|
|
|
|
|
دیشب بنده حقیر فقیر سراپاتقصیر حالا ساعت چنده؟ 5/12 شب که صدای نق نق امیرمهدی بلند شد. خلاصه بعد از کمی ناز و نوازش و بوس و بغل، گل پسر راضی شد که بخوابه. دوباره اومدم توی اتاق مریم که بعد از 5 دقیقه امیرمهدی با چشمای پف کرده راه افتاد و اومد. این مساله تا ساعت 5/1 نصفه شب 4-5 بار تکرار شد طوری که می خواستم موهای خودمو دونه دونه بکنم. آخرش که دیگه امیرمهدی خواب از سرش پریده بود و می گفت: بیا بازی کنیم! رفته بود و ماشین پرسروصداش رو آورده بود و قیژ و قیژ می کشید روی زمین. طوری که مامان هم بنده خدا بیدار شد. هر چی بهش گفتم: مامان جان! برو بخواب! با جدیت دستش رو تکون می داد و می گفت: نه! نه! اصلا! اصلا نمی خوام!! (این ژست جدیدشه!) من هم که دیدم چیزی نمونده همه اهل خونه زابراه بشوند، عطای درس رو به لقاش بخشیدم و با اضطراب 2 تا امتحان گرفتم خوابیدم و آقا پسر رو خوابوندم. امروز خوابم میاد اساسی! البته امتحاناتم به خیر گذشت ولی خودمونیم! واقعا باید برای خودم با این وضع درس خوندن اسفند دود کنم!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط مامان اکرم
|
|
||