تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من

نمي‌دانم كي بود؟ حدود 2 سالگيت بود شايد... تنهايي نشسته‌بودي و داشتي توي عوالم خودت "كلاغ پر" بازي مي‌كردي.

اون موقع‌ها به نماز خوندن مي‌گفتي: الاّ پر (الله اكبر)!!

توجهم جلب شد ديدم انگشت كوچولوت رو مي‌ذاري زمين و بلند مي‌كني و ميگي: «الاّ پر!! اونجش (گنجشك) پر!!»

 

 

 

25 مهر بود. رفته‌ بوديم تولد ريحانه. تو راه برگشت، همراه مامان‌فاطمه و عمه حميده رفتيم خونه‌شون!!(خب تعارف كردند، ما هم كه اهل تعارف نيستيم!!!)

رسيديم به زمين بازي سر كوچه‌شون. تو هم ذوق‌زده دويدي سمت تاب و سرسره. گفتم اونا برن خونه و ما هم بعدا ميريم.

خلاصه وسط بازي با يه پسر 12-10 ساله رفيق شدي. البته اون بيشتر با تو رفيق شد و هواتو داشت كه مبادا بخوري زمين و ...

يه سوپري اون طرف خيابون بود كه تا اون رو ديدي ياد عشق اول و آخرت- پفيلا- افتادي و شروع كردي به بهانه‌گرفتن. بهت گفتم: «توي كيفم دارم؛ ولي مامان فاطمه كيفو برد خونه»، ولي اين دليل اصلا براي جناب‌عالي كافي نبود!!!

پسرك فهميد چي‌مي‌خواي و سريع رفت يه بسته پفيلا گرفت كه با هم بخوريد؛ اما وقتي ولع تو رو كه مشت مشت پفيلا مي‌خوردي!! ديد از محبتش پشيمون شد و زودي رفت بسته‌ي پفيلا رو داد به مامانش و گفت: «مامان مواظب اين پفيلا باش!!!»

بالاخره باباحاجي اومد دنبالمون كه بريم خونه. تو راه برگشت، آخو* ند جواني از كنارمون رد شد كه يه دفعه بلند گفتي: «الله اپر (الله اكبر) رفت!!!»

من هم گيج!! تو عالم هپروت بودم كه ديدم باباحاجي غش‌غش داره مي‌خنده...

 

 

 

اون اولا، همه‌اش به جاي اينكه اسم عمو اكبر رو درست صدا كني؛  بهش مي‌گفتي: «اپّر!! الاّ اپر!!»

تازگي‌ها هم كه با شيطنت صداش مي‌كني:« اكبر!! الاّ اكبر!!!»

 

 

قربون چشمات برم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  | 

روز 15 دي ماه قرار وبلاگي بود توي بوستان.

من و تو هم تا حالا اونجا نرفته بوديم و من نمي‌دونستم كه اونجا چندتا زمين بازي داره. تقريبا 20 دقيقه به 6 رسيديم اونجا و كمي گشت و گذار كرديم و زمين بازي‌ها رو پيدا كرديم. ولي خب هر چي چشم انداختم مريم و مهديار رو نديدم. هرچي هم زنگ مي‌زدم، گوشي‌اش رو برنمي‌داشت يا در دسترس نبود.

تو هم گير داده بودي كه: ايم زمين بازي (بريم زمين بازي) من هم سعي مي‌كردم يه جوري حواستو پرت كنم تا بتونم اول مريم رو پيدا كنم. خلاصه با يك فلاكتي آرومت كردم. از طرفي دلم برات مي‌سوخت كه حسابي هوس بازي داشتي و نمي‌شد...

جالب اينجاست كه يكبار هم از كنار بچه‌هاي وبلاگي رد شدم‌ها اما چون قيافه‌ها رو نمي‌شناختم دوباره ويلون و سرگردون شديم.

بالاخره چشمم به جمال دل‌آراي مريم روشن شد و ما رو به بقيه برو بچ معرفي كرد.

توي زمين بازي هم همه مادران گرامي دوربين به دست مشغول ثبت تصاوير بودند. كسي از دور نگاه مي‌كرد فكر مي‌كرد كنفرانس خبريه!!! خلاصه فضا خوب بود و بچه‌ها در حال بازي...

اما از آنجا كه هميشه يه اتفاقي بايد بيفته، در حال بدو بدو خوردي زمين. بلندت كه كردم ديدم دهنت خوني شده كه البته به خير گذشت!!

اختتاميه هم با سيب‌زميني‌خوران و پيتزا خوران انجام شد.

البته من خيلي از دوستان رو هم نمي‌شناختم و متاسفانه از گلاي نازنينشون عكس نينداختم. از آشناييشون هم بسيار خوشحال شدم. انشالله دفعه‌ي بعد پوشش تصويري هم مي‌ديم!!

از ديدن همه دوستان و گلاي نازنينشون خيلي خيلي كيفور شديم. به ما كه خوش گذشت. اميدوارم براي همه همينطوري بوده باشه.

شركت‌كنندگان:آرش خان وروجک و آرزو جون، نازنين فاطمه جون و نيلوفر عزيز٬ آنديا خوشگله و مژگان جون٬ مهديار جون و مريم عزيزم٬ بلاچه خانومي و پيروزه جون، ملوسك ناناز و مريم جون، نيلو جون، كسرا جون٬ كيارش جون و بيتا جون مامان كيان و كيارش عزيز (كه اميدوارم هيچ وقت دوباره همچين مشكلي براي گل پسراش پيش نياد و خوب وسالم باشن.) و ...

اگر اسم كسي رو فراموش كردم مي‌بخشيد دليلش يا حواس پرتي من بوده يا اينكه به چهره نمي‌شناختم.

 

پي‌نوشت: از اونجايي كه من خيلي آدم تنبلي تشريف دارم و خيلي هم سختمه كه عكس آپلود كنم. وقتي ديدم بقيه مامان‌هاي عزيز خبر و تصاوير قرار وبلاگي رو فرستادند روي تلكس‌هاي خبري، به نظرم رسيد اگه قضيه، واجب كفايي هم بوده باشه پس از دوش من برداشته شده!!

تا اينكه آرزو جون در مورد عكساي اون روز پرسيد من هم ديدم نمي‌شه حرف دوست جونمو نديد بگيرم اين بود كه چندتا از عكسا رو گذاشتم. خيلياش هم تار شده بود البته، بخصوص عكساي آرش. به مامانش هم گفتم ماشالله اين گل پسرت اينقدر ورجه ورجه مي‌كنه من يه عكس درست و درمون نتونستم ازش بگيرم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط مامان اکرم  |