تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من
در راستای برخی رفتارهای خشونت آمیزت، مامان فاطمه را زدی. مامان فاطمه بنده خدا هم شروع کرد به الکی گریه کردن. عکس العمل تو خیلی جالب بود. رفتی جلو و گفتی:

- الهی بگردم! چرا گریه موکو.نی (می کنی)؟! بیا بوس کنم!!

داشتی شیطنت میکردی که مامان فاطمه بهت گفت: ای پدرصلواتی!!

با لحنی که انگار بخواهی حرفش را تصحیح کنی، گفتی: نه! پدرسوخته!!!

واقعا من نمی فهمم چرا وقتی یه نفر می خواد تو رو از سر خودش باز کنه، اینقدر سماجت می کنی؟! باز هم رفته بودی سراغ اشرف بیچاره و هی دور و برش می پلکیدی و نطق می‌کردی. اون هم دادش رفت به آسمون که "برو پی کارت!!" تو هم شروع کردی به مسخره بازی:

- خاله اشرف!

- ...

- خاله اشرو!! (Ashroo)

- ...

خاله اشری!!! (Ashri)

- ....

خاله اشرا!!!! (Ashra)

- ....

در اینجا: هوار مجدد اشرف!!

صدات می کنم که قضیه رو حل و فصل کنم: مامان جان! ولش کن! آخه چیکارش داری؟ ببین خودت تنت می‌خاره!!!

امیرمهدی: نه! خاله اشرف می‌خاره!!! 

این عکست رو هر وقت نگاه می‌کنم حسابی خنده ام می گیره و دلم هم می سوزه. یادمه توی پارک هنرمندان گیر ۳ پیچ دادی که من تاب می‌خوام. ما هم گفتیم بذار بشینه حسرتش به دل بچه نمونه!!بعدش اینجوری مونده بودی و نمی دونستی چطوری روش بشینی!! 

این هم یه جور مردم آزاری یا کودک آزاریه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

این قضیه مربوط به دو ماه پیش است که مثل همیشه با تاخیر آپلود می شود!! خاطرات مشهد هم باشد برای پست بعدی!

هيچي از اين بدتر نيست که بعد از مدتها بخواي کمي از اين شکل و شمايل زاقارت!! دربيايي. با عجله از محل کارت بياي بيرون و فراموش کني پول کافي برداري و بعد بري و کلي جلوي چند نفر خانوم محترمه ضايع بشي و بدو بدو بري و بعد از تست ۲-۳ تا عابربانک خراب، موفق به اخذ پول بشي و از هول و نگراني که مبادا جگرگوشه ات توي مهد کودک بمونه، انقدر حرص بخوري که حالت تهوع بگيري و بعدش بفهمي که گل پسر، دسته گل به آب داده و همه لباس هاش رو آبياري کرده و مجبوري امروز با يه لباس درب و داغون عاريتي ببريش خونه.

بعدش مجبور مي شي دست به دامن (البته به عبارت اصح و ادق، شلوار!) همسر جان بشي که برود دنبال فرزند دلبند و ۲۰۰ بار تکرار کني که: مبادا دير کني! و بعدش براي اينکه کمتر فکر و خيال به سرت بزنه، يک مجله ... که آنجا روي ميز افتاده برداري و با اينکه هيچ وقت هم علاقه اي بهش نداشتي ورق بزني و يهو چشمت بخورد به مقاله اي با اين عنوان که: "بگوييد آرزويتان چيست تا بگويم مردم شما را چگونه مي بينند؟" يا يک همچين چيزي! به قلم آقاي دکتر ... که خيلي هم شهره آفاق و انفس است!!

بعد همينجوري مقاله را بخواني و يک دفعه يک پاراگراف از مقاله مثل خاري توي چشمت فرو برود که:

"مادري که در عنفوان جواني، فرزند خود را به شيرخوارگاه و سپس به مهدکودک مي سپارد، بايد توقع داشته باشد که اين فرزند در دوران سالمندي او را به خانه سالمندان بسپارد چرا که فرزند فکر مي کند که اگر چنين کاري خوب نبود که مادرش مرتکب آن نمي شد!! ..." و قس علي هذا... .

بعد هزار جور فکر و خيال بياد و همينجور توي سرت چرخ بخوره که:

يعني اين آقا حواسش نيست که با اين مجله و آمار بالاي خواننده­هايش دارد مثلا فرهنگ سازي مي­کند و نبايد هر حرفي را به خورد خلق الله بدهد؟

يعني نمي داند که ممکنه خيلي از مادران شاغل، اين مقاله را که به قلم يک شخصيت معروف و به اصطلاح فرهنگي نگاشته شده بخوانند و دلشان هري بريزد پايين؟

يعني نمي­فهمد که دقيقا دارد يک چهره سنگ­دل و بي­مسئوليت از مادران شاغل ترسيم مي­کند؟

يعني ايشان خبر ندارد که خيلي از اين مادران، از سر ناچاري و فشار مالي دلبندشان را از خودشان دور مي­کنند؟

