








يه روز یکشنبه بود، اوايل آبان. طبق روال این مدت، حوالی ساعت 2 به سفارش خانم مربی (ریحانه جون) به قول خودت نیحانه دون!! اومدم دنبالت. آخه مربیت میگه بعد از ساعت 2 دیگه بیقراری میکنی... خلاصه تا نزدیک 5 توی مرکز بودیم و بعدش اومدیم بیرون.
اولش گیر دادی که: ایم پارک!! (بريم پارك)
گفتم: نه مامان جون! باید بریم خونه.
بعدش محوطه پردرخت کوی دانشگاه رو نشون دادی و گفتی: پارک!
من هم مثل 999 بار قبلی گفتم: نه عزیزم! اونجا پارک نیست...
که خودت اضافه کردی: دایشگاه (دانشگاه).
خندهام گرفت. بغلت کردم و حسابی چلوندمت. ![]()
![]()
خلاصه دلی دلی اومدیم تا سر امیرآباد که دیدم سرتو انداختی پایین و راه افتادی سمت جنوب خیابون. هرچی صدات کردم که بیا بریم تاکسی (به قول خودت، کاکسی!!) سوار شیم، محل هاپو هم نذاشتی!!![]()
بالاخره اومدم تا حدی به زور متوسل شدم و زدمت زیر بغلم و رفتیم اون سمت خیابون تا سوار ماشین بشیم.
یه دفعه چشمم افتاد به مهندس «ت»، مشاور رییس مرکز، که داشت میپیچید توی امیرآباد. ما رو دید و بوق زد و گفت: کجا میرید؟ برسونمتون.![]()
من هم از خداخواسته! به اتفاق تو و بار و بندیل خودمو و کیف دودو(یه کوله کوچولو داری و یه جوجوی بامزه روش چسبیده که برای خودش شخصیتیه!! اینقدر هم تپل مپل و گنده است که به قول دایی مجتبی انگارجوجوهه امیرمهدی رو میبره نه برعکس!!) چپیدیم توی ماشین.
یه دفعه تو برگشتی بلند گفتی: آدانس! آدانس! (آژانس).
مهندس «ت» که اتفاقا حسابی باهات رفیقه پرسید: چی میگه؟
من هم بدجوری خندهام گرفته بود؛ مونده بودم جواب این بندهخدا رو چی بدم؟!راستشو گفتم ولی نمی دونم چرا بنده خدا اینقدر بهش برخورد!!![]()
نازنینم!
امروز سالگرد اولین باریه که برای تو شروع کردم به نوشتن. اگرچه خیلی وقتا تنبلی کردم و منظم برات ننوشتم ولی میخوام بدونی لحظههایی که نوشتنم میاد!! واقعا لذت میبرم از اینکه به خاطر تو و درباره تو مینویسم.![]()
تو باعث شدی که با این فضای مجازی آشنا بشم و توی این وبلاگ دوستای واقعی مهربونی پیدا کنم. با شادیهاشون، شیرینزبونی گلای قشنگشون بخندم و با غمها و دردلهاشون همراه بشم و خیلی وقتا یواشکی از پشت مانیتور، جوری که دیگران نبینند، اشکامو پاک کنم.
عزیزم! نوشتن برای تو همیشه بهم آرامش خاصی میده، البته اگه بذاری تا بنویسم!! خیلی وقتا به محض اینکه پشت کامپوتر میشینم زودی میای سراغمو و میخوای تو هم روی صندلی بشینی و میگی: صندی بشینی! امیرمهدی خوام! (بشینم روی صندلی! امیرمهدی میخوام!)
عاشق تماشای عکسات هستی! خلاصه خودشیفتهای هستی اساسی!!![]()
الان هم سرت به خمیرهات گرمه. در ضمن تلویزیون هم به مناسبت روز کودک و تلویزیون داره برنامه "توپولوها" رو پخش میکنه. تواصولا اهل کارتون و اینجور چیزا نیستی. اما این برنامه رو خیلی دوست داری و من از صدقه سر توپولوها میتونم چند کلمه اینجا بنویسم.
بگذریم...
مادری دلم میخواد سالها بعد...
ای داد بیداد!! توپولوها تموم شد!! تو هم الان شروع کردی به گریه کردن...![]()
.
.
.
خب! بالاخر با یه کم خمیربازی مشکل، کمی تا قسمتی برطرف شد!!
میبینی مادری؟ خودت نمیذاری بنویسمها!! ![]()
عزیز دلم!
امیدوارم این وبلاگ مثل یه یادگاری دلنشین و پر از خاطرات خوش برای همیشه، برای وقتی که به امید خدا خودت هم صاحب فرزند شدی برات بمونه و همیشه خاطرات روزهای شاد کودکی رو برات زنده کنه!
تولد وبلاگت مبارک!![]()
عشق کوچولوی من! نفس و هستی من تویی! برای همیشه دوستت دارم!![]()
امیر قشنگم!
بعد از 2ماه و اندی، شاید هم 3 ماه، باز هم دارم برات مینویسم. البته چند تا مطلب برات تایپ کرده بودم ولی نشد آپ کنم.
می دونی! دنیای آدم بزرگا جور عجیبیه! نمی دونم چرا آدما نمیتونند مثل دوران بچگی شون شاد باشند. من هم این مدت اینطوری شده بودم. اصلا حوصله نوشتن نداشتم. به اصطلاح، نوشتنم نمیاومد! البته کامپیوتر(به قول تو، کامیکوتر) هم خراب بود و بالاخره بعد از کلی تنبلی من و گرفتاری خاله مریم، مشکلش حل شد. دیگه اینکه اینترنت هم لاموجود بود! محل کار هم حوصله نمیکردم چیزی بنویسم. بیشتر درد تنبلی و بیحوصلگی بود!!![]()
![]()
اما این مدت دوستای خوبم بهم سر میزدن و اظهار لطفی یا اظهار فحشی چیزی میکردن!!! شاید بزرگترین نعمتی که خدا به هر آدمی میده دوست خوب و بامعرفت باشه... دعا میکنم تو هم دوستای خوبی در مسیر زندگی پیدا کنی. ![]()
اینجا میخوام از همهشون تشکر و معذرتخواهی کنم که بهم سر زدند و خبری نگرفتند. از مامان بامعرفت نارگل جون، با کامنتای انگیزه بخشش، از پیگیریهای مهربانانه آرزو جون و نیلوفر عزیز، از مامان مهربون دیبای عسلی و پرند نازم، از نسترن خوبم، از بهانه مهربونم، از مریم عزیزم که حضوری و تلفنی و اینترنتی بهم میگفت بنویس دیگه! از مریم نازنینم که خیلی دوستش دارم و براش احترام قایلم و با یه کامنت پرنهیب منو یه کمی!! تکون داد! و از همه دوستان گلم. اونایی هم که اسماشون رو یادم نیومد ازشون عذر می خوام. همهتون خیلی مهربون و بامعرفتید. ممنونم... ![]()
![]()
![]()
و سعی میکنم تنبلی و افسردگی رو کنار بذارم. شما هم برای این دل وامونده دعا کنید!
مطلب بعدی رو هم چند وقت پیش نوشته بودم که حالا میذارم.
![]()
![]()
گلکم!
نمیدونم چرا همیشه مادرها باید یه سوژهای برای حرص خوردن داشته باشن؟ 2 سالت که شد یه بار برده بودمت پیش دکتر خودت برای معاینه که ازم در مورد حرف زدنت پرسید. گفتم که جملههایی در حد 3 کلمه میتونی بگی. یه کمی باهات حرف زد ببینه فرامین رو انجام میدی یا نه. بعد گفت خوبه ولی بد نیست ببریدش پیش متخصص گفتار درمانی تا چک بشه!!! من هم حساس!! اعصابم به هم ریخت...![]()
به روایت مامان فاطمه خود من قبل از یک سالگی به حرف اومدم. بابایی هم به روایت مامان فاطمه خودش! حدود 2 سالگی! نمیدونم والا ولی دل مادره دیگه! همیشه باید در حال قل قل باشه!!
خیلی روزها اگه وقت باشه از محل کارم میبرمت پارک لاله. روز شنبه بود 3 مرداد. با هم رفتیم پارک لاله. یادمه رفتیم زمین بازی بزرگ. گذاشتمت روی تاب و داشتم هلت میدادم و تو هم داشتی برای خودت حال میکردی. یه دفعه در کمال ناباوری دیدم شروع کردی به خوندن:
تا تا عباسی
خدا ننازی!!
من که اونجا ذوق مرگ شدم! این اولین شعری بود که خوندی. قبلش شعر برات میخوندم توی هر فرصتی که پیش میاومد. توی راه، توی خونه ولی هیچ وقت تکرار نمیکردی یا دنبالهاش رو نمیخوندی. ولی اون روز باب شعرخوانیت گشوده شد!!
اون روز، حسابی شنگول بودم. با هم از پارک اومدیم سر بلوار کشاورز که بریم خونه. توی بغلم بودی و میخواستم از عرض بلوار رد بشم که یه دفعه شروع کردی به شمردن: یه (ه رو همچین موکد میگفتی که بیا و ببین!)، دو، سه، تار، پن، سیس...
قبلا میشمردی ولی نامنظم و باید یکی ما میگفتیم تا شما افتخار میدادی و بعدیش رو میگفتی! ولی اون روز بدجوری موتورت به کار افتاده بود. من کف کرده بودم که چطوری یه روزه با این همه کرامت روبرو شدهام!!! خلاصه کلی روح و روانم شاد شد مادری! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()