








اولین باری که صدای قلبتو شنیدم خیلی خوشحال بودم. قبل از اون وقتی میرفتم مطب دکتر و توی سالن انتظار، صدای بلند تالاپ تالاپ قلب جنین رو از اتاق مجاور میشنیدم، پیش خودم میگفتم کیمیشه که بتونم صدای تو رو هم بشنوم؟
یادمه ماه 4 یا 5 به دکتر گفتم که من حرکت بچه رو احساس نمیکنم، ولی اون من رو مطمئن کرد که مشکلی نیست. به من گفت: «بابا! یه ذره دقت کن، متوجه میشی!»
یادمه یه بار به مامان ریحانه این قضیه رو گفتم. اونم گفت: «نگران نباش! یکی از همین روزا، صبح که از خواب بیدار بشی، کاملا احساسش میکنی.» همین طور هم شد. بالاخره یه روز، با چند تا مشت و لگد، اعلام وجود کردی!!
خیلی احساس قشنگ و بامزهایه! حیف که خودت مادر نمیشی تا این حس رو بفهمی!
بعضی موقعها که خیلی وول میخوردی بهت تشر میزدم که یه کمی آروم بگیری و خیلی اوقات، واقعا تاثیر داشت! خیلی وقتها باهات حرف میزدم و حالت رو میپرسیدم، نمیدونم یادت هست یا نه؟! به بابایی هم میگفتم که باهات حرف بزنه، ولی اون بیشتر، حرفم رو شوخی میگرفت!! یه وقتهایی هم برات قرآن میخوندم.
ماههای 5، 6 و 7 اوضاع بد نبود و حال و روزم بهتر بود. اما آخرای ماه هفتم دوباره بدحالیام شروع شد. چشمت روز بد نبینه! باز هم مراسم صبحگاهی و بعضی وقتها عصرگاهی و شبانگاهی داشتم!!! یادمه یه شب داشتم از سرکار برمیگشتم و حالم خیلی بد بود، توی خیابون "خواجه نصیر" هرچی دست بلند کردم که تاکسی بگیرم، کسی نگه نداشت. ایستادم کنار جوی آب، اما خجالت میکشیدم. این بود که تا خونه دویدم. دم در، کیفم رو انداختم و پریدم توی دستشویی!!! خلاصه وضعیتم بدجوری درام بود!! اما خب نمیدونم واقعا خدا چه قدرتی به آدم میده که بازم میتونه تحمل کنه.
یکی دو ماه آخر، مرتب سرم میزدم! دیگه خاله مریم و دایی مصطفی و زندایی بتول، حسابی توی رگ پیداکردن استاد شده بودن!!!
بگذریم... .
نمیدانم از کجا شروع کنم، شاید بهتر باشه از وقتی که اولین بار به بودنت پی بردم بگم.
بعد از آزمایش خون، خیلی نا آرام بودم، شاید هم بهتره بگم خیلی برای شنیدن خبر مادر شدن عجله داشتم. اوایل ماه رمضان بود. یک روز، فکر میکنم عصر بود که رفتم آزمایشگاه کلینیک 16 آذر. وقتی جواب آزمایش را گرفتم، پرسیدم: «مثبته؟» خانمه لبخندی زد وپرسید: « میخواستی؟» گفتم: «معلومه.» جواب را که نگاه کردم فهمیدم مثبته. تقریبا دو ماه قبل بود که مریم نظری رفته بود آزمایشگاه و با همدیگه کلی توی اینترنت دنبال نمودارهای BHCG گشته بودیم. برای خودمون یه پا دکتر شده بودیم!!
ته دلم خوشحال بودم ولی تازه نگرانی واقعی را برای به دنیا آوردن و بزرگ کردنت احساس کردم.
میدانستم که باید برم دکتر، ولی چون قبل از بارداری خیلی مطالعه کرده بودم و مشاوره هم رفته بودم، خیالم راحت بود، غافل از اینکه روزگار، بازیهای زیادی داره!! هفته آخر ماه مبارک بود، روزههامو تا اون موقع گرفته بودم تااینکه دچار مشکل شدم. اون شب سر نماز خیلی گریه کردم. از خدا خواستم اگر صلاحه این بچه رو برامون حفظ کنه. حسین متوجه ناراحتیام شده بود. گفت:«هنوزکه خبری نیست. یعنی اینقدر دوستش داری؟» گفتم: «خوب بچهامه!» یادم افتاد یه جایی خوندم که علاقه مردان به فرزندشون جنبه عینی داره یعنی معمولا تا وقتی که بچه به دنیا نیاد و به عینه حسش نکنن، حس واقعی پدر بودن رو نمیچشند!
فرداش بابایی برام از دکتر عمید وقت گرفت. اونم گفت که باید 2 هفتهای استراحت مطلق داشته باشم و وقتی فهمید روزههامو گرفتم کلی شاکی شد. گفت که وزنت نسبت به قبل کم شده و نباید روزه بگیری. خلاصه قصه ما شروع شد.
یکی دو ماه اول حالم خوب بود. مامان خیلی خوشحال بود و میگفت خدا رو شکر که مثل خودش بد ویار نیستم. ولی بالاخره یه روز صبح شروع شد. طوری بود که بعضی روزها هر چی میخوردم هدر میرفت، حتی آب! یادمه حتی تا دستشویی هم دوام نمیآوردم. این بود که یه سطل پلاستیکی رو به این کار اختصاص داده بودم، یه دونه توی خونه خودمون و یه دونه هم توی خونه مامان اینا!
