تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من
عسلی من!

در طول مدتی که برایت می نویسم اتفاقاتی می افته که یا فراموش می کنم یا تنبلی می کنم و این خاطرات همینطور ثبت نشده می مانند. برای همین تصمیم دارم هر اتفاقی که در خاطرم مانده حتی مربوط به سال های قبل را حتما در هر فرصتی برایت ثبت کنم.

تابستان ۸۶، پارک لاله، پاتوق دایمی من و تو بود!! یه روز که رفته بودیم زمین بازی بزرگ پارک و بعد از بازی داشتیم برمی گشتیم، رسیدیم به حوض مرکزی پارک.

از علاقه بی حدو حصر تو به آب و آب بازی هرچی بگم، کم گفته ام! الان هم که هوا سرد شده، هر چند وقت یکبار می ری و پارچه ای، ملحفه ای، چیزی برمی داری و پهن می کنی روی زمین و می گی: "مامان! شنا کنم؟" و می پری وسط حوض خیالی ات!

بگذریم... اون روز هم بدو بدو رفتی کنار حوض. من هم برای رفع خستگی، خیر سرم!! نشستم روی نیمکت کناری. خم شده بودی توی آب که اون اتفاقی که نباید، افتاد!

برای یک لحظه دیدم با سر رفتی توی حوض آب!

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پریدم و به پات چنگ زدم و تونستم یکی از پاهات رو بگیرم و بیرون بکشمت! البته اون حوض عمقی نداره، شاید ۵۰ سانت!!

داشتم سکته می کردم. نمی دونی چی بهم گذشت! خلاصه کشیدمت بیرون! بدجوری نفس کم آورده بودی، البته بیشتر شوکه شده بودی. شانس آورده بودیم که هوا به شدت گرم بود. توی کیفم یک دست لباس اضافه برات داشتم و همونجا مجبور شدم لباسات رو عوض کنم.

خانم مسنی که دورتر روی نیمکت نشسته بود، اومد نزدیک و گفت: " خانم! من که خیلی ترسیدم! باز خداروشکر چیزی نشد." بعد هم گفت: "دخترم! بی خود نیست که می گن، بهشت زیر پای مادرانه!!"

گل پسرم در کنار حوض کذایی!! (تابستان ۸۷، بدون ذره ای درس عبرت!!)

عزیزکم!

این مورد علاقه تو به آب بازی رو بهتره برات به صورت تصویری نمایش بدهم تا به عمق قضیه پی ببری!

رفته بودیم پارک هنرمندان، تابستان پارسال. بعد از زمین بازی و الاکلنگ و تاب و سرسره، نوبت رسید به آب بازی لب حوض (بلکه هم استخر!) بزرگ پارک:

 

 حالا مگه ول کن قضیه بودی!

یعنی اگه نمی گرفتیمت می رفتی برای غواصی!

اینجا دیگه رسما داشتی می رفتی تو آب!

می دونم که دیدن عکس ها با این اینترنت گازوئیلی و نفتی و غیره! سخته! اما این پست رو به سفارش نسترن عزیز گذاشتم که گفته بود چرا از گل پسر، کم عکس می ذارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

یکی از اسامی تو می دونه چیه مادری؟ به قول بابایی، "تبلیغاتچی بی جیره و مواجب"!!

از کل برنامه های تلویزیون، فقط به آنونس های تبلیغاتی و آگهی های بازرگانی علاقه داری! البته خاله شادونه، توپولوها، کمی تا قسمتی عمو پورنگ و خاله نرگس و پنگول و ... را هم باید به این لیست اضافه کرد. اصولا اهل کارتون نیستی، با اینکه خود من به شدت به کارتون و فیلم علاقه دارم!! بگذریم...

در هر فرصتی آگهی های فیلم های آخر هفته، تاژ، بانک های مختلف و ... رو اعلام می کنی. به بانک که کلا خیلی علاقه داری! به قول "آزاده" از الان می دونی باید دنبال چی باشی!!

این هم چند نمونه آگهی تبلیغاتی:

بانک سپه، بانک ایشرو (پیشرو) بعدها این شعار به چند روش دیگه هم بیان می شد:

بانک سپف (sepaf)، بانک سپف (sepof) (خداییش مادری! این کلمه ها رو از کجا میاری؟!)

