|
|
|
|
|
چهارشنبه ۶ شهریور، جشن تولد دو سالگی آندیای نازنین ما بود. تولدت مبارک عسل خانوم خوشگل مژگان جون! خیلی زحمت کشیدی خواهر. خودت رو خیلی به دردسر انداختی. ممنون از لطفت. انشالله تولدهای بعدی!! از فضای پارک که خیلی خوش خوشانمان شد. هوا هم خیلی خوب بود. البته اگر از باد و طوفانی که منحر به ترکیدن بادکنک ها و پاره شدن تزیینات تولد شد، بگذریم، همه چیز خوب بود غیر از دویدن های مداوم امیرمهدی در سراشیبی های ناجور پارک که منجر به چند فقره سکته ناقص شد و یک گاز کوچولو که از دست نیروانا خانوم خوشگل اخذ شد! امیرمهدی خیلی از فضای تولد و خود پارک خوشش اومد. فکر بد نکنیدها! این چند وقت هم هر روز از سرکار که می آیم، می گه: مامان! عسک (عکس) آندیا می خوام! خلاصه همه عکسها رو چند بار مرور می کنه و توضیحات مفصلی درباره همه شون می ده. اسمای همه را هم یاد گرفته: این آندیاست! این فاطمه زهرا! این کیارشه! این آرتاست! و... شیرین جان! از شما هم متشکریم. بهت زحمت دادیم. شرمنده!
دوستان عزیز! از دیدن همگی خیلی مسرور گشتیم. سعی کردم از همه بچه ها یه عکسی داشته باشم. اگه کسی رو جا انداختم شرمنده ام! بعدا نوشت!! من جهت این عکسا رو درست کرده بودما!! ولی نمی دونم چرا بعضیهاش افقی شده بعضیهاش عمودی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط مامان اکرم
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پيش بود. گمان مي كنم تيرماه.
من و تو به اتفاق و به ترتيب! از سركار و از مهدكودك برگشته بوديم خانه. داشتيم با هم ميوه مي خورديم و تلويزيون هم مثل هميشه همينجوري روشن بود!! آهان يادم اومد. داشت برنامه كولاك رو پخش مي كرد. خلاصه برنامه تموم شد و يه دفعه يه فيلم كوتاه مستند پخش شد. پسر بچه ي ۱۳-۱۴ ساله شايد هم كمتر داشت به چند نفر كه پاي اتوبوس اعزام به جبهه ايستاده بودند التماس مي كرد كه سوار شود و آنها هم سعي داشتند كه او را قانع كنند كه نمي شود. البته صداي فيلم مبهم بود و كيفيتش پايين ولي صحنه ها خيلي گويا بودند. پسرك اشك مي ريخت و التماس مي كرد و آنها همچنان مانعش مي شدند... من حواسم حسابي جمع فيلم بود و متوجه نبودم كه تو هم محو آن تصوير شده اي... بعد آرام آرام تصوير محو شد و صداي "احسان خواجه اميري" با ترانه "سلام آخر" پخش شد كه من خيلي هم اين آهنگ را دوست دارم. سلام ای غروب غریبانه دل يه لحظه چشمم به تو افتاد. چشمهاي قشنگت پر اشك شد و گفتي: "مامان!" پريدي توي بغلم و با صداي بلند گريه كردي... من همينطور هاج و واج مانده بودم و تو را محكم توي بغلم گرفتم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط مامان اکرم
|
|
||