








ببخشيد كه اين چند وقت سر مي زدين و وبلاگ ما مثل برنامه هاي تلويزيون تكراري بود!!![]()
شرمنده ام از روي همه تون...![]()
به اينترنت دسترسي نداشتم و خلاصه كلي از قافله علم و تكنولوژي عقب افتاده بودم.![]()
اين يادداشت البته بايد براي تولد اميرمهدي گذاشته مي شد، ولي خب ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دومین سالگرد تولد امیرمهدی من روز 20 تیرماه یعنی چهارشنبه بود ولی خب از اونجایی که کارمندم و گرفتار، با بابایی تصمیم گرفتیم آخر هفته تولد بگیریم. نتیجه این که بعد از نظرسنجی از دایی و خاله و عمو و عمه برای شب جمعه تصویب شد.
من هم که توی اون هفته هر روز کلاس داشتم و نرسیده بودم که کاری انجام بدم. خلاصه کارام شده بود کلاف سردرگم.
صبح 5 شنبه هم کلاس داشتم. خلاصه با استرس این که کی وقت می کنم خونه و زندگی رو مرتب بکنم و غذا درست بکنم و ... رفتم آموزشگاه که دیدم کلاسم کنسل شده!!!
انقدر خوشحال شدم که نگو!! خدا پدرشون رو بیامرزه! ![]()
بدو بدو اومدم خونه ولی از شانس من خاله مريم گفت که باید سفارش طراحیشو تحویل بده و نمی تونه بمونه و بهم کمک کنه.
خلاصه علی موند و حوضش!!!
بالاخره سریع خونه رو نظافت کردم. این وسط امیرمهدی هم گیر داده بود که بریم خیاط! (منظورش همون حیاطه!) یا می گفت جارو برقی رو روشن بذار که من باهاش بازی کنم...![]()
بعدش هم زندایی و ملیکا یه سری اومدند بالا و بتول گفت من امیر رو می برم خونه خودمون تا با ملیکا بازی کنه...
یک ساعتی هم پایین بود ولی بهانه گرفته بود و صدای گریه و جیغ و دادش بلند شده بود. اگرچه خودتون می دونید که یک ساعت هم برای یه مادر وقت خیلی زیادیه!!! خلاصه دایی اش آوردش و تحویلش داد.
ظهر که خوابوندمش اوضاع یه کمی آروم شد. زن دایی اش و ملیکا اومدند تا زودتر غذا رو آماده کنیم.
امیرمهدی هم که قربونش برم خوابش خیلی کوچولوئه و زود بیدار می شه. اولش درصلح و صفا داشتند با هم بازی می کردند که بعد از 1 ساعت افتادند به جون هم و دوباره سمفونی جیغ و داد بلند شد!!!
وقتی هم داشتیم بادکنک ها رو باد می کردیم کلی سر بادکنک ها دعوا کردند!!
خلاصه هر بار یه سوژه جدید برای دعوا کردن پیدا می شد.
مامان هم از محل کارش یه راست اومد خونه ما. ولی خب ما سه تا آدم بزرگ از پس این دو تا فسقلی برنمی اومدیم!!!
بتول بنده خدا هم بالاخره وقتی دید کار داره به جاهای باریک می کشه گفت ما می ریم خونه دوباره برمی گردیم.
من که برنامه ریزی کرده بودم که شام رو زود بکشم و بعدش جشن بگیریم دیدم که زرشک!!! ساعت داره می شه 9 و هنوز مهمونای ما نیومدند. امیرمهدی هم که عادت داره ساعت 9 بخوابه حوصله اش سر رفته بود و بدقلقی می کرد.
خیلی خسته شده بودم. نمازم رو که خوندم گفتم یه کم دراز بکشم تا مهمونا برسند. هنوز ولو نشده زنگ رو زدند!!!
ریحانه که به جمع امیرمهدی و ملیکا اضافه شد دیگه ارکستر سمفونیک کامل شد!!! ملیکا و ریحانه اون طرف فراکسیون تشکیل داده بودند!! و اسباب بازی ها رو دو نفری استفاده می کردند!! امیرمهدی هم که فراکسیون سرش نمی شد!! افتادند به جون هم و هرچند دقیقه یکبار یکی باید می رفت برای میانجی گری!!
قبل از شام هم حسین رفت کیک رو تحویل گرفت. تا بچه ها کیک رو دیدند سر و صدا راه انداختند که اول کیک بخوریم!
بالاخره شام رو وسط بالا و پایین پریدن ملیکا و ریحانه که داد می زدند ما کیک می خوایم یالا!!! آماده کردیم. واقعا نفهمیدم چی خوردم از بس که حرص خوردم!!!
خلاصه نوبت به کیک رسید. مدلش زمین فوتبال بود و بچه ها خیلی خوششون اومده بود.

هرچی امیرمهدی رو صدا کردم که بیا کیکت رو ببین، گوشش بدهکار نبود. فقط وقتی که شمع رو روشن کردم بدو اومد. این هم به خاطر علاقه وافرش به آتیشه!!!![]()

ذوق کرده بود و شمع رو نگاه می کرد. گفتم مامانی فوت کن! بچه ام هی زور می زد که فوت کنه ولی فوتش نتونست شمع رو خاموش کنه!
به ملیکا و ریحانه گفتم بچه ها شما هم کمک کنید!
وقتی اومدم کیک رو ببرم، ملیکا گفت عمه نبرش! گفتم چرا عمه جون؟ مگه کیک نمی خواستی؟ گفت: نه! آخه خوشگله! خراب می شه!!
بعدش بابایی شروع کرد شعر تولد تولد .... رو برای امیر خوند و همه دست می زدند. امیرمهدی هم بدجوری جوگیر شده بود و شروع کرد به قر و غمزه اومدن و رقصیدن!! وسط اتاق می چرخید و قر می داد!!!![]()
همه غش کرده بودند از خنده...
بعدش نوبت رسید به کادوها. دست همه شون درد نکنه. به خصوص مادرم که واقعا سنگ تموم گذاشته بود.![]()
بعد از باز کردن کادوها دعوا سر اونا شروع شد! ملیکا یه کامیون برای امیرمهدی آورده بود. به امیرمهدی گفت که کامیون رو بده می خوام ببرم!!!
امیرمهدی هم که بدجوری از کامیون خوشش اومده بود، کوتاه نمی اومد و خلاصه گیس و گیس کشی راه افتاد اساسی!!!![]()
بالاخره جشن تولد تموم شد و مهمونا رفتند و مثل همیشه مامان و مریم موندند که کمکم کنند. امیرمهدی همچنان توی خونه این طرف و اون طرف می دوید.
من تقریبا مشرف به موت بودم و کف کرده بودم از کارای این فینگیلی!!!
بابایی بردش و خوابوندش. طفلک حسین خودش هم خیلی خسته شده بود ولی بعدش رفت و مامانم اینا رو رسوند.
رفتم توی اتاق خواب و نشستم کنار امیرمهدی. طفلک من با یه دستش کامیون کادویی ملیکا رو گرفته بود و با یه دستش شیشه شیرش رو!!
خواب خواب بود... ![]()