آخرین گلواژه: بانک سپه، بانک پفیلا!!!

 بانک ملت، بانک ملی ایران (بانک ملت این همه تبلیغات کرده، آخرش به کام بانک ملی تموم شد!!)

بانک رفاه، بانک همه مدم (مردم) ایران

همیشه کی... (اینجاشو اینقدر نامفهوم میگی، نتونستم واژه ای براش پیدا کنم!!همیشه تاژ

 از همه بامزه تر، آنونس های سینماییه، با همون لحن جدی گوینده های تلویزیون:

(اینجایش را با یک صدای کلفت، پرحرارت و جدی بخوانید!) ... (این ... اسم یک فیلم من درآوردیست!!)چهارشنبه، سه ی هشتاد و هفت! ساعت چهل دقیقه!! روابط سیما!!

بعضی وقتا که توی خیابون داریم میریم، می بینم که شروع می کنی به شعار تبلیغاتی دادن در مورد یک بانک و تصادفا من تابلوی بانک مورد نظر رو هم همون اطراف می بینم، با خودم می گفتم شاید تصادفیه تا چند روز پیش... .

همراه "آزاده" رفته بودیم انقلاب که من برای تولد دایی مصطفی و زندایی بتول (هر دوشون متولد آبان هستند) طی یک حرکت فرهنگی، کتاب بخرم.

بعد از خرید از آزاده خداحافظی کردیم. سر راه رفتیم که یه ماوس هم بخریم. پول نقد نداشتم و با کارت خرید کردیم. قبضش رو دستت گرفتی و راه افتادی، یه دفعه دیدم دوباره شروع کردی: "بانک اقتصاد نوی (نوین)". چشمم افتاد به بالای قبض، دیدم لوگوی بانک اقتصاد نوین روشه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

مادری!

طبق روال برنامه! (خدا رحمت کنه منوچهر نوذری رو ) رفته بودیم خونه مامان فاطمه اینا. مامان فاطمه هنوز از سرکار نیامده بود. یک ساعت بعدش زنگ زد و من که حواسم به عادت حضرت عالی نبود در را باز کردم. پرسیدی: کیه مامان؟ گفتم: مامان فاطمه! شروع کردی که به داد و هوار که: من باز کنننننننننننننننننننننننننننننننم!

مامان فاطمه، بی خبر از همه جا اومد داخل و دید که خودت رو به در و دیوار می زنی!!  گفت: امیرمهدی! بیا ببین برات یه چیز خوشمزه خریدم! 

از این ژله های میوه ای (سعیده راهنمایی ام می کنه که بهش می گن راحت الحلقوم! بی سوادیه دیگه خواهر! ) برات خریده بود.

تو عاشق شکل های ماه و ستاره ی راحت الحلقومی و هر بار از رنگ های مختلفش سوا می کنی.

خلاصه اون شب به خیر گذشت! فردا صبح مثل هر روز، مراسم "بیا لباستو بپوش و نمی خوام نمی خوام!! " را اجرا می کردیم. خاله مریم هم خواب مونده بود و مامان بهم گفت که "برو صداش کن به کارش برسه" که تو یه دفعه گفتی: من میرم بالا! من هم از فرصت، سوء استفاده کردم و گفتم: اول لباستو بپوش بعد برو خاله رو صدا کن!" مامان گفت: "آخه بنده ی خدا! این بره بالا که دیگه پایین بیا نیست!"

بعدش جهت گول مالی! بهت گفت: "امیرمهدی! بیا بهت یه چیز خوشمزه بدم."

یه دفعه با خونسردی و در حال بالا رفتن از پله ها جواب دادی: "ماه و ستاره نمی خوای (نمی خوام)!!"

امروز یه اتفاق جالبی افتاد. سوار تاکسی بودیم که راننده چیزی پرسید و من نشنیدم. گفتم: "جانم؟"

یه دفعه تو بهم پریدی: "جان نکن! جان نکن! "

خداییش بخوای از این غیرتی بازی ها دربیاری من می دونم با توها! پدرصلواتی خوشمزه من!

 قربون اون نگاه شیطونت برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  |