تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من

داشتیم می­رفتیم خانه. از آن روزهایی بود که کلی انرژی قلمبه شده بود توی وجودت و هی بپر بپر می­کردی.

یک، دوووووووووو، سه.

یک، دوووووووووو، سه

وقت­هایی که دچار انبارش انرژی!! می­شوی، همیشه همینطوره، یعنی در کل مسیر، هر پله­ای و هر برجستگی (البته روی سطح زمین!!) ببینی، می­ری روی آن می­ایستی و با شمارش یک و دو و سه، می­پری پایین.

رسیدیم به جوی آب کم عمقی که حسابی هم پر از آب و گل بود. من هم بلاهت به خرج دادم!! و گفتم: "بپر مامان جون!"

تو هم بلند گفتی: "یک، دوووو، سه" شالاپ...

کل هیکل و لباسمان مزین شد!!!

 

 

سعیده برام چندتا عکس آورد که خیلی ذوق زده ام کرد.

ممنون سعیده جان!

این عکس ها مربوط به اردیبهشت سال ۸۶ هست که با دوستان رفته بودیم خزرآباد.

خیلی برام جالب بود که امیرمهدی من از اون موقع تا حالا اییییینقدددددر بزرگ شده...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

امیر مهدی من!

نامت را از نام او برگرفته ایم. او که جهانی را در حسرت دیدار رخش گذاشته است. او که منادی عدل است در زمین.

عدالت، گمشده ایست که با دست های مهربانش به جهان هدیه خواهد شد.

و من، چقدر آرزومندم که ترا در راه و مسیر آن بزرگ عدل گستر راستین ببینم.

اي مطلع تمامي غزل‌هاي گمشده، اي يوسف همه‌ي يعقوب‌هاي مظلوميت و انتظار، اي امام مبين، اي تجلي حضور خدا در زمين، اي باقيمانده‌ي دين، اي آفريننده‌ي يقين، جان جهان!

اي تنفس والصبح اذا تنفس، اي روشنايي والنهار اذا جليها، اي مضمون باطراوت من الماء کل شيء حي، اي الفباي کتاب مکنون که لايمسه الا المطهرون، اي روح هستي، اي علم‌دار راستي و درستي!

جهان دربه‌در به دنبال تو مي‌گردد و روح زخم‌خورده‌ي انسان، ظهور تو را انتظار مي‌کشد.

اگر نه اکنون پس کي؟ اگر نه در اينجاي زمان، پس در کجا؟

 ما سلسله‌ي ستم‌هاي عالم را با اتصال به حلقه‌ي انتظار تو تاب آورده‌ايم. در همه‌ي شب‌هاي سياه، ما تاب ماندن از گيسوي تو گرفته‌ايم. در کوره راه‌هاي لغزنده قرن‌ها، ما سوي چشم از سرمه‌ي انتظار تو ستانده‌ايم.

اکنون قصه‌ي صبر به سر رسيده است و ته‌مانده‌هاي طاقت تمام شده است. اين زخم کهنه‌ي انتظار فقط با مرهم ظهور، التيام‌يافتني است.

بيا... .

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

بابايي خسته و كوفته وسط اتاق ولو شده بود و داشت تلويزيون نگاه مي كرد و من هم داشتم جمع و جور آخر شب را انجام مي دادم!!

 

ديدم همانجا وسط اتاق خوابش برده. بهت گفتم: "اميرمهدي جان! برو بابايي رو صداش كن بره سر جاش بخوابه."

رفتي و دست بابايي رو گرفتي و شروع كردي به كشيدن: "بابايي! پاسو (پاشو)! بابايي!"

وقتي ديدي هيچ نتيجه اي نداره گفتي: "حسين جان! عزيزم! پاسو! پاسو سجات (سرجات) بخواب عزيزم!"

رفته بوديم منزل مامانم اينا. رفتي و مثل هميشه قاب عكس خودت و مليكا رو آوردي و بعد از ورانداز كردن همانجا روي زمين انداختي!

مامان اومد و قاب مليكا رو برداشت: "آخي! قربونش برم!" بعد هم عكس نوه اش رو بوسيد.