زمستون اون سال، بابایی مرتب و هر سهشنبه میرفت جمکران، البته هنوز هم میره. به من هم میگفت که برم خونه ماماناینا تا اگه حالم بد شد کسی دور و برم باشه. اونجا هم ماجرایی داشتم. 5-4 ماه اول که اصلا نمیتونستم آشپزی کنم، فقط کافی بود بوی برنج به دماغم بخوره دیگه تموم بود! خونه مامان اینا هم هر وقت برنج دم میکرد، سطلام رو برمیداشتم و میرفتم ته راهرو!
دایی مجتبی تا منو میدید که سطل به دست به گوشهای میدوم، میگفت: «اه، بازم میخوای حالمون رو به هم بزنی؟»
خونهی خودمون هم بابایی کارش شده بود مالیدن شونههام و دلداری دادن.
خلاصه قصهای بود!! یه مدت هم که هیچی نمیتونستم بخورم جز فلافل! مامان هم بند کرده بود به ساندویچ فلافل و بنده خدا میرفت از سر کوچه برام میخرید و میآورد خونه تا اینکه به اون هم حساسیت پیدا کردم! یه مدت هم منو بسته بود به توپ معجون که اونم به فلافل پیوست!!
هر روز قبل از رفتن به مرکز، مراسم صبحگاهی داشتم! بچههای مرکز میگفتن به خودت تلقین میکنی، محلش نذاری هیچی نمیشه. ولی واقعا تا صبحگاه رو به جا نمیآوردم نمیتونستم چیزی بخورم. بعدش هم بابایی منو میرسوند مرکز. خلاصه اون سال، کلی روزهای کاری به مرکز بدهکار بودم، بس که مرخصی استعلاجی گرفتم!!
اون چند وقت، خیلی سونوگرافی میرفتم، تا اینکه دکتر بهم گفت برم سونوگرافی بیمارستان مهر. پرسیدم: «برای تعیین جنسیت؟» خندهاش گرفت:« خیلی برات مهمه؟»
وقت گرفتم برای اواخر بهمن ماه. ته دلم میدانستم که پسره. یادمه با مریم نظری هم که حرف میزدیم اون هم حدس میزد بچهاش پسره. یادمه وقتی یکی از دوستام میگفت که قبل از سونوگرافی مطمئن بوده که بچهاش چیه، گفتم لابد غلو میکنه ولی واقعا به دل آدم برات میشه. قرار شد با بابایی بریم بیمارستان. بهش گفتم که من حس میکنم که پسر باشه. گفت: «هرچی خدا بخواد، فقط دعا میکنم که سالم باشه.» یه روز برفی بود که با هم رفتیم بیمارستان. شدت برف به حدی بود که مدارس رو تعطیل کرده بودند. خوب یادمه که آژانس گرفتیم. جلوی بیمارستان، راننده اومد دور بزنه که گرفت به یه ماشین پارک شده و کلی با راننده اون ماشین کل کل کردند.
داخل بیمارستان دیدیم سونوگرافی خیلی شلوغه و حالا حالاها باید زنبیل بذاریم! یه خانمی کنارم نشسته بود و معلوم بود که خیلی اضطراب داره. انگار خیلی دلش میخواست با یکی سر حرف رو باز کنه. ازم پرسید: «باردارین؟» و خلاصه صحبتمان گل انداخت. گفت که دوماهه باردار است. تعجب کردم چون با اون چین و چروکهای کنار چشماش بهش نمیخورد. گفت که ناخواسته باردار شده. فکر کنم گفت که 3 تا دختر داره. شوهرش دلش پسر میخواد و مطمئنه که اگه این یکی هم دختر باشه مجبورش میکنه سقطش کنه، برای همین نگداشته که کسی بفهمه و حالا اومده که اگه بچهاش پسرباشه، این خبر مسرتبخش رو به شوهرش بده! دلم خیلی براش سوخت. من زودتر نوبتم شد و نفهمیدم قضیه اون بنده خدا به کجا کشید. برای بابایی که تعریف کردم خیلی ناراحت شد و گفت: «چه آدمایی پیدا میشن!»
وارد اتاق شدیم. شنیده بودم که این خانم رادیولوژیست کارش خیلی دقیقه. هنوز شروع نکرده گفت: «خوب این آقاپسر، بچه چندمتونه؟» به حسین نگاه کردم. احساسم درست بود. اون روز بین تمام خانمهایی که قبل از من وارد اتاق شدند فقط 1 نفر دختردار شده بود. خداییاش با این وضع، چند سال دیگه برعکس حالا، قحطی دختر پیش میاد!!
بهار 85 کارمون شده بود خرید سیسمونی پسرونه. اولین بار که لباس بچگانه خریدیم خیلی ذوقزده شده بودم. وقتی رسیدیم خونه، لباس ها رو به همه نشون دادم. شب هم که بابایی اومد دوباره لباسها رو درآوردم و براش به نمایش گذاشتم.
خوب دیگه نمیتونم ادامه بدم. حسین، طبق عادت همیشگی وسط اتاق دراز کشیده و امیرمهدی، هی میره سراغش و نمیذاره باباش تلویزیون نگاه کنه. هی بهش چنگ میزن،حالا هم گیر داده به ناف باباش!!! وقتی هم که باباش دکش کرده، اومده سراغ من و گیر داده به کلیدهای کیبورد. بقیهاش باشه برای بعد... .
پسرم سلام!
مدتها بود که میخواستم برات بنویسم، اما خب دیگه مامان اکرم است و هزار سودا!!
بالاخره هم برات یه وبلاگ ایجاد کردم توی blogspot اما از اونجایی که خیلی وارد بودم! نتونستم درست و حسابی باهاش کار کنم!! این شد که با راهنمایی چند تا از دوستان اومدم توی blogfa تا اینجا برای پسر قشنگم بنویسم.
وقتی که وبلاگ مامان علیرضا رو دیدم، به نظرم رسید چقدر کار قشنگیه که یه مادر برای پسرش، فقط و فقