








پنج شنبه رفته بودیم خانه باباحاجی. موقع شام، تو که خیلی هله هوله خورده بودی، اشتها نداشتی و نشسته بودی پشت میز و مشغول شیطنت بودی. کاسه ماست رو گذاشته بودی جلوت و قاشق قاشق ماست میریختی توی ظرف زیتون. خلاصه معجونی درست کرده بودی.
عمو محسن داشت از توی اتاق نگاهت میکرد، برای اینکه از آشپزخانه بیارتت بیرون گفت: "امیرمهدی! بیا کارت دارم."
توی هم با اون قیافه جدی که انگار داشتی اتم میشکافتی گفتی: "منم کار دارم!!"
امروز بعد از کار با هم راه افتادیم سمت خونه مامان فاطمه. توی تاکسی، امیرمهدی توی بغلم نشسته بود و من هم داشتم بیرون رو نگاه میکردم که یهو حس کردم روی پاهام داغ شدند!! خلاصه دیدم بله...![]()
با یک وضع فجیعی رسیدیم به میدان و پیاده شدیم. من هم با اخم و تخم داشتم امیرمهدی رو نصیحت میکردم که عزیز من! تو دیگه بزرگ شدی. آخه این چه کاریه؟![]()
روم هم نمیشد بذارمش زمین. همون طوری توی بغلم گرفتمش و تاکسی بعدی رو سوار شدیم و سر کوچه مامان اینا پیاده شدیم.
تا دم در توی بغلم بود و بعد هم گذاشتمش زمین! گشاد گشاد اومد تا توی خونه.
خلاصه آب و آب کشی انجام شد و بعدش خواستم برم توی حمام تا خودم رو هم اب بکشم، اما از ترس این که امیرمهدی دنبالم راه نیفته و هوس حمام رفتن نکنه، توی تاریکی، مراسم آب کشی رو انجام دادم و حتی لامپ حمام رو هم روشن نکردم.
بعدش هم کل البسه موجود رو مجبور بودم توی دستشویی بشورم.
توی این هیروویر، امیرمهدی اومده بود و اصرار که: مامان! بریم حیاط.
من هم شاکی! گفتم: خیلی ببخشیدها! مثل اینکه بنده دارم نتایج دسته گل شما رو میشورم و خلاصه دوباره رفتم بالای منبر که: خجالت داره! من خیر سرم اومده بودم اینجا یه کم درس بخونم! چقدر کار منو زیاد میکنی!
یهو دیدم امیرمهدی روشو برگردوند و با بی محلی خالهاش رو صدا کرد: خاله اشرف! بریم حیاط!
واقعا بنازم به این نفوذ کلام!!!![]()
نیم ساعت بعد یهو دیدم صدام میکنه: مامان! امیرمهدی پیپی داره! رفتم دیدم نخیر! داره نه! کرده!!
خلاصه که امروزمون حسابی گلباران شد!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینم عکس امیرمهدی در سال ۸۵ در مراسم شب یلدای مهد کودک:

این یکی هم مهر ماه سال ۸۵ توی حیاط مهدکودک:

لابد می گین چه ربطی داره به این مطالبی که نوشتی یا به نوروز و ...؟
خب ربطش اینه که من الان منزل مامان اینا هستم و همین چند تا عکس توی کامپیوتر بود و خلاصه عکس دیگه ای نداشتم. الان هم افتادم رو دنده وبلاگ نویسی!!
باز هم: آی ککککککککککککککککککککمممممممککککک!!
یکی به من بگه با این بلاگرد چی کار کنم؟ من لینک هیشکی رو نمی بینم!! نمی تونم به هیشکی سر بزنم! مگر اینکه برم توی کامنت ها و آدرستون رو پیدا کنم! یکی بگه من چی کار کنم؟![]()
سلام به همگی دوستان عزیز
بعد از یک غیبت طولانی به دلیل مشغله زیاد اعم از کار بیرون از منزل، کار درون منزل، فرزند پروری، همسرداری و ابتلا به فلاکتهای دوران دانشجویی (حسابی شدهام multi- tasking) فرصتی پیش اومد تا خدمت برسم و سال نو رو تبریک بگم. ![]()
برای همه دوستان مهربانم در دنیای مجازی و واقعی! و خانوادههای محترمشون و فرزندان عزیزشون، آرزوی سلامتی، شادی، آرامش، تکامل و بهروزی و گشایش در همه امور زندگی در سال جدید دارم.![]()
امیدوارم سال ۸۷ رو با انرژی مضاعفی شروع کرده باشید و هر روزتون بهتر از دیروز باشه (صا ایران باشید!!)![]()
یا حق