يعني نمي­داند که خيلي از روزها وقتي جگرگوشه شان را به مهد مي سپارند، احساس خفگي گلويشان را چنگ مي زند و توي خيابان يواشکي اشک هايشان را پاک مي کنند؟

اصلا گيرم که مادري از سر نياز مالي کار نکند، ولي آيا فکر نمي کند که بسياري از مادران تحصيل کرده ما با حضور در اجتماع و استفاده از توانمندي هايشان است که بهتر مي توانند نفس بکشند، به خودشان بگويند و ثابت کنند که: هستند و مي توانند؟

يعني اين آقاي محترم، نديده است بسياري از مادران ما را که بعد از بزرگ شدن بچه هاي قد و نيم قدشان و ازدواج آنها و تنها ماندن خودشان از خود مي پرسند که راستي سهم من از زندگي همين بود؟ حالا ديگر براي چه کسي زندگي کنم؟!

يعني ايشان فکر مي­کند که مادري يعني فقط و فقط ماندن در کنار فرزند براي همه دقيقه ها و ساعت ها و ثانيه ها؟

يعني اين آقا نمي­داند که بسياري از مادران شاغل، بسيار بيشتر و بهتر از بسياري از مادران خانه­دار، براي فرزندشان وقت صرف مي­کنند و حوصله به خرج مي­دهند و مايه مي­گذارند؟

يعني خبر ندارد که قوانين مسخره کار، مساله تقابل ميان مادر شدن و شاغل بودن را درنظر نگرفته­اند و بعد از گذشت سال­ها، تنها تغيير عمده­اي که در مورد مادران شاغل صورت گرفته، افزايش مرخصي زايمان از 4 ماه به 6 ماه است؟!

يعني نمي­فهمد که اگر قوانين کار، قدري بيشتر مصالح کودکان اين کشور را درنظر مي­گرفت، هيچ مادري، بلانسبت، مغز خر تناول نکرده که از تسهيلات و مرخصي­ها استفاده نکند؟!!

يعني اين آقا نمي­داند که خيلي از مادران خانه­دار هم علاقه دارند شغلي داشته باشند تا از ساعات طولاني و تمام نشدني و کسل کننده روز خود را به نحوي مطلوب­تر بگذرانند؟

يعني خبر ندارد که اجراي سيستم کار پاره­وقت، مي­تواند منتهاي آمال يک مادر شاغل باشد، ولي چنين چيزي در سيستم شغلي و حرفه­اي کشور چندان قابل قبول نيست؟

 

اين آيا و شايدها کم کم دارد مغزم را منفجر مي­کند! خودم بعد از مادر شدن دراين تناقض ميان مادر بودن و شاغل بودن گرفتار شده­ام و هنوز هم بعد از 3 سال و اندي درونش دست و پا مي­زنم و اين حس عذاب وجدان لعنتي رهايم نمي­کند!

کارم تمام مي­شود و به همسرخان زنگ مي­زنم. مي­شنوم که با پسرک حرکت کرده­اند. نفس راحتي مي­کشم و مي­گويم که شما برويد! خودم ميايم.

به خانه که مي­رسم، گوش­هايم را تيز مي­کنم تا صداي پسرک را بشنوم. از سروصدا خبري نيست. در را باز می­کنم و با خانه سوت و کور مواجه مي­شوم.

مي­روم سراغ تلفن و شماره همسري را مي­گيرم. تماس قطع مي­شود و دوباره مي­­گيرم. اين بار صداي همسرخان را مي­شنوم که به پسرک مي­گويد: «بيا با مامان حرف بزن!» پسرک گوشي را مي­گيرد و شنيدن صداي سلامش کافي است تا اشک­هايم سرازير شود. گلويم چنان گرفته که نمي­توانم کلمه­اي به زبان بياورم. بالاخره با صداي لرزاني حالش را مي­پرسم: «خوبي ماماني؟ عسلم؟ الان کجايي؟ کي اونجاست؟» پسرک برايم از گنجيش (گنجشک) و هواکش و ... خلاصه همه ريزه­کاري­هاي دور وبرش مي­گويد!!

همسري توضيح مي­دهد که با هم رفته­اند کارگاه و زود برمي­گردند. خيالم راحت مي­شود، اما آن احساس خشم و ناراحتي بعدازظهر رهايم نمي­کند. چشمم به ظرف­شويي و ظرف­هاي کثيف داخلش مي­افتد. نمي­دانم چرا ياد آگاتا کريستي مي­افتم که گفته بود، ايده داستان­هاي جنايي­اش را وقتي پيدا مي­کند که ظرف مي­شويد، چون از اين کار متنفر است!! مي­روم سراغ ظرف­ها و حرصم را سر آنها خالي مي­کنم، چنان قيژ قيژي و تق و توقي راه انداخته­ام که نگو!

دوباره ياد آن مقاله احمقانه و نويسنده­اش، آقاي دکتر ... مي­افتم، با آن ايده­هاي مسخره­اش در مورد زندگي شاد و بي­دغدغه.

اااااااااااه. باز هم اين اشک­هاي لعنتي!! مرده شور خودش و مجله­اش را ببرند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  |