تبليغاتX
Lilypie Myspace Text Generator, Myspace GraphicsMyspace Codes, Myspace GraphicsMyspace LayoutsMyspace Layouts عشق کوچولوی من
عشق کوچولوی من

سلام به همه رفقای عزیز

از همه دوستان بامرام و معرفتی که مرتب بهم سر می زنن واقعا ممنونم و شرمنده.

به خصوص با این وضع اینرنت نفتی و پرپری که فرت و فرت disconnect مي شه! (حال كردين سواد انگليسي رو !) و مي دونم كه براتون مايه دردسره....

عكس هاي گل پسريم رو با اجازه شبكه محترم (اگه لطف كنه و دوباره قطع نشه!) مي خوام بذارم.

البته اضافه كنم كه ما با خودمون دوربين نبرده بوديم و اين عكسها هم مرحمتي دوستان حاضر در سفره!!!

واسه همين تعداد عكس ها محدود بود و خيلي از عكس ها غير مجاز! البته فكر بد نكنيدها!

منظورم اينه كه شايد صاحبانشون راضي نباشند كه عكساشونو توي اينترنت پخش كنيم!

خب اين هم از عكسهاي به قول آقاي همسر، زلزله ۸ ريشتري ما و دوستانش - مهديار و مليكا- و باقي قضايا كه شرح بعضي هاش در پست قبلي رفت...

Cool Slideshows!
نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط مامان اکرم| |

دوستای مهربون جدید و قدیمی سلام

ممنون بابت تبریکات صمیمانه شما به خاطر تولد تاریخ گذشته من و تولد از راه نرسیده امیرمهدی جونم.

تازه بعد از ۱ ماه می خوام از شمال رفتنمون بگم.

واقعا بعضی مواقع بدجوری تاخیر فاز دارم ها! نه؟!

اواخر اردیبهشت ماه با عده ای از همکاران و دانشجوها رفتیم خزرآباد ساری.

جاتون خالی! خوب بود و کلی حال و هوامون عوض شد. اما خب امیرمهدی خان کمی تا قسمتی پدر من و تا حد بسیار زیادی پدر پدرش رو درآورد!!

بیچاره حسین! چون امیرمهدی توی این سفر حسابی بابایی شده بود - البته امیرمهدی کلا خیلی باباییه- و مرتب بهونه باباش رو می گرفت و از سروکول باباش آویزون بود. طوری که آقای همسر دیگه کف کرده بود. 

تا توی سوئیت ما می اومد گریه می کرد و می گفت بابا! بابا! تا می فرستادیمش سوئیت آقایون یه کمی اونجا می چرخید و بالاخره می رفت روی اعصابشون و خلاصه مهر برگشت می خورد.

خلاصه شده بودیم مثل این توپ جمع کن ها!!!

دیگه بچه های هم سوئیتی! هم کلافه شده بودند. طوری که می گفتند با این وضعیت امیرمهدی چطوری توی مهد طاقت میاره؟ ولی من هم مرتبا قسم و آیه می آوردم که بابا! توی مهد اینطوری نیست. مربیاش ازش راضین!   

حالا فکر کنید با این وضعیت توی سوئیت ما "مهدیار" دوست امیرمهدی و مامان مریمش هم بودند و خلاصه ترکیب دو تا پسربچه چه معجونی شده بود...

به قول یکی از دوستان متاهل بدون بچه! صبح که می شد آقای همسر اونا می اومدند دم در که:عزیزم دیشب خوب خوابیدی؟ چیزی احتیاج نداری؟

آقای همسرهای ما  که می اومدند: خانوم بیا این بچه بهانه می گیره! خانوم بیا این بچه گرسنه اشه! خانوم این بچه خوابش میاد!!!

فکر کنم خوب تونستید تصور کنید فضا رو نه؟!

با همه این تفاصیل باز هم خوب بود:

- صبحانه های دور هم وقتی که بچه ها تخم مرغ ها رو خورد می کردند و دور خودشون می ریختند!

- آش خوردن توی بعد از ظهر نسبتا سرد اردیبهشتی کنار ساحل وقتی که دنبال بچه ها می دویدیم تا با یک تیر دو نشون بزنیم: هم اونا بازی کنند و هم ما به اونها آش بدهیم!!!

- الاکلنگ و تاب بازی و سرسره بازی در ۲۸ سالگی و ۳۴ سالگی و ۲۲ ماهگی برای اینکه کودک درونمون رو بیدار کنیم!

- الاکلنگ با آقای همسر به اتفاق امیرمهدی که خیلی کیف داد...

- آتیش روشن کردن در کنار ساحل اون هم نصفه شب توی سرما با حالت تقریبا سگ لرز!

این وسط امیرمهدی با ملیکا خانوم گل - دخمر ناز خاله فرشته- هم حسابی دوست جون شد. البته بیشتر ملیکا با اون دوست جون شد!!!