تو بدو بدو رفتي و قاب عكس خودت رو برداشتي و نشون مامان فاطمه دادي و گفتي:

"مامان فاطمه! اين كيه؟!"

بچه ها تركيدند از خنده...

لج كرده بودي اساسي و داشتي جيغ مي كشيدي!!

يادم نيست سر چي بود ولي حسابي اعصابم خورد شده بود.

يه عادت بدي هم داري مادري! اون هم اين كه وقتي عصبي مي شي همه چي رو پرت مي كني اين طرف و اون طرف!!

اون روز هم از همين روزها بود. شروع كردي به پرت كردن وسيله ها. من هم حسابي داشتم قاط مي زدم.

بهت با لحن جدي گفتم:" اميرمهدي! با توام! وسيله ها رو پرت نكن! پرت كردن كار بديه!"

گوشت بدهكار نبود و در مرحله بعدي رفتي سراغ كيس كامپيوتر و چيزهايي كه روش بود ريختي پايين؛ بعد هم برگشتي منو نگاه كردي انگار كه مي خواستي عكس العمل منو تست كني!!

نمي دونم توي قيافه ام چي ديدي كه يه دفعه با لحني ساختگي! كه معصوميت ازش مي باريد!!

گفتي: "اي واي! چرا افتاد؟!"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

مادری!

یه چیز جالب در مورد روحیات تو، علاقه­ات به گیاهانه. یعنی کلا به گل و گیاه، علاقه داری و خیلی وقتا می­بینم که برگ­هایی رو که روی زمین افتاده­اند، بر­می­داری و با دقت برانداز می­کنی و بعضی­هاشون رو هم جمع می­کنی. البته کمی که توی دستت بمانند حوصله­ات سرمی­آید و وظیفه حمل آنها برعهده من گذاشته می­شود!!

اوایل بهار که فصل گل قاصدک بود، با هم می­رفتیم پارک لاله و من دنبال گل­های قاصدک می­گشتم و برات توضیح می­دادم که این چیه و تو هم می­کندیشون!! (قابل توجه همه باغبانان عزیز! ما به گل­های پرورشی شما کار نداریم­ها! فقط گل­ها وحشی و علف ملف! و از این جور چیزا!!)

بعد هم فوتشان می­کردی و کلی از این کار لذت می­بردی. یا وقتی که فوتت کارکرد لازم رو نداشت، با دست، همه­شون رو پرواز می­دادی!

تازگی­ها می­رویم سراغ باغچه جلوی دانشکده فنی و گل­ها و شبدرهای آن را بالاتفاق سوا می­کنیم! و تو ابراز احساسات می­کنی: "چقدر گشنگه (قشنگه)!!"

من هم در هر فرصتی، گل ها و گیاهان و برگ­های مختلفشون رو به تو نشان می­دهم تا تفاوت­ها رو ببینی و ظاهرا تو هم این کار رو خیلی دوست داری.

راستی مادری! می­گم خیلی خوب می­شه یه مجموعه گل و گیاه خشک شده با هم جمع کنیم­ها!

اگرچه همینجا اعلام می­کنم که از گیاه­شناسی سر درنمی­آرم و همیشه هم درس زیست گیاهی رو توی دبیرستان دودر می­کردم!! ولی گیاهان رو دوست دارم، ظاهرا این ژن به تو هم منتقل شده عزیزم!

پارك لاله- مثل هميشه با برگي در دست!!

 

این علاقه رو بخصوص نسبت به گلدون­های مامان فاطمه خیلی نشون می­دی و روزی n بار اون ها رو آبیاری می­کنی!!

خدا رو چه دیدی! شاید یه گیاه­شناس از خانواده­­مون تحویل جامعه دادیم!

 

همان روز- همان پارك- با برگ ديگري در دست!!

 

پي نوشت: اين مطلب رو ۱۴ مرداد نوشته بودم ولي هر بار مي خواستم عكس آپلود كنم نمي شد.

چند تا سايت رو هم امتحان كردم ولي نشد تا اينكه امروز (۲۰ مرداد) يكدفعه ديدم فرجي حاصل گشت!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط مامان اکرم  |