








رفته بودیم مشهد و یکی دو روز قبلش درگیر کارای خونه و محل کار و درسام بودم تا بتونم همه رو یه جوری به سرانجام برسونم و بتونیم یه مسافرتی بریم که بالاخره دقیقه نودی شدیم ولی رفتیم. در موردش سر فرصت می نویسم. چون فردا امتحان میان ترم دارم و نمی رسم مفصل بنگارم!!
یه اتفاق مهم که توی اون گیرودار نتونستم در موردش بنویسم سالگرد وبلاگمون بود:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز ۱۵ آذر دومین سالگرد تولد وبلاگ تو بود عسلکم! خوشحالم که درباره تو و برای تو می نویسم. اینها خاطرات اتفاقاتی است که بعضی اشک به چشمانم آورده و بسیاری لبخند. زمان، چاشنی شیرینی است برای خاطرات، چرا که خاطرات تلخ را هم به نوعی شیرین می کند (خودمونیم چی بافتم ها!)
تصور اینکه در دوران نوجوانی یا جوانی و حتی کهنسالی این خاطرات را چندباره بخوانی برایم بسیار شیرین است.
عزیزکم! این هدیه را به یادگار از من بپذیر!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز چهارشنبه ۲۹ آبان رفتیم پاساژ بوستان برای شرکت در قرار وبلاگی. شاسکول بازی من باعث شد که دیر حرکت کنم سمت خانه مریم و در نتیجه از آنجا هم خیلی دیر حرکت کردیم غافل از اینکه آن شب تیم ملی با امارات بازی داشت و خیابانها بسی شلوغ بود! خلاصه با کلی تاخیر رسیدیم سر قرار و خیلی فرصت نشد که دوستان عزیزمون رو ببینیم. حتی متوجه شدم که شیلا جون (مامان نیما) هم آنجا بود ولی چون من به چهره نمیشناختمش متوجه نشدم
. سعی کردم از همه بچه ها عکس بندازم ولی نیما و نیروانا و هستی و ... (باز هم هست؟
) از قلم افتادند.
همان زمان کمی هم که اون جا بودیم خوش گذشت، البته اگر از چند مورد گیس و گیس کشی میان بچه ها بگذریم در مجموع خوب بود:
گل پسرم در یک اقدام ابتکاری یکی از صندلی ها رو با کلی ضرب و زور از پله های یکی از آلاچیق های سرسره دار (یا سرسره های آلاچیق دار!
) برد بالا! بعد از این همه نوآوری یه دفعه بچه های دیگه هم هجوم آوردند داخل آلاچیق و جنگ مغلوبه شد! امیرمهدی هم آمپرش زده بود بالا و سعی می کرد با گفتمان!
(همان چنگ و دندان) از مایملکش (صندلی مربوطه) دفاع کند! که بالاخره با دخالت یکی از خانوم مربی ها قضیه فیصله پیدا کرد.
به هر حال ناچار شدیم سریع برگردیم و فرصت نشد با دوستان گپ بزنیم. از همگی معذرت میخوام. انشالله قرار بعدی و قرارهای بعدی!![]()
با مریم و مهدیار برگشتیم و بعد از کلی نق و نوق از جانب بچه ها تصمیم گرفتیم به شکممان صفایی بدیم و خلاصه به خیر و خوشی از هم جدا شدیم و عازم منزل گشتیم.
مریم جان! ممنون از لطفت. بسی خوش گذشت. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای مراسم مادربزرگم، از شهرستان مهمان داشتیم. یکی از این مهمانها، پسرکی ۵/۱ ساله بود به نام "امیرحسین" که خیلی تخس و بلا بود و ظاهرا امیرمهدی هم در مقابل شیطنتهایش، خیلی خیلی مهمان نوازی به خرج داده بود!!
اون روز من رفته بودم سر کار و زحمت مراقبت از امیرمهدی افتاده بود به گردن مادرم. این ها نقل قولهای مادرم است از مناسبات امیرمهدی و امیرحسین:
کنترل تلویزیون رو برداشت و دوید سمت امیرحسین: "نی نی! این چیه؟!"
مامان فاطمه: "مامان جان! اسمش امیرحسینه."
- نههههههههههههههه! نی نیه!
(حتی حاضر نبود به اسم صدایش کند!!)
امیرحسین بنده خدا هم ذوق زده آمده بود سراغ کنترل که پسرک پا به فرار گذاشت و پشت مامان فاطمه قایم شد!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پسرک در حال شماره گیری در بینی مبارک! پس از قدری جستجو و کاوش، گردالی مربوطه
را به سمت مامان فاطمه می گیرد: مامان فاطمه! بده نی نی بخوره!![]()
فدای این همه سخاوت و مهربونی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیرمهدی: مامان فاطمه!
- جانم!
- نی نی سوسک بخوره؟!
- چی؟ نه مامان! کثیفه!
- نه! بخوره!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

وروجک ما- تابستان ۸۶- پارک ساعی
پ.ن: هر سال مهد امیرمهدی طرح کنترل سلامت اجرا می کنه و متخصصهای مختلفی بچه ها رو چک می کنند. امسال برایم نامه ای آمده که کارشناس گفتاردرمانی نوشته باید امیرمهدی رو ببرم برای گفتاردرمانی تا خدای نکرده برای مدرسه دچار مشکل نشه. حالم خیلی گرفته شد.
کسی مرکز گفتار درمانی یا متخصص خوب می شناسه که به من معرفی کنه؟ ممنون می شم
یک سالی بیمار بود و در بستر افتاده.
برایم معمایی عجیب است:
تولد: ۳/۹/۱۲۹۷
وفات: ۳/۹/۱۳۸۷