلمون حل شد.
توی اون ایام، مشهد خیلی شلوغ بود و بلیط قطار به سختی نصیبمون شد، اون هم قطار اتوبوسی! به هر حال تا ساعت ۶-۷ بعد از ظهر، توی قطار، اوضاع بد نبود، اما وقتی امیرمهدی و مهدیار، خمیازه هاشون شروع شد، دیگه دوران خوشی به پایان رسید!! (داشتم فکر می کردم که چه توهمی بود!!
)
خلاصه مهدیار گرفت خوابید، اما امان از خوابیدن پسرک ما. ۱ ساعتی خوابید و بعدش دیگه بیچاره شدیم. خوابش به هم خورده بود و فریاد و فغان از روزی که یه همچین فاجعه ای رخ بده!!![]()
بعد از کلی جیغ و هوار، رضایت داد که شام بخوره و بعدش هم دیگه نخوابید. طفلک مریم پا به پای من بیدار بود. هرچی گفتم تو که پسرت خوابیده، برو استراحت کن! نرفت. خلاصه اون شب ما رو مرام کش کرد
. مسافران که داخل واگن، کف کرده بودند از این همه سرتق بازی پسرک و اینکه نیم وجب بچه نمی گیره بخوابه!!
و هی هیس هیس می کردند.
دست آخر مجبور شدیم با مریم بریم توی راهروی قطار بساط پهن کنیم و به زور دفتر نقاشی و مداد رنگی و خوراکی، پسرک رو ساکت کردیم. جالب بود که موقع راه رفتن از خستگی سکندری می خورد ولی راضی نمی شد بخوابه!! توی راهرو هم به شدت سرد بود و به ناچار برگشتیم توی واگن که دوباره شروع کرد به بهانه گیری و داد و هوار. این بار هرچی کاپشن و پالتو و ژاکت بود جمع کردم و رفتم توی راهروی قطار و امیرمهدی رو روی پاهام خوابوندم و یک خروار لباس روش انداختم. ظرف ۳ سوت خوابش برد!!
یکی نیست بگه خب بچه جون! خوابت میاد،بگیر بخواب دیگه!!
ملت می آمدند رد می شدن و با تعجب من را نگاه می کردند و چه فکری می کردند، خدا می دونه!!![]()
بالاخره حدودای ۲-۳ صبح رسیدیم مشهد. پیاده شدیم و رفتیم داخل یک حسینیه، چون توی اون وضعیت شیرتوشیر، هنوز هتل، خالی نشده بود. صبح اول وقت رفتیم هتل و جاگیر شدیم.
حالا بماند که من و خاله مریم چه روز عرفه ای داشتیم و چقدر اعمال انجام دادیم
و به جاش نشستیم، مشقامون رو نوشتیم و کلی دعا به جون مخترع لپ تاپ کردیم و سر شب، توی فلکه آب داشتیم دنبال کافی نت می گشتیم که مشقامون رو برای استادهامون بفرستیم!!![]()
این وسط هم مریم بنده خدا همه جوره با من همکاری و همدلی کرد تا من به کارام برسم. مریم جون انشالله بتونم جبران کنم خواهر!![]()
![]()
پ. ن: قسمت دوم، انشالله بعد از امتحانات، به سمع و نظر!! عزیزان خواهد رسید. شدیدا !! دعا بفرمایید که وضع خراب است و درس ها تلنبار!!
فعلا تا اواخر بهمن، خدا نگهدار!!![]()
سر برمی گردانم و چشمم به بیلبورد بزرگی می افتد که بارها دیده ام. کلوزاپی از یک دخترک با چشم هایی که اشک در آنها لب پر می زند. عکس، عجیب زنده است و انگار با من حرف می زند.
آرام در گوش پسرک می گویم: "داره گریه می کنه."
پسرک سرش را به طرف پنجره ماشین می گیرد و بلند می گوید: "نی نی! چرا گریه می کنی!؟"
و هزاران فکر به ذهنم هجوم می آورند: مادری که دیگر آغوش مهربانش را در کنار خود ندارد. دست های گرم و پدرانه ای که دیگر نیستند تا احساس امنیت خاطر را برایش سوغات آورند. برادر و خواهری که زیر آوار مانده اند و ترسی که به تمامی تجربه می کند و
تنهایی او و هزاران کودک دیگر در همه دنیا و در میان آتش و خون و دود همه جنگ ها...
به پسرکم نگاه می کنم و بعد به آن چشم های کودکانه و آن نگاه ترسان دخترک!
به کدامین گناه...

این عکس، صرفا جنبه تزیینی ندارد!
واقعی است!!