تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من

دیشب بنده حقیر فقیر سراپاتقصیر همراه امیرمهدی رفته بودم خونه مامان فاطمه اینا تا خیر سرم درس بخونم. از طرفی یکی از آشناها از دبی کلی لباس و خرت و پرت آورده بود و وسوسه خرید هم که بنده رو راحت نمی گذاشت. این بود که بعد از خوابوندن گل پسر و کمی فک زدن با مامان فاطمه و مریم و انجام عملیات پرو به انحاء مختلف!! داشتیم قیامت کبرای توی اتاق خاله مریم رو جمع می کردیم تا خیر سرم بشینم پشت کامپیوتر (به قول امیرمهدی: کامی کوتر!!) سر کارام.

حالا ساعت چنده؟ 5/12 شب که صدای نق نق امیرمهدی بلند شد. خلاصه بعد از کمی ناز و نوازش و بوس و بغل، گل پسر راضی شد که بخوابه.

 دوباره اومدم توی اتاق مریم که بعد از 5 دقیقه امیرمهدی با چشمای پف کرده راه افتاد و اومد. این مساله تا ساعت 5/1 نصفه شب 4-5 بار تکرار شد طوری که می خواستم موهای خودمو دونه دونه بکنم.

آخرش که دیگه امیرمهدی خواب از سرش پریده بود و می گفت: بیا بازی کنیم! رفته بود و ماشین پرسروصداش رو آورده بود و قیژ و قیژ می کشید روی زمین. طوری که مامان هم بنده خدا بیدار شد. هر چی بهش گفتم: مامان جان! برو بخواب! با جدیت دستش رو تکون می داد و می گفت: نه! نه! اصلا! اصلا نمی خوام!! (این ژست جدیدشه!)

من هم که دیدم چیزی نمونده همه اهل خونه زابراه بشوند، عطای درس رو به لقاش بخشیدم و با اضطراب 2 تا امتحان گرفتم خوابیدم و آقا پسر رو خوابوندم.

امروز خوابم میاد اساسی! البته امتحاناتم به خیر گذشت ولی خودمونیم! واقعا باید برای خودم با این وضع درس خوندن اسفند دود کنم!!! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  |