|
|
|
|
|
پنج شنبه رفته بودیم خانه باباحاجی. موقع شام، تو که خیلی هله هوله خورده بودی، اشتها نداشتی و نشسته بودی پشت میز و مشغول شیطنت بودی. کاسه ماست رو گذاشته بودی جلوت و قاشق قاشق ماست میریختی توی ظرف زیتون. خلاصه معجونی درست کرده بودی. عمو محسن داشت از توی اتاق نگاهت میکرد، برای اینکه از آشپزخانه بیارتت بیرون گفت: "امیرمهدی! بیا کارت دارم." توی هم با اون قیافه جدی که انگار داشتی اتم میشکافتی گفتی: "منم کار دارم!!"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط مامان اکرم
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد از کار با هم راه افتادیم سمت خونه مامان فاطمه. توی تاکسی، امیرمهدی توی بغلم نشسته بود و من هم داشتم بیرون رو نگاه میکردم که یهو حس کردم روی پاهام داغ شدند!! خلاصه دیدم بله... با یک وضع فجیعی رسیدیم به میدان و پیاده شدیم. من هم با اخم و تخم داشتم امیرمهدی رو نصیحت میکردم که عزیز من! تو دیگه بزرگ شدی. آخه این چه کاریه؟ روم هم نمیشد بذارمش زمین. همون طوری توی بغلم گرفتمش و تاکسی بعدی رو سوار شدیم و سر کوچه مامان اینا پیاده شدیم. تا دم در توی بغلم بود و بعد هم گذاشتمش زمین! گشاد گشاد اومد تا توی خونه. توی این هیروویر، امیرمهدی اومده بود و اصرار که: مامان! بریم حیاط. من هم شاکی! گفتم: خیلی ببخشیدها! مثل اینکه بنده دارم نتایج دسته گل شما رو میشورم و خلاصه دوباره رفتم بالای منبر که: خجالت داره! من خیر سرم اومده بودم اینجا یه کم درس بخونم! چقدر کار منو زیاد میکنی! یهو دیدم امیرمهدی روشو برگردوند و با بی محلی خالهاش رو صدا کرد: خاله اشرف! بریم حیاط! واقعا بنازم به این نفوذ کلام!!! نیم ساعت بعد یهو دیدم صدام میکنه: مامان! امیرمهدی پیپی داره! رفتم دیدم نخیر! داره نه! کرده!! خلاصه که امروزمون حسابی گلباران شد!!
اینم عکس امیرمهدی در سال ۸۵ در مراسم شب یلدای مهد کودک:
این یکی هم مهر ماه سال ۸۵ توی حیاط مهدکودک:
لابد می گین چه ربطی داره به این مطالبی که نوشتی یا به نوروز و ...؟ خب ربطش اینه که من الان منزل مامان اینا هستم و همین چند تا عکس توی کامپیوتر بود و خلاصه عکس دیگه ای نداشتم. الان هم افتادم رو دنده وبلاگ نویسی!!
باز هم: آی ککککککککککککککککککککمممممممککککک!! یکی به من بگه با این بلاگرد چی کار کنم؟ من لینک هیشکی رو نمی بینم!! نمی تونم به هیشکی سر بزنم! مگر اینکه برم توی کامنت ها و آدرستون رو پیدا کنم! یکی بگه من چی کار کنم؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط مامان اکرم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی دوستان عزیز بعد از یک غیبت طولانی به دلیل مشغله زیاد اعم از کار بیرون از منزل، کار درون منزل، فرزند پروری، همسرداری و ابتلا به فلاکتهای دوران دانشجویی (حسابی شدهام multi- tasking) فرصتی پیش اومد تا خدمت برسم و سال نو رو تبریک بگم. برای همه دوستان مهربانم در دنیای مجازی و واقعی! و خانوادههای محترمشون و فرزندان عزیزشون، آرزوی سلامتی، شادی، آرامش، تکامل و بهروزی و گشایش در همه امور زندگی در سال جدید دارم. امیدوارم سال ۸۷ رو با انرژی مضاعفی شروع کرده باشید و هر روزتون بهتر از دیروز باشه (صا ایران باشید!!) یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مامان اکرم
|
|
||