خلاصه این بود شرح کلی ماوقع!

اگرچه به قول مامان مهدیار که پسرش ۲-۳ ماهی از امیرمهدی بزرگتره - چندماه دیگه امیرمهدی هم از این حالت وابستگی در میاد و بهتر می شه ولی فکر کنم آقای همسر حداقل تا چندماه دیگه از مسافرت رفتن پشیمون شده...

راستی می خواستم عکساش رو هم بذارم ولی فعلا وقت نیست. پس تا پست بعدی یاحق!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط مامان اکرم| |

امروز با حسین، امیرمهدی رو برده بودیم پیش دکترمعین- متخصص آسم و آلرژی- برای چکاپ دوره‌ای. دکتر گفت که بهتر شده و شاید تا یه یکی دو ماه دیگه بشه داروش رو قطع کرد. خدا رو شکر!

توی راه حسین گفت: «راستی یک ماه دیگه تولدشه‌ها!»

20 تیر روز تولد امیرمهدی ماست.

 

تولد یک سالگی‌اش رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. با حسین سعی کردیم که تا اونجایی که می‌شه یه جشن تولد خوب و درست و حسابی براش بگیریم.

این عکسی هم که می بینید یه خرده دیر گرفته شده، چون خاله مریم که زحمت فیلم‌برداری و عکاسی به عهده‌اش بود وقتی به خودش اومد که بخش عمده کیک، غیب شده بود!

 

 

 

این هم از شمع تولد یک سالگی نازنین ما...

 

 

 

خیلی زود گذشت... شاید مثل یه چشم بر هم گذاشتن! البته یه کمی طولانی‌تر!!!

بعضی موقع‌ها بدجوری می‌رم توی عالم هپروت...

مرد جوان بیست و چند ساله‌ای که از در وارد می‌شه و خودم رو می‌بینم در قامت زنی میانسال که به استقبال مرد جوان می‌ره. سرش رو به سینه می‌گیره – البته اگه قدش برسه!!!- و سرش رو می‌بوسه.

 

امیر من! یعنی توی اون روزها باز هم مادرت رو دوست خواهی داشت؟

باز هم مثل حالا آروم از پشت سرم می‌آیی و صورتتو رو پشتم می‌گذاری و با صدایی کودکانه و مهربان صدا می‌زنی: مایی (مامانی)... ؟

وای که عاشق این صداکردنتم... صدای کودکانه‌ای که من رنگ محبت رو در اون کاملا حس می‌کنم. می‌گذارم چند ثانیه‌ای گرمی صورتت رو روی شونه‌ام احساس کنم و بعد بازوت رو می‌گیرم و می‌کشونمت توی بغلم: جون مایی، عشق مامان!

نازنین گل من! خیلی از روزهای آینده می‌ترسم! این که مبادا دوستم نداشته باشی! شاید از خواندن این حرفها تعجب کنی، ولی یک مادر هم با وجود قلب پر از عشقی که خداوند بهش ارزانی کرده، به هر حال نیازمند دوست داشته شدنه!

 

می خوام بدونی که حتی اگه روزی برسه که فکرکنم دوستم نداری...

نگاه کن! حتی از فکرش هم چشمام خیس شدند...

می‌خوام بدونی که همیشه دوستت دارم عشق کوچک من...

 

نمی خواستم این پست هم احساسی بشه ولی شد! نمی دونم چرا امشب اینطوری شده‌ام. راستش می‌خواستم توی این پست، جواب الهام جون- مادر دل آرام نازنین – و بیتا جون –مادر کیان و کیارش عزیز- رو بنویسم، ولی خب یه دفعه زدم به صحرای کربلا!!!

در مورد تاریخ تولد امیرمهدی که نوشتم (این از جواب الهام). در مورد ریفلاکسش هم  خدا رو شکر از اسفندماه داروش رو قطع کردند. هنوز برای چکاپ بهار نبردیمش که ببینیم وضعیتش چطوره... (این هم از جواب بیتا)

 

امیدوارم هیچ پدر و مادری، درد و بیماری دلبندش رو نبینه!      

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط مامان اکرم| |

تولد، یک یادآوری است.

به قول دوست عزیزی، در سالروز میلادت می‌توانی شماره کنی لحظه‌های بودن با حضرت دوست را...

 

پنج شنبه 17 خرداد، روز تولدم بود. سال 29 ام رو هم پشت سر گذاشتم و حالا وارد سال 30 ام شده‌ام.

وای خدای من! انگار همین دیروز بود تولد 18 سالگی ام... .

نمی دونم شما هم آیا همین حس رو داشتین؟ وقتی 18 ساله شدم به نظرم خیلی بزرگ شده بودم. باورم نمی شد که دیگه بچگی رو پشت سر گذاشته‌ام! وحالا انگار خیلی پیر شده‌ام...

چه حس غریبی...

 

من شاید هیچ وقت کار مهمی در زندگی‌ام انجام نداده باشم. ترسم ازاینه، روزی برسه که نتونم یادگار مهمی از خودم در این جهان باقی بگذارم. اگرچه هیچ وقت هم نخواسته‌ام که آدم خیلی مهم و مشهوری باشم ولی دلم می‌خواد وقتی قراره با رفیق اعلا روبرو بشم، بگم که آدم بیهوده‌ای نبوده‌ام...

 

شاید مهم‌ترین یادگار یه آدم، نسلی باشه که از خودش باقی می‌گذاره. راستش تا وقتی بچه‌دار نشده بودم به این مساله خیلی عمیق فکر نمی‌کردم. تصورش رو بکنید؛ رگه‌ای از وجود ما احتمالا تا قرن‌ها در این جهان باقی خواهد ماند، حتی اگر ما قرن‌ها پیش خفته باشیم...

خدای بزرگ! یه ترس عجیبی توی وجودم احساس می‌کنم... آیا می‌تونم مادر خوبی برای پسرم باشم؟ آیا می‌تونم از عهده این امانت بزرگ بربیام؟

خدای عزیز! حس می‌کنم این بار برای شونه‌های من خیلی سنگینه...

نمی دونم چطوری بگم! یه حس دوگانه است این حس، احساسی بین خوف و رجاء...

از طرفی ترس از این که باغبان خوبی نباشم برای این نهال کوچک و زیبا...

از طرف دیگه لذتی از این باغبانی می‌برم که مپرس... .

 

بخصوص که این گلچه من هر روز شیرین تر می‌شه... هر روز من این رعنایی رو بهتر در وجودش می‌بینم. با همه سختی‌ها و دردسرها و خستگی‌ها، هر روز از دیدنش کیف می‌کنم...

این حس، تازگی‌ها بیشتر هم شده...

 

یک سال اول بهم سخت گذشت. شاید یه دلیلش ناواردی من بود و یه دلیل عمده‌اش مشکلات جسمی و عصبی‌ای بود که بعد از زایمان برام پیش اومد...

اما امسال خیلی بهتر شده‌ام. خیلی روزها احساس تازگی می‌کنم. این چند روز تعطیل که با حسینم و امیرم خونه بودیم، هیچ کار تازه‌ای نکردیم ولی عجیب حس تازه‌ای داشتم. با اینکه امیرمهدی خیلی شیطنت می‌کرد ولی از دیدن کاراش حسابی کیفور می‌شدم.

این چند روز گذشته، بارها وبارها همراه حسین از دستش قهقهه زدیم... حسابی ماچمالیش کردیم! حسابی چلوندیمش!

خدایا دلم می‌خواد این شادی دوام داشته باشه... دلم می خواد هر روز بیش از روز پیش از پرو بال گرفتن این جوجه کوچیک، عشق کنیم. دلم می‌خواد هر روز بیشتر بهش افتخار کنیم.

 

خدای مهربونم! این عشق رو از ما نگیر!

می‌شنوی خدای مهربون؟ این عشق رو از ما نگیر...

 

 

نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مامان اکرم| |

از وقتی که گل من به کلاس بالاتر رفته، حرف زدنش خیلی بهتر شده. بعد از عید که زودتر از موعد، کلاسش رو عوض کردند، خیلی نگران بودم؛ چون امیرمهدی، توی کلاسشون از بقیه بچه‌ها کوچیک تره و از طرفی هم چون هنوز مهارت‌های حرکتی‌اش کامل نشده، که دلیلش دیر راه افتادنشه، می ترسیدم که براش مساله ای پیش بیاد. اگرچه به قول مربی‌اش، بچه با احتیاطیه و وقتی می‌بینه که بچه‌ها زیاد بپر بپر می‌کنن، می‌یاد  گوشه و کناری می‌شینه تا یه وقت هولش ندن و زمین نخوره! الهی که دورش بگردم! اما خب باز هم به قول همون مربی‌اش اگه مثل بعضی از بچه‌ها قلدر نیست اما حداقل حرف می‌زنه ومنظورش رو می‌رسونه...

بعضی موقع‌ها می‌خوام بخورمش بس که بانمک حرف می‌زنه، مثلا هر شب اسامی همکلاسی‌هاشو مرور می‌کنه: "نیما" رو می‌گه "میما"، "علی" رو دقیق و درست می‌گه، به "مهدیار" می‌گه "مه"، به "صبا " می‌گه: "شبا" و...

وقتی می‌ریم خونه باباحاجی، تا صدای "ریحانه"، دخترعموش، رو از طبقه بالا می‌شنوه، داد و قال راه می‌اندازه که: بالا! "حانه"!!!

هر وقت هم که از جلوی خونه دایی‌اش رد می‌شیم، می‌ره جلوی در و بلند "ملیکا"  رو صدا می‌زنه: "مکا"!!!

تازگی‌ها هم که بچه‌ام کلی مودب و باکلاس شده؛ چند روز پیش تازه از سرکار اومده بودم، طفلک من گرسنه‌اش شده بود؛ اومد توی آشپزخونه وگفت: مامان!‍ نون!

یه تیکه نون بهش دادم، گرفت و گفت: مسی (مرسی)!

نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط مامان اکرم| |

امیر من یه آزمایشگاه خصوصی داره؛ آزمایشگاهی که آرزو می‌کنم هر چه زودتر تعطیل بشه!

تقریبا همه چیز رو توی این آزمایشگاه تست می‌کنه؛ اون هم با دقت و سماجت فراوون.

لابد فهمیدین این آزمایشگاه کجاست؛ بله! دهان مبارک ایشون!!

حالا هم که دیگه داره 2 سالش تموم می‌شه، این کار، تعطیل بردار نیست. طوری که بعضی مواقع، بدجوری شاکی می‌شم...

می‌تونید حدس بزنید که الان داره چی می‌خوره:

 

 آخیش چه مزه ای می‌ده...

 

چه آنتن تلفن خوشمزه ای!

 

یه مدتی هم بود که موقع نماز، مهر و تسبیح من از دستش در امان نبودند. بخصوص تسبیحم که توی دهن مبارک، غسل می‌کرد...

 

 

تازگی‌ها هم که وقتی از چیزی عصبانی می‌شه، به تلافی گازش می‌گیره، حالا طرفش می‌تونه دست یه آدمیزاد باشه، یا یه اسباب‌بازی بینوا!

 

ساعت تقریبا 9 شب بود و عسلی من داشت سه چرخه‌اش رو توی اتاق هل می‌داد. معلوم بود که حسابی خوابش گرفته ولی با سماجت به کارش ادامه می‌داد.

یه صندلی پلاستیکی کوچولو داره که از قضا صندلی‌اش سر راه سه چرخه رو گرفته بود. بعد از کمی کلنجار رفتن با سه چرخه، وقتی دید که راه بسته است، دیدم که سه چرخه رو ول کرد و با حرص دوید سمت صندلی و گازش گرفت!

 

نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط مامان اکرم| |

اميرمهدي من كلا بچه حسودي نيست، يعني تا حالا كه چيز خاصي بروز نداده، بيشتر اوقات فكر مي‌كردم كه چون هنوز كوچيكه شايد متوجه خيلي چيزا نمي شه، ولي يه وقتايي كارايي مي كنه كه باعث مي شه حرفم رو پس بگيرم.

زمستون پارسال بود كه عمه زري بعد از يه بيماري سخت به رحمت خدا رفت. ما به خاطر مراسم، چند روزي خونه ي آقاجون اينا بوديم. خب به هرحال خانواده، عزادار بودن ولي "اميرمهدي" و "ريحانه" -دخترعموش- با شيطنت هاشون، بعضي وقت ها اين جو غم انگيز رو عوض مي كردند.

يه شب بعد از شام، آقاجون، ريحانه رو روي پاش نشونده بود و داشت قربون، صدقه‌اش مي رفت كه قربون دختر قشنگ برم! چقدر ريحانه من نازه! و خلاصه از اين جور حرف و نقل ها...

اميرمهدي هم انگار اصلا حواسش نبود. اون موقع هم هنوز راه نمي رفت و داشت توي جمع، چهار دست و پا جولان مي داد.

يه دفعه ديدم عسلكم راهش رو كج كرد و رفت سمت آقاجون و ريحانه. رو به آقاجون، دو زانو نشست و دودستي شروع كرد سر خودش رو ناز و نوازش كردن كه يعني "بابا حاجي، منو هم تحويل بگير!"

همه غش كردن از خنده.

باباحاجي هم اميرمهدي رو گرفت و حسابي چلوندش و قورتش داد!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط مامان اکرم| |

عشق كوچولوي من تازگيها خيلي بهتر حرف مي زنه ولي خب تشخيص خيلي از حرفهاش سخته.

هفته پيش رفتم مهد كه بيارمش. داشتم شلوارش رو پاش مي كردم. بهش گفتم: ماماني! اين چيه داري مي پوشي؟

اميرمهدي:....

مامان: بگو شلوار!

اميرمهدي: شبا!

در اين جا مامان اميرمهدي ذوق مرگ مي شود!!!

اميرمهدي: شبا... شبا...

ديدم بچه ام هي با دست اشاره مي كنه. نگاه كردم ديدم "صبا" همكلاسي اش يه كمي اونورتر ايستاده و مامانش داره لباسش رو عوض مي كنه!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط مامان اکرم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت