تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من
عشق کوچولوی من

عزیز دلم!

امتحان دارم و سرم شلوغه؛ ولی نمی خواستم نوشتن در مورد 3 سالگی ات رو از دست بدم.

 

تولد امسالت با سال های قبل فرق داشت. امسال خودت ازمون می خواست که جس تبلد (جشن تولد) بگیریم: مامانی! جس تبلد بگیر! کیک بخر! شمع بذار فوت کنم!

اگرچه امسال یه تولد 3 نفره داشتیم؛ فقط من و تو و بابایی؛ اما لذتی بردی از 200 بار شمع روشن کردن و فوت کردن که نپرس!

چه ذوقی داشتی فقط برای شعله کوچک شمع و نه حتی برای کادوها، ذوقی کودکانه که دلم غنج می زد برای بوسیدنت...

 

 

 

گل پسر در حال ناخنک زدن

خیلی کیف داره ها!!

 

ذوق و شوقت برای فوت کردن شمع باعث شد که جشن تولد ما دنباله دار شود و فردای آن روز هم که به خانه برگشتیم جشن تولد شماره 2 را برگزار کنیم!!!

 

این هم یه جور جشن تولده، منتها فقط در حد شمع فوت کردن!

 

دیشب هم رفتیم منزل مادرم اینا که مثلا من درس بخوانم؛ مامان اینا زحمت کشیده بودن و برات کادو گرفته بودند.

دیشب چند دقیقه ای در میان خانواده ام خندیدیم و دست زدیم و سروصدا کردیم.

 

                                             

 

 

انگار که خاطرات کودکی ام برایم زنده شد و مرا برد به جشن تولد 9 سالگی ام؛ وقتی که پدرم که طبع شعر خوبی داشت به قول خودش برای دخترش شعری سروده بود:

شب است و شمع، فروزان و شعله رقصان است...

بقیه شعر یادم نیامد؛ اما همینقدر کافی بود تا باز هم گلویم بگیرد و اشک هایم تقلای سرازیر شدن کنند...

نمی دانم چه شد که تولد پسرم را به یاد پدرم گره زدم، شاید نزدیک بودن روز پدر ...

بابای مهربان!

روزت مبارک و روحت قرین آرامش...

 

 

دیشب حس خوبی داشتم، البته اگر از سماجت های تو در مقابل خوابیدن بگذرم که بدجوری کلافه ام کرده بود! اما شب خاطره انگیزی بود. انگار 3 سالگی تو با کودکی هایم پیوند خورده است. این دوران مرا یاد خاطراتی می اندازد که هر چند وقت یکبار از پستوی ذهنم سرک می کشند. انگار این دوران تو باعث شده من حس های جدیدی درونم کشف کنم که سال ها بود آن جا در اعماق وجودم فراموششان کرده بودم.

شادی هایی که از بازی با تو، جیغ و فریادهای مشترکمان و دنبال هم دویدن هایمان دوباره در وجودم زنده می شوند و مرا به سال های کودکیم پرتاب می کنند.

عزیزم دوست دارم دوباره کودک شدن را و می خواهم بدانی که خیلی اوقات لذتی وصف ناپذیر از این ارتباط کودکانه می برم.

این احساس را مدیون توام...

3 سالگی ات مبارک.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط مامان اکرم| |

خيلي وقته که ننوشته ام!! آخ تو رو خدا نزنيد! با شما هم هستم اميرمهدي خان!

مي­ دوني من کلا اخلاقم مثل خرس هاست. وقتي مي رم تو خواب زمستوني به اين راحتي ها بيدار نمي شم. البته اين دفعه اين خواب طولاني در فصل گرما اتفاق افتاد مادري!!

شايد هم دليلش اين باشه که خرداديم، با تمام ويژگي هاي خاص خردادي ها... يهو ويرم مي گيره و مي نويسم و بعد هم دوباره مي رم تو غار (بي خيال ايران رادياتور!!)

بعد يه تلنگري مي خورم و دوباره ميام براي نوشتن. مثل تلنگري که با خوندن مطالب مريم به قلبم خورد:

"احساس مي کنم نه تنها من دارم اين روزهات رو از دست مي دم ، خودت هم داري اين روزهاي شيرينت رو از دست ميدي و وقتي شروع به خوندن اينجا کردي ۲۱ سال بعد ... مي فهمي که چهار ماه خيلي خيلي قشنگ از زندگيت ، جاشون اينجا خاليه."

دوستان مهربون هم مرتب سر مي زدن که از همه شون ممنونم و روي ماه خودشون رو بچه هاي نازنينشون رو مي بوسم.

اين مطلب رو وقتي که برق اداره قطع شده بود و من کاري براي انجام دادن نداشتم و جزوه هام هم همراهم نبود تا درس بخونم، نوشتم و حالا هم تايپش مي کنم. (اين هم از مزاياي قطع برق! حالا هي بگين چرا برق رو قطع مي کنن!!)

 

عسلم! يکي از پروژه هاي مشترک تقريبا هر روزه ما پياده اومدن يه مسيريه که حدود 10-15 دقيقه براي من طول مي کشه و وقتي با هم طي طريق مي کنيم اين زمان تبديل مي شه به 30- 45 دقيقه!! شايد خوندن اين مطلب براي ديگران بي مزه باشه ولي شايد يه وقتي، زماني که پاگرفتن بچه يا بچه هات رو به چشم ديدي، برات جالب باشه...

 

تقريبا هر روز که داخل ميدان از تاکسي پياده مي شويم، اگر قدري حال و حوصله باشد و مشکل فراخي!! و خستگي و ... هم نداشته باشم تا خانه پياده مي رويم.

از خيابان مسجد مي اندازيم و مي رويم. کنار مسجد، يک مغازه مهر و تسبيح فروشي است که از وقتي يادم هست آنجا بوده و شايد من هيچوقت درست و حسابي بهش توجه نکرده بودم. يک آقاي چهل و چند ساله اي هم صاحب مغازه است و همينقدر مي دانم که قبلا اين مغازه را پدرش اداره مي کرد.

تو به شدت از اين آقا خوشت مي آيد و اين خوش آمدگي!! خيلي هم عميق است.

يادم هست آن اوايل، فقط بهش سلام مي کردي و او هم با روي باز، تحويلت مي گرفت و جواب مي داد. بعد از چند بار سلام و عليک مهرآميز، کم کم علاوه ب روي گشاده و باز، شکلات هم به اين تبادل مهر و محبت اضافه شد!!

ازآن روز بود که کار اين بنده خدا درآمد! يعني هر بار که من مي خواهم سر خر را کج کنم و از راه ديگري برويم، از تو اشاره و اصرار که: « از اون بر (ور)!» و ما هم با شرمندگي فراوان، به اميد آن که شايد آن آقاي محترم توي مغازه اش نباشد يا مغازه اش بسته باشد و 1000 اميد واهي ديگر!!! از آن خيابان عبور مي کنيم! هر چه مي خواهم ترفندي به کار ببري که حواست پرت بشود، انگار که دستم را خوانده باشي! اصلا و ابدا کارساز نيست. به قول مريم : عجب جانوري هستي تو!!

 

خلاصه تا شکلات مربوطه را اخذ نکني از آن جا رد بشو نيستي. چنان هم سلام گرم و گيرا و با ذوق و شوقي تحويلش مي دهي که آن بنده خدا مرتب شکلاتدانش (منظورم مخزن شکلات است!!) را به روز مي کند که مبادا ذوق گل پسر ما کور شود!!

خلاصه آبرويي براي اين حقير نمانده و خجالت زده و با عرض معذرت فراوان مي رويم؛ اگرچه که آن آقا هميشه مي گويد: "نه خواهش مي کنم! من خيلي هم از ديدنش خوشحال مي شم." و تازه اگر چند روزي با کلک و ترفند و با بهانه هاي مختلف، مسيرمان را عوض کنيم و ما را نبيند، بهت مي گه: "کجا بودي عمو؟ چند روزه نديدمت!"

بعدش هم مي رويم جلوتر. نوبت مي رسد به جگرفروشي و تو براي من درباره محتويات داخل يخچال مغازه توضيح مي دهي که : اينا جيگره! من جيگر مي خوام!" بعد خودت با لحن عاقلانه اي اضافه مي کني: "نه! اينا نه! بابايي خودش مي خره!"

کمي جلوتر، دقيقا در يک نقطه خاص، به آن سمت خيابان اشاره مي کني: "بريم اون بر (ور)!" و از خيابان رد مي شويم و مراسم هميشگي يک، دو، سه و پرش از روي جوي آب را انجام مي دهيم!!

بعد هم پله هاي مغازه هاي عطاري، طلافروشي، شيلات، آبميوه و بستني فروش را تست مي کني و ازشون مي پري پايين و البته پنکه سقفي ساندويچ فروشي سر راهمان هم حتما بايد بازبيني شود و مثل هر روز به عشقت يعني همون پنکه اشاره مي کني که: "ماماني! پنکه!" و چند دقيقه اي با ذوق آنجا مي ايستي و با آن نگاه کودکانه و عشقولانه ات وراندازش مي کني!

خلاصه مي رويم جلوتر و مي رسيم به مغازه اسباب بازي فروشي و به ماشين هايش اشاره مي کني: "مامان! ماشين مي خوام! از اينا!!" و من هم همان ساز هميشگي را کوک مي کنم که : "عزيزم! تو که از اينا داري." اگرچه اين روش بسياري از اوقات جواب نمي دهد. خاطرم هست که يک بار 15 دقيقه بلکه هم بيشتر يه لنگه پا آنجا ايستاده بودم و هر چه از کلک تکراري " من دارم مي رم ها! و ..." استفاده کردم و توضيحات ارايه نمودم! فايده نبخشيد و آخر هم با تشر مغازه دار بغلي که از اين عزم جزم تو کف کرده بود! حاضر به جدايي از ويترين خوش آب و رنگ اسباب بازي فروشي شدي...

 

بعد هم نوبت مي رسد به آقايي که کنار پياده رو، بساط کفاشي دارد و تو قبلا روي همان پله اي که محل بساط فعلي اوست، تمرين پرش مي کردي و من توقع داشتم از ديدن يک جانشين در جاي مربوطه، ناراحت شوي، ولي هر روز حسابي تحويلش مي گيري و سلام و عليک گرمي باهاش مي کني و او هم به همچنين...

اوه! داشت يادم مي رفت. آن تپه ماسه اي جلوي ساختمان نيمه کاره اي که 200 سالي هست آن جا ول افتاده! و تو را ياد پلوي توي ديس مي انداخت و به تپه ماسه اي مي گفتي پلو!!! البته حالا ديگر مي داني که اين تپه ممکن است به چه دردي بخورد! و هر روز کارت اين است که چند تا سنگ از آنجا برداري و با ابزار دست و پا تا نزديک جوي آب بياوري و بعد هم تمرين سنگ پراني داخل آب را اجرا کني!!

اوايل که بيچاره بودم! يعني سنگ را بايد شوت مي کردي و اين کار کلي وقت مي گرفت تا سنگ فوق الذکر به لبه جوي آب برسد و سقوط آزاد کند؛ حالا اين کار چقدر وقت مي گرفت بماند. اما حالا به حمل و پرتاب دستي رضايت مي دهي که سرعت کار را به شدت افزايش داده است!

البته چاله هاي پر از سنگ ريزه هم که به همت شهرداري ايجاد شده اند! هم بي نصيب نمي مانند و بايد تست شوند!!

بعدي، ميله هاي فلزي است که سر بعضي کوچه ها به عنوان مانع ورود و خروج وسيله نقليه نصب شده اند و بايد يکي دو دور آنها را طواف کني!

بالاخره مي رسيم به خيابان خودمان و معمولا اصرار مي کني که برويم خريد از تره بار سر خيابان: "مامان جون! (همچين هم اين جون رو سفت و از ته دل مي گي که دلم ضعف مي ره) گوجه بخر! پوتگال (پرتقال) بخر! و ..."

بعد از توضيحات وافي در مورد اين که امروز نيازي به خريد نيست، وارد خيابان مي شويم و با چند بپر بپر ديگر مي رسيم نزديک خانه. آنجا با اصغر آقا (مغازه دار يمين) و حسن آقا (مغازه دار يسار) چاق سلامتي مي کني. بخصوص با اصغر آقا که رفاقتتان ريشه دار است! از بس که شماره آن بينوا را از موبايل بابايي گرفته اي!! او هم هر وقت مي بيندت مي گويد: "به به! سلام! چطوري مزاحم تلفني؟!"

بعد نوبت به اين مي رسد که تعيين کنيم از در بزرگ وارد خانه شويم يا از در کوچک داخل بن بست!! معمولا نظر آن جناب روي در کوچک است. مي رويم داخل بن بست و از تو اصرار که : "زنگ بزنم!" و من هم همان توضيح بي فايده هميشگي را مي دهم که: "عزيزم! الان که کسي خونه نيست!!" به هر حال مثل هر روز دستاي کوچولوت رو بالا مياري که: "بغلم کن!" و بعد از زنگ زدن، بلند مي  گي : "کيه؟" و خودت جواب مي دهي: "باز کن!"

خلاصه کليد مي اندازم و بعد از تو جيغ و هوار که: " من باز کنم" و در را هل مي دهي که مثلا باز شود!

خدايي اش ديگه اينجور موقع ها مي خوام قاطي کنم!!!

داخل حياط هم يه دفعه عشقت به گل و گياه قلمبه مي شود و شلنگ را برمي داري و کمي باغچه و حياط!! را آب مي دهي و من در اين لحظه ديگه حال و نايي ندارم و مي گم: "مامان جان! بيا بريم بالا!" داخل راهرو هم حس "مليکا" دوستي ات و علاقه بي پايانت به "زن دايي" بالا مي زند که: "بريم شِ مليکا. بريم زن دايي جون" (قربون اون حرف زدنت برم! به جاي "پيشِ" مي گي "شِ"!) و من اگر حال نداشته باشم که معمولا در چنين موقعيتي ديگه ندااااااااااااارم!! با جديت مي گم: "بريم بالا!" جلوي آپارتمان هم مراسم کفش درآوردن قصه اي دارد تا بالاخره اين کفش ها را خودت درآوري يا اين افتخار نصيب من شود.

ای خدااااااااااااااااااااا! من چه کنم با این حس استقلال طلبی توووووووووووو!

آخيش! بالاخره رسيديم به خانه و کاشانه!!  

 

این عکست رو واقعا دوست دارم. مال حدودای ۹ ماهگیته...

 یکی از دوست داشتنی ترین عکساته. حداقل برای من...

 به خاطر اون چشم ها و اون خنده قشنگت.

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط مامان اکرم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت