








میدونی چیه مادری!
من و بابایی، بعضی موقعها از این همه توانمندی، انگشت به دهن میموندیم!
وقتی که خیلی کوچولوتر بودی و هنوز نمیتونستی غلت بزنی یا سینه خیز بری و به اهداف مورد نظرت برسی! از پاهات استفاده میکردی. یعنی اجسام رو با پاهات میگرفتی و بالا میآوردی تا به دست خودت برسونی!
بعضی موقعها هم چنان لگدهایی میزدی که هرچی دور و برت بود از انسان و جماد و ... را له و لورده میکردی! خود من چند باری که پاهات رو قلقلک میدادم، صابونت به فک و صورتم خورد!!!
بعضی وقتها هم الاکلنگ یه نفره بازی میکردی! شکمت رو روی زمین میگذاشتی و دست و پاهات رو بالا میآوردی و بالا و پایین میرفتی!!
بابایی همیشه میگفت که پسرمون حتما یه ورزشکار موفق میشه!!!

خودمونیمها! این آدم بزرگها هم به چه چیزهایی اهمیت میدهند!
از وقتی که من به دنیا اومدم، هر کسی که من رو میدید از مامان اکرم میپرسید خب حالا شبیه کی هست؟ بعد خودشون جواب خودشون رو میدادند که خیلی شبیه باباشهها! اصلا به خودت نرفته!
مامانی هم دمغ میشد ناجور!!!
تازه یکی نیست بگه آدم بزرگ حسابی! پس چرا دیگه سوال میکنی؟
بعد از یکی دوماه هم اومدن گفتن نه بابا! داره شبیه خودت میشه! اون وقت مامانی کلی ذوق میکرد!
بعد از تولد یک سالگیام هم میگفتن: اِاِاِ چقدر شبیه باباش شده!!!
آخه بابا جون چقدر گیر میدین! خوبه یکی هی بیاد به قیافه خودتون گیر بده....؟
خلاصه من که هنوز نفهمیدم شبیه کیام؟!
راستی اصلا مهمه؟!
همون خانم دکتر فوق تخصص گوارش بهمون گفت که اندازه دور سر پسرتون، خیلی بزرگه! بهتره به یه متخصص مغز و اعصاب هم نشونش بدین!
راستش عصبانی شدم! آخه یعنی چی که هر دکتری یه عیب و ایرادی روی بچهام می ذاره! ![]()
بردیمت پیش متخصص و اون هم دستور سونوگرافی داد. موقع سونوگرافی، خیلی گریه کردی، البته واقعا دلیلی برای گریه وجود نداشت، چون فقط یه کمی ژل روی ملاجت که هنوز غضروفی بود، مالید و سونوگرافی مغز رو انجام داد، ولی انگار خیلی ترسیدی!
نتیجه رو که نشون دادیم، گفتن مشکلی نداره، ولی چون توی 9 ماهگی هنوز نمیتونستی بشینی و سایز سرت هم بزرگ بود، متخصص مغز و اعصاب گفت که باز هم باید تحت نظر باشی! آخرین سونوگرافی مغزت هم که همین 2-3 ماه پیش بود، نشون داد که خدا رو شکر مشکلی نیست و این کته کله بودن، ژنتیکه!!!![]()
برای مشکل بالا آوردنت هم 2-3 بار بردیمت سونوگرافی و اونا تشخیص ریفلاکس دادند و گفتن برای تشخیص دقیقتر حتما باید عکس رنگی گرفته بشه.
روزی که وقت رادیولوژی داشتیم، شب قبلش خونه باباحاجی مونده بودیم. دکتر گفته بود که باید از 3-4 ساعت قبلش، ناشتا باشی. خلاصه من و بابایی از ساعت 5 صبح دیگه بیدار بودیم و تو رو به نوبت بغل میکردیم تا بالاخره 7-5/7 راه افتادیم و رفتیم برای رادیولوژی. یادمه دکتره تا تو رو دید گفت این که ناشتا نیست! گفتیم چرا آقای دکتر، طفلک چند ساعته که چیزی نخورده. گفتش که نه از قیافهاش معلومه که گرسنه نیست!!!![]()
خلاصه بالاخره آقا راضی شد که شما ناشتا هستی!!!
یه بسته پودر سفیدرنگ رو توی آب حل کرد و گفت که با شیشه بهت بدیم! گفت که روی تخت بخوابونیمت تا در حال خوردن، از معدهات عکس بگیره.
تو هم انگار از مزه محتویات شیشه ات خوشت نیومده بود! رضایت نمیدادی که بخوری! دکتره هم شاکی شد که این طوری که نمیشه! اومد و در شیشه رو باز کرد و نه یکی که دو تا شیشه پر رو به زور به خوردت داد!!!
از ناراحتی، داشتم اختیارم رو از دست میدادم. به من و بابایی هم گفت که دست و پای تو رو باید نگه داریم تا عکس بگیره! تو هم مرتب جیغ و داد میکردی و کلی هم بالا آوردی.
بالاخره کارش تموم شد و گفت: ریفلاکس داره، اون هم ریفلاکس شدید!
راستش مامانی! هنوز هم هر وقت میبریمت مرکز طبی برای معاینه و از جلوی اتاق رادیولوژی رد میشیم، یاد اون روز نحس میافتم...

عکس رو که دکتر دید، گفت که باید دارو مصرف کنی تا این مشکل برطرف بشه.
دکترت من رو دلداری داد که نگران نباشین! چون زود برای معالجهاش اقدام کردین، زود هم خوب میشه. بیشتر بیماریها اگه از همون دوران کودکی، تشخیص داده بشن، قابل علاجن.
خیالمون تقریبا راحت شد.
میدونی چیه عسلی! به نظرم یکی از سختترین چیزهای دنیا برای یه پدر و مادر، دیدن ناراحتی و بیماری فرزندشونه! طوری که بارها و بارها اشک به چشمهای آدم میآره...
از خدا میخوام که نعمت سلامتی رو از هیچ بچهای نگیره و اشک رو مهمون چشمهای هیچ پدر و مادری نکنه!
خوب و سالم باشی نازنینم!![]()
تقریبا 8-9 روزه بودی. داشتی شیر میخوردی که یه دفعه هر چی خورده بودی به هدر رفت! اون هم چه طوری!
یه دفعه از دماغ و دهنت، شیر ریخت بیرون!
خیلی ترسیدم! داد زدم و مامان رو صدا کردم. مامان فاطمه، توی آشپزخونه بود. اومد و کمک کرد که تمیزت کنم و دلداریم داد که چیزی نیست! نترس! بعضی موقعها بچهها شیر که زیاد بخورند این طوری میشن!
الهی بمیرم! بعدش هم یه کمی بیحال شدی.
این مشکل، بعدها هم ادامه پیدا کرد. یادمه یه روز که بابایی رفته بود جمکران، ما خونه ماماناینا بودیم. تو رو روی یه پتو خوابونده بودم. شیرت رو خوردی و آروم دراز کشیده بودی. من رفتم توی آشپزخونه که یهو دایی مجتبی با نگرانی من رو صدا کرد.
اومدم دیدم که هر چی شیر خوردی، تا شعاع نیم متر، بالا آوردی!!! با این وجود خیلی آروم و بیسروصدا بودی و با اون چشمای نازت، داشتی بهم نگاه میکردی. دایی مجتبی انقدر ناراحت شد که نگو! من که دیگه جای خود دارم!
یه شب، چند بار بالا آوردی، طوری که با بابایی میخواستیم ببریمت بیمارستان، ولی آخر شب بهتر شدی و خوابیدی.
بالاخره دوماهت که بود، بنا به توصیه دکترت که حدس میزد شاید تنگی پیلور داشته باشی، بردیمت پیش یه فوق تخصص گوارش کودکان. آقای دکتر، کارت رشدت رو نگاه کرد و گفت که امکان نداره مشکل تنگی پیلور داشته باشی، چون خوب وزن اضافه کردهای، در حالی که بچههایی که مشکل فوقالذکر رو دارند، پوست و استخوون هستن!
گفت که بعد از شیر خوردن، نیمساعتی، سرت رو بالا نگهداریم، حتما آروغت رو بگیریم!!! و زیاد بالا و پایین نیندازیمت! وگفت که معمولا این مشکل بعد از شش ماهگی که بچه، غذاخور میشه و میشه غذای سفت بهش داد، برطرف میشه.
خلاصه تا شش ماهگی، هر جوری بود سر کردیم. یادمه که خوراندن قطره آهن و ویتامین بهت، مثل کابوس بود برام! یعنی به محض خوردن قطره مولتی ویتامین، بالا میآوردی. بعد از امتحان کردن دو سه مارک مختلف قطره ویتامین آ+د ، بالاخره یه مارکش برات بهتر بود و بابایی بیچاره، مجبور بود که حتما همون رو برات بخره و اگه پیدا نمیشد، باید میافتاد به داروخانه گردی!!!
قطره آهن رو که دیگه اصلا نگو و نپرس!!! دادنش مساوی بود با اتلاف منابع!! چون تقریبا هر بار که میخوردی بالا میآوردی و من دوباره چند دقیقه بعدش امتحان میکردم که ببینم میتونی بخوری یانه! طوری شده بود که یه دونه لباس بیلکه هم نداشتی و همه بلوزهات رو مزین به لکههای قطره آهن کرده بودی!!!
و من هم همیشه فکر میکردم که آخه چقدر بچهام باید زجر بکشه؟! چقدر باید ناراحتی بکشیم! اگرچه باز هم شکر!
غذاخور که شدی، وضعیت بهتر شد. سوپت رو همیشه تقریبا بی آب بهت میدادم تا سفت باشه و بالا نیاری!
خلاصه برنامهای داشتیم!!!
بالاخره 9 ماهت که شد دوباره به توصیه دکترت بردیمت پیش یه متخصص گوارش دیگه توی مرکز طبی کودکان. اون خانم دکتر گفت که باید فعلا دارو مصرف کنی. صبحها ناشتا بیدارت میکردم و بهت دارو میدادم. کم کم بهتر شدی و کمتر بالا میآوردی. بعد از چند ماه دوباره بردیمت برای ویزیت. خانم دکتر گفت که باید از معدهات عکس بگیرند. ما هم وقت رادیولوژی گرفتیم....
خلقت یه موجود زنده، چیز غریبیه! اصلا وقتی بهش فکر می کنم نمیتونم اظهار حیرت نکنم!
لحظهای که یه نوزاد، پا به دنیا میذاره، شاید یکی از عجیبترین این لحظهها باشه! این که یعد از تولد، طبق یه حس غریزی، سینه مادرش رو به دهان میگیره و خودش رو سیر و سیراب میکنه! این که اصلا یه مایع سفیدرنگ و به ظاهر ساده، میتونه همه نیازهای جسمی و تغذیهای یه نوزاد رو برطرف کنه! حالتهای رفتاری یه نوزاد، از قشنگترین چیزهای خلقته.
یادم میآد که شبهای اول که امیرمهدی شیرش رو میخورد، بعضی موقعها روی سینهام میگذاشتمش تا بخوابه و وان با اون قد و بالای کوچولوش، دمرو میخوابید و چه حالت قشنگی داشت!
وقتی کنارم میخوابوندمش و شیر میخورد و سیر میشد و میخوابید؛ کمی که ازش فاصله میگرفتم، میدیدم یواش یواش، خودش رو به سمت من میکشونه و دوباره بهم میچسبه!
وقتی که توی بغلم میگرفتمش و سرش رو کنار قلبم میگذاشتم، آروم میشد!
آره! خلقت خدا خیلی چیز غریبیه! فقط میشه گفت:
تبارکالله احسن الخالقین
روز چهارشنبه بود. دو روز از تولدت گذشته بود که طبق نظر متخصص اطفال بیمارستان، باید برای معاینه میبردیمت بیمارستان. البته اون خانم دکتر به همه مادرها اینو گفت.
مامان فاطمه، بردت بیمارستان. دلم یه کمی شور میزد. چند باربا مامانی تماس گرفتیم. گفت که دکتر گفته مشکوک به زردیه و باید آزمایش خون بده!
پیش خودم گفتم آخه مگه بچهام چقدر خون داره که بخوان ازش آزمایش هم بگیرن؟!
نزدیک ظهر دوباره تماس گرفتیم. مامانی گفت که نمونه خونت رو فرستادن آزمایشگاه (بمیرم برات عزیز دلم!)
دکتر گفته که باید بستری بشه. میتونیم به بچه شیر خشک بدیم تا وضعیتش مشخص بشه.
گفتم که نه! خودم میام.
یادمه خاله مریم برام ناهار آورده بود. ناهار خورده و نخورده آژانس گرفتم و رفتم بیمارستان.
دیدمت که روی یه تخت کوچولو، زیر یکی از این مهتابیهای سفید خوابوندنت. یه چشمبند هم برات بسته بودند. تو داشتی گریه میکردی. طفلک، مامان فاطمه سعی میکرد با یه کمی آب قند، یه گوشه دلتو پر کنه!
جیگرم کباب شد از دیدن این صحنه!
اومدم و اول یه کمی نازت کردم و بعد گرفتمت توی بغلم، زودی ساکت شدی. مامان فاطمه گفت که میبینی! محبت دستای مادر چقدر فرق میکنه!
قرار شد که به عنوان همراه، پیشت بمونم؛ اونم چه همراهی! خودش به یه همراه احتیاج داشت!!
توی اتاقمون یه پسر دیگه هم بود که 1 روز از تو کوچکتر بود. طفلکی قند خونش پایین بود و بهش سرم وصل کرده بودند. مادرش یه دختر کمسن و سال بود که هی به زبون ترکی، قربون صدقهی بچهاش میرفت. باباش هم انگار توی حیاط بیمارستان چادر زده بود! چون همهاش به خانم، بچهها سر میزد!!!
دختره، بچه اولش سقط شده بود، برای همین خیلی استرسی بود و تا یه حرکت کوچیک از بچهاش میدید، مثلا بچهاش توی خواب میپرید، پرستارها رو صدا میکرد. خلاصه پرستارها رو کچل کرده بود!!!
از طرفی چون تخت خودش و بچهاش نزدیک فنکوئل بود، توی اون گرمای تیرماه، نمیگذاشت که اون فن رو روشن کنند.
خلاصه خدا خیرش بده!!! من گرمایی بینوا، توی اون 2-3 روز، چند کیلویی رو تبدیل به انرژی گرمایی کردم!!!
فردای اون روز، یه هم اتاقی جدید رو به اتاق ما منتقل کردند. یه خانم 8-37 ساله که بارداری ناخواسته داشت و بچهاش به خاطر به دنیا آمدن پیش از موعد، مشکل تنفسی داشت. وای که چقدر، دخترش ناز بود!
همان روز، مشخص شد که بچه اون خانم آذری هم زردی داره! یادمه،وقتی بچه رو زیر مهتابی گذاشتن و براش چشمبند بستن، خیلی گریه کرد. یه بار هم بچه رو برای خونگیری بردن! اتاق نمونهگیری، روبروی اتاق ما بود. نمیگذاشتند که مادرها وارد اتاق نمونه گیری بشن. اون بنده خدا تمام مدتی که صدای گریه بچهاش رو از اتاق نمونهگیری میشنید، داشت گریه میکرد.
من و اون خانم، سعی میکردیم دلداریش بدیم، ولی اون آروم نمیشد. بخصوص اون هماتاقی جدید که 2 تا بچه بزرگ هم داشت، مرتب میگفت که آروم باش! چرا این قدر خودت رو عذاب میدی؟ این بچه، هیچوقت این دردها یادش نمیمونه!
شب دوم، تو اصلا خوابت نمیبرد و همینطور گریه میکردی. من هم بغلت کرده بودم و توی اتاق راهمیرفتم. بالاخره یکی از پرستارها یه کمی شربت "کارمینت" بهت داد و یه کمی آرومتر شدی. انگار دلت بدجوری درد میکرد. من هم خب ناشی بودم! از طرفی آب بینیات هم راه افتاده بود. پرستار شیفت شب که خیلی هم خوابآلود بود، گفت حتما سرماش دادی! اما خدا رو شکر نه! معلوم شد که چیزی نیست.
خلاصه اون شب تا ساعت 4 صبح بغلم بودی و راهمیرفتم!
فرداش، صبح اول وقت، همون خانم دکتر کذایی اومد برای ویزیت! گفت که باید دوباره ازت خون بگیرند! بردنت اتاق خونگیری. من همینطوری مستاصل کنار تخت خودم ایستاده بودم و گوشهام رو تیز کرده بودم. صدای جیغت بلند شد. خیلی جلوی خودمو گرفتم. یادمه اون دختره، مرتب بهم نگاه میکرد تا عکسالعملم رو ببینه!
بالاخره پرستار، آوردت. بمیرم الهی! دیدم هر دو تا دستات رو پانسمان کرده. پرسیدم: چرا از هر دو تا دستش خون گرفتین؟ گفت که خونی که از یه دستت گرفته کافی نبوده...
دیگه نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم...
نزدیک ظهر، یکی از بهیارها اومد و گفت که به آزمایشگاه، سفارش کردهاند که زودتر جواب آزمایشها رو حاضر کنه. اون روز جمعه بود و طبق حرف اون خانم، فقط تا ظهر، بیمارها رو ترخیص میکردن.
دلم میخواست زودتر از اون جا بریم بیرون. بالاخره یکی از پرستارها اومد و گفت که بیلی روبین خونت پایین اومده و میشه ترخیصت کرد!
داشتم بال در میآوردم! مثل یه زندانی بودم که خبر آزادیش رو بهش داده بودند!!!
شروع کردم به جمع کردن وسایل. یه دفعه یکی از پرستارها گفت که تا خانم دکتر روی جواب آزمایش نظر نده، نمیشه بچه رو مرخص کرد!! پرسیدم: مگه دستورشو نداده؟ گفت: نه هنوز! خیلی عصبانی شدم. رفتم سراغ سوپروایزر بخش. اما نمیدونم اون با کی دعواش شده بود که با لحن خیلی بدی باهام حرف زد!! خلاصه اون روز چقدر حرص خوردم بماند!!
بالاخره اومدند و خبر آزادی رو به ما دادند!!! یادمه ساعت تقریبا 5/12 بود که به بابایی زنگ زدم که سریع خودت رو برسون، چون حسابداری بیمارستان، ساعت 1 تعطیل میکرد.
نمیدونی بابایی با چه حال و روزی خودش رو رسوند بیمارستان، بنده خدا حتی یادش رفته بود کفش بپوشه و با دمپایی اومد!!!
من هم سریع رفتم حسابداری، فرم گرفتم و کارهای ترخیص رو انجام دادم تا بابایی اومد و بقیه کارهاش رو انجام داد. بعد هم بهم گفت اون سوپروایزر رو نشونم بده تا حالش رو بگیرم!!! گفتم بابا ولش کن...!
خلاصه عسلم! سوپروایزره شانس آورد، چون اون موقع، وقت تغییر شیفت بود و ما که اومدیم توی بخش، اون رفته بود!!!
خلاصه اومدیم بیرون و ماشین گرفتیم . من و تو با ماشین اومدیم و بابایی با موتور اومد. راه افتادیم سمت خونه.
چقدراحساس سبکی میکردم. ا
حساس مادری رو داشتم که تازه، بچهاش به دنیا اومده و دستهگلش رو بغلش گرفته و داره به سمت آشیونهاش میره....
روز اول، منظورم همون 20 تیرماهه، توی بخش، با یه مامان دیگه هم اتاقی بودیم. بچه اون یه دخترتپلی بود ودومین بچهش هم بود.
بچه یه روزه مرتب بیدار بود وجیغجیغ میکرد! یا این که پوشکش رو پرمحتوا میکرد!!!
خاله بچه که همراه اون خانم بود، دیگه حسابی شاکی شده بود و هی غرغر میکرد و به زبون ترکی، بهش بد و بیراه میگفت!!!
بندگان خدا هی به حال ما غبطه میخوردند و مرتب هم میگفتن که خوش به حالتون! چه بچهی آرومی! همهاش خوابیده و بیسر و صداست.
ما هم هی قربون صدقهات میرفتیم که چه گل پسر خوب و نازی!
غافل از این که:

از آن نترس که های و هو دارد...!
خیلی از دوستانم بعد از خواندن خاطراتم گفتند یا نوشتند که با این حرفایی که تو زدی آدم از بچهدار شدن توبهکار میشه! به قول "آرام" اصلا آدم فکر میکنه که اگه یه بچه از پرورشگاه بیاره، هم یه ثوابی میکنه، هم این دردسرها رو نمیکشه!
اگه واقعا طالب بچه هستید، این یه حقیقت انکارناپذیره که پرورش فرزند، بزرگترین و سختترین کاریه که یه خانم در عمرش انجام میده.
من تا وقتی که باردار نشده بودم، این مساله صرفا برام به ترس از بارداری و ... محدود میشد! یعنی شاید خیلی به بعدش فکر نمیکردم. ولی وقتی "امیرمهدی" به دنیا اومد، تازه با این حقیقت روبرو شدم.
میخوام بگم که اگه میخواید وارد این وادی بشید، سعی کنید که از همون قبل از زندگی مشترک بهش فکر کنید. یعنی فکر کنید که چه کسی داره همراه و همسرتون میشه. چه کسی فردا میخواد بزرگترین تکیه گاه زندگیتون (البته بعد از خدا) بشه. فردا بچهتون باید به چه جور آدمی بگه بابا! به چه جور بابایی باید افتخار کنه!
اگر هم مزدوج هستین، دیگه کار از کار گذشته!!! پس به این فکر کنید که چه جوری باید خودسازی کنید. منظورم اینه که اولین و مهمترین الگوی بچهها پدر و مادرشون هستند. من بعضی موقعها که به این قضیه فکر میکنم واقعا مو به تنم راست میشه! میدونید یعنی چی؟ یعنی آدم در قبال همه مسائل بچهاش مسئوله! در قبال مسائل مادی و معنوی، از خوراک و پوشاک و مخارج زندگی بگیرید تا مسائل تربیتی، رفتاری و اجتماعی... .
واقعا به خودم میگم که فکر نمیکنم از پسش بربیام. خیلی کار سختیه، اون هم توی این دوره و زمونه! اینهایی که میگم بعد از طی همه این مراحل بهش رسیدهام. شماهایی که هنوز مادر نشدین، واقعا بهشون فکر کنید و خودتون رو آماده کنید.
ترس از بارداری و ... منصرفتون نکنه. خدا واقعا به آدم قدرتشو میده، اون مشکلات و دردها و ... قابل تحمل هستند.
مهم، بزرگ کردن یه موجود کوچولو، ناتوان و دوست داشتنیه که خداوند، مراقبت از اون رو برعهدهی یه موجود صبور و مهربون به نام مادر گذاشته.
از خدا میخوام به همتون توان و قدرت و صبوری لازم رو بده تا بتونید از مادری کردن برای فرزندتون لذت ببرید.
یاد حرف دوستی میافتم که از قول مادری میگفت: لحظهای که داشتند من رو داخل اتاق زایمان میبردند، تازه داشتم عظمت و سختی مادر شدن رو احساس میکردم، یعنی واقعا ترس وجودم رو پر کرده بود. اون لحظه فقط به خدا گفتم که خدایا من یه بنده ناتوانم! اصلا نمیتونم فکرش رو هم بکنم که آیا از عهده بزرگ کردن این بچه برمیآم یا نه! فقط و فقط خودت هستی که میتونی این قدرت رو به من بدی، پس دریغ نکن...
صبحانه خوردن توی دوران بارداری، برایم معضلی شده بود. یعنی یادم نمیآد که یه وعده صبحانه رو بدون حالت تهوع یا مراسم صبحگاهی خورده باشم. حتی روز 19 تیرماه هم یادمه که اول رفتم و فریضه هر روزه رو به جا آوردم! و بعد رفتم بیمارستان حضرت زینب.
طوری بود که میگفتم یعنی ممکنه که بعدا - حتی بعد از تولد بچهام - بتونم یه لقمه غذای راحت بخورم.
باورت میشه؟! برام مثل یه آرزو شده بود!!
شنیدهام "ژان پل سارتر" یه کتابی داره به اسم "تهوع". به نظرم دیگه من هم میتونستم در مورد تهوع یه کتابی منتشر کنم!!!
روز تولدت، 20 تیرماه، توی بخش که اومدم، صبحانه آوردن. بنده خدا، مامانی، لقمه میگرفت برام! چون حالم خوب نبود. ولی نمیدونی که چه حالی داد اون چند لقمه صبحانه!!!
خوشمزهترین صبحانهای بود که تا به حال خوردهام!
داشتم فکر میکردم، شاید یه روزی برسه که فکر کنی چرا این اسم رو برات انتخاب کردیم. خب من و بابایی بعد از 4 ماه که مشخص شد تو پسری! دیگه مرتب به دنبال پیدا کردن یه اسم خوب بودیم.
با بابایی اسمهایی که فکر میکردیم خوب هستند رو مینوشتیم. یادمه رفتیم یه کتاب اسم هم گرفتیم و همه اسمهاش رو نگاه کردیم. خب از طرفی باید اسمت یه اسم خوب و زیبا میبود (بنازم به این ادبیات!) و از طرف دیگه ما باید وظیفه خودمون رو هم در قبال انتخاب نام فرزند انجام میدادیم.
اسمهایی رو که به نظرمون جالب بودن یادداشت کردیم: علی، شهابالدین، صدرا، طاها، علیرضا، آصف، امیرهادی، امیررضا، امیرعلی، امیرمهدی و... .
مامانی اینا هم اسمها رو دیدن، باباحاجی اینا هم دیدن.
مامانیاینا گفتن که هر جور خودتون صلاح بدونین. باباحاجیاینا هم گفتن خودتون انتخاب کنید ولی اگه نظر ما رو میخواهید، علیرضا اسم خوبیه.
بابایی هم از اسم علیرضا خوشش میاومد. میگفت این اسم ترکیب اسم بابایی من و باباجون خودشه.
یه بار که داشتم با مامان مهدیار حرف میزدم گفت که مادرش گفته چقدر خوبه که اسم بچه، از اسامی امام زمانش باشه.
راستش دلم یه طوری شد! از دلم گذشت که راست میگه! چه ایده قشنگی!
روز هفتم تولدت بود که بابایی، شناسنامهات رو گرفت، به نام "امیرمهدی کریمی".
حالا که فکر میکنم میبینم که تو اسمت رو با خودت آوردی!