این شست مکیدن هم معضلیهها! من سر این شست مکیدنت خیلی ناراحت بودم که مبادا به این کار عادت کنی! با خیلیها هم که صحبت میکردم میگفتن که اصلا ناراحت نباش! تازه اینکه فقط 3-4 ماهشه، خیلی از بچهها تا سن مدرسه شستشون رو مک میزنن! بالاخره تا اون موقع درست میشه!!! بعضی موقعها سعی میکردم با پستونک سرتو گرم کنم ولی خب شما هم به هیچوجه حاضر به تغییر ابزار نبودی!! این مساله، کار مربیهای مهدکودک رو هم راحت میکرد! به قول خودشون شما پستونکسرخود بودی!! البته یکی دوتا عکس یادگاری با پستونک ازت گرفتم که ببینم چه ریختی میشی!! خلاصه این قضیه تا 7 ماهگیت ادامه داشت و بعد هم این عادت رو کنار گذاشتی. بعضیها که دیده بودن قبلا با چه ولعی شستت رو مک میزدی و بعد از غذاخور شدن بیخیالش شدی میگفتن که آخی! طفلک حتما قبلا خیلی گرسنگی میکشیده!!! میبینی مامان جان! حتما باید یه چیزی بگن! مبادا کسی فکر کنه لالن!!! برای بزرگ شدن باید راه درازی رو طی کنی! از به کمک صندلی و بالش نشستن... تا مستقل شدن و بدون کمک نشستن... دلکم! ای کاش بزرگ شدن به همین راحتی باشد! اگرچه بزرگی گفته: وقتی روحی بزرگ شد دیگر وای به حال آن روح!!! ولی با این وجود برایت دعا می کنم که انسان بزرگی باشی با روحی بزرگ.... با اين حواس جمع فكر كنم توي ۴۰ سالگي يه آلزايمري كامل ميشم!! اصلا يادم رفت كه سال نو رو تبريك بگم! عشق كوچولوي من! برات سالي پر از زيبايي و شادي و سلامتي آرزو ميكنم. دلت همواره نو بادا ! امیرمهدی، نسبت به سایر بچهها، دیرتر تونست بنشینه و راه بره، اما سینهخیز رفتن رو خیلی زود یادگرفت. یادمه اون اولها به سینه میخوابوندمش تا گردنش رو بالا بگیره و عضلات گردنش تقویت بشه! بعد مینشستم و سوت و کف میزدم و تشویقش میکردم! طفلک من! سرش روی گردن باریکش تلوتلو میخورد و بعد از چند دقیقه به نشونه خستگی شروع به جیغ و داد میکرد. سینه رفتن رو که یاد گرفت، خیلی قدرتی سینهخیز میرفت! معمولا هم فقط از یه دستش کمک میگرفت. یه دستش رو جلو میگذاشت و بدنش رو خیلی "کوماندو" وار جلو میکشید!! چنان هن و هنی هم میکرد که بیا و ببین! خوبیاش به این بود که هرجا میرفت لازم نبود تعقیبش کنم، از صدای زور زدنش معلوم بود!!! پسرم فرایند مهارتهای حرکتی رو کاملا طی کرد؛ یعنی بعد از سینه خیز رفتن، حدود 7-8 ماهگی چهاردست و پا میرفت. اما خیلی طول کشید تا بنشینه، طوری که واقعا نگران شده بودیم. دکترها هم با دستورهای سونوگرافی و ... ما رو بیشتر میترسوندند! مادرم همیشه میگفت نگران نباش! یه روز میبینی یه دفعه خودش نشست. بالاخره همینطورهم شد! خونه آقا جون اینا بودیم و امیرمهدی 10 ماههی ما داشت برای خودش مانور میداد و اینور و اونور میرفت. داشتم از توی آشپزخونه نگاهش میکردم که دیدم یه دفعه دست و پاش رو جمع کرد و از حالت چهار دست و پا به حالت نشسته تغییر وضعیت داد!! اینقدر ذوق کردم که نگو!! حسین رو صدا کردم که بیا ببین...







| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |















