








صدای مؤذن، "لا اله الا الله" اذان صبح،
دعای فرج: اللهم کن لولیک.... ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا، حتی تسکنه ارضک....
صدای گریه یک نوزاد...
مبارکه پسره!
"امیرمهدی"، اسمی که یکی دو ماه آخر قبل ازتولدت به آن فکر میکردم.
این اسم، برازنده و مبارکت باد پسرم!
هیچ وقت روز تولدت رو فراموش نمیکنم. یادمه که وقتی رفتم سونوگرافی بیمارستان مهر، تاریخ تولدت رو 18 تیرماه پیشبینی کرد. ما هم کلی خندیدیم که بابا بچهمون عجب اصلاحطلب شر به پا کنی میشه!!!
ولی خب! زمان رفت و رفت تا رسید به 19 تیرماه، ولی خبری نشد!! اون روز، تعطیل بود. یادمه روز شهادت حضرت زهرا(س) هم بود. با حسین و مامان رفتیم بیمارستان حضرت زینب. اونجا یه دکتر خوابآلود و بداخلاقی بهم گفت که باید بستری بشم! من هم اوضاع و احوال اون خانم دکتر رو که دیدم ترجیح دادم که زنده بمونم!!!
رضایت دادم و اومدم بیرون…
ولی به هر حال، تقدیر، چیز دیگری بود.
اون روز میدونستم که وقتشه که ببینمت. با مامان، خونه رو نظافت کردیم که خیالمون راحت باشه.
چندین بار با دکتر عمید تماس گرفتم ولی در دسترس نبود. بالاخره بعد از ظهر بود که گوشی رو برداشت و گفت که در کنار دریا در حال قدم زدنه!! البته اون تقصیری نداشت، چون من باهاش قرار نگذاشته بودم.
به هر حال، توصیه کرد که سر شب حتما برم بیمارستان "مصطفی خمینی". گفت که چون از اون بیمارستان قبلی رضایت دادی و بیرون اومدی، ممکنه دیگه تحویلت نگیرن!! پس برو "مصطفی خمینی"! دکتر یاوری هم اونجاست، کارش هم خوبه.
دکتر یاوری رو قبلا دیده بودم. ازش خوشم اومده بود. خب بالاخره مهمه که آدم از دکترش خوشش بیاد.
نماز مغرب و عشا رو خوندیم وراه افتادیم. رفتیم داخل بخش و من رفتم داخل تا با مامای کشیک صحبت کنم. دکتر کشیک رو صدا زدند. خودش بود. خانم دکتر یاوری. اومد و سونوگرافیها رو دید و به شوخی گفت که حالا چه وقت بیمارستان اومدنه. بعد رو کرد به مامای فوق الذکر که: ایشون هم مثل منه. روضههاش رو رفته، حالا تازه یادش افتاده که بیاد بیمارستان!!
به هر حال گفت که صبر کردن خطرناکه و من رو فرستاد برای اتصال سرم!!!
درست ساعت 4:20 صبح 20 تیرماه 1384 بود که به دنیا اومدی، یعنی 20/4/84 .