تبليغاتX
عشق کوچولوی من
 

کله صبح بیدار شدم که سریع لباسهای تو رو که توی ماشین کهنه شور! ریخته بودم آب بکشم و کارهام رو انجام بدم.

یکدفعه بیدار شدی و بعد از اجرای یک سمفونی جیغ و گریه صبحگاهی!!  بالاخره رضایت دادی بغلت کنم و نازتو بکشم و باقی قضایا.

بعد که آروم شدی، رفتی سراغ عشق جدیدت، رنگ انگشتی!

هرچی بابایی گفت که عزیزم! الان وقتش نیست! گوشت بدهکار نبود و بالاخره بابایی بنده خدا رفت و سفره ای آورد و شما بساطت رو پهن کردی. تا متوجه شدی من دارم توی حمام لباسا رو آب می کشم، به دلیل علاقه فوق العاده ات به ماشین فوق الذکر!! دویدی و آمدی به کمک من!

خلاصه رضایت دادی که لباس ها رو من آب بکشم و تو توی سبد بذاری. یک لحظه به ذهنم رسید که فرصت خوبیه که بابایی از غفلت تو استفاده کنه و رنگ ها رو جمع کنه.

صدا زدم: حسین! حسین آقا!

تو جلوتر دویدی سمت در و داد زدی: بابایی! رنگ انگشتی رو جمع کن!!!

راستش فکم افتاد از اینکه دستمو خوندی نیم وجبی!!

عسل من

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

مادری!

یه نکته جالب در مورد تو اینه که اصولا جملاتت افعال مناسبی ندارند! یعنی برای اول شخص، فعل مخاطب یا غایب به کار می بری. اگرچه بعضی وقتا هم درست می گی ها! ولی نمی دونم چرا این مدلی فعلات رو صرف می کنی! جوری که کسانی که برای اولین بار باهات حرف می زنند اصولا خیلی متوجه افاضاتت نمی شن و من معمولا در این مواقع نقش "دیلماج" رو ایفا می کنم.

یادمه وقتی که کلاست رو عوض کردی و رفتی کلاس بهناز جون، یه روز که اومده بودم دنبالت، بهناز بهم گفت: "من تازه دارم متوجه حرفای پسر شما میشم. یه بار برده بودنش (گلاب به روتون)دستشویی. وقتی برگشت کلاس بهش گفتم که امیرمهدی! دستشویی رفتی؟ گفتش: دستشویی رفتی (منظور بچه ام همون "رفتم" بود). من هم بهش گفتم بچه جون تو به دستشویی رفتن من چه کار داری؟!"

خلاصه ماجراهایی داریم با این مدل ویژه حرف زدنت...  این هم نمونه هاش:

مامان! من اصلم (اصلا) کاری نمی دارم (ندارم)!

پدر و پسر مشغول کل کل بودند با هم:

بابای امیرمهدی: شیطون!

امیرمهدی: جلب! (جالبه که تا چند وقت پیش می گفت: جبل)!!

بابای امیرمهدی: بلا!

امیرمهدی (با شیطنت): بلال! من بلال می خوای (می خوام)! 

اشاره می کند به در:

مامان! بازش کن! بازش نمیشه!!

منزل مامان فاطمه اینا بودیم. امیرمهدی، روسری مامان فاطمه رو برداشته بود و رفته بود جلوی آینه قدی ایستاده بود و داشت به روش خودش!! سرش می کرد.

مامان پرسید: داری چیکار می کنی امیرمهدی جان؟

امیرمهدی: داره خوشگل می شم!!

بعد هم دوان دوان اومد دم آشپزخانه تا به جمیع ما معنای واقعی خوشگلی رو نشون بده.

آی خندیدیم

آی ماچیدیمش

مامان فاطمه گفت: خوبه! اگه دختر بود رو دستت نمی موند!!

خدا رو شکر

 

پی نوشت: دوستان عزیز!

این مدت نرسیدم به اصطلاح وبگردی کنم و به همه دوستان و مادران سر بزنم. شرمنده ام.

امتحان داشتم. بعدش هم نمایشگاهمون شروع شد و تا آخر مهر گرفتاریم.

به هر حال عرق شرم داره چکه می کنه از پیشانی بنده

به زودی سرم خلوت میشه و سراغی از همه می گیریم به امید خدا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  |