








مژگان جون! خیلی زحمت کشیدی خواهر. خودت رو خیلی به دردسر انداختی. ممنون از لطفت. انشالله تولدهای بعدی!!
به ما که خیلی خوش گذشت.
از فضای پارک که خیلی خوش خوشانمان شد. هوا هم خیلی خوب بود. البته اگر از باد و طوفانی که منحر به ترکیدن بادکنک ها و پاره شدن تزیینات تولد شد، بگذریم، همه چیز خوب بود![]()
غیر از دویدن های مداوم امیرمهدی در سراشیبی های ناجور پارک که منجر به چند فقره سکته ناقص شد و یک گاز کوچولو که از دست نیروانا خانوم خوشگل اخذ شد!
و گیر دادن های پیاپی پسرک به کالسکه پویان کوچولوی بامزه
و خوش و بش طولانی آقا پسر با چند خانوم بیست و چند ساله اسکیت باز!!
که البته مشخص شد به دلیل علاقه گل پسر به اسکیت ها بوده و نه چیز دیگر
و خوردن یک خروار چیپس و پفیلا و غیره، مورد خاصی پیش نیامد!!
امیرمهدی خیلی از فضای تولد و خود پارک خوشش اومد. فکر بد نکنیدها!![]()
این چند وقت هم هر روز از سرکار که می آیم، می گه: مامان! عسک (عکس) آندیا می خوام!
خلاصه همه عکسها رو چند بار مرور می کنه و توضیحات مفصلی درباره همه شون می ده. اسمای همه را هم یاد گرفته: این آندیاست! این فاطمه زهرا! این کیارشه! این آرتاست! و...
شیرین جان! از شما هم متشکریم. بهت زحمت دادیم. شرمنده! ![]()
دوستان عزیز! از دیدن همگی خیلی مسرور گشتیم. سعی کردم از همه بچه ها یه عکسی داشته باشم. اگه کسی رو جا انداختم شرمنده ام!![]()
بعدا نوشت!! من جهت این عکسا رو درست کرده بودما!! ولی نمی دونم چرا بعضیهاش افقی شده بعضیهاش عمودی
من و تو به اتفاق و به ترتيب! از سركار و از مهدكودك برگشته بوديم خانه. داشتيم با هم ميوه مي خورديم و تلويزيون هم مثل هميشه همينجوري روشن بود!!![]()
آهان يادم اومد. داشت برنامه كولاك رو پخش مي كرد. خلاصه برنامه تموم شد و يه دفعه يه فيلم كوتاه پخش شد. پسر بچه ي ۱۳-۱۴ ساله شايد هم كمتر داشت به چند نفر كه پاي اتوبوس اعزام به جبهه ايستاده بودند التماس مي كرد كه سوار شود و آنها هم سعي داشتند كه او را قانع كنند كه نمي شود.
البته صداي فيلم مبهم بود و كيفيتش پايين ولي صحنه ها خيلي گويا بودند. پسرك اشك مي ريخت و التماس مي كرد و آنها همچنان مانعش مي شدند...
من حواسم حسابي جمع فيلم بود و متوجه نبودم كه تو هم محو آن تصوير شده اي...
بعد آرام آرام تصوير محو شد و صداي "احسان خواجه اميري" با ترانه "سلام آخر" پخش شد كه من خيلي هم اين آهنگ را دوست دارم.
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
يه لحظه چشمم به تو افتاد.
چشمهاي قشنگت پر اشك شد و گفتي: "مامان!" پريدي توي بغلم و با صداي بلند گريه كردي...
من همينطور هاج و واج مانده بودم و تو را محكم توي بغلم گرفتم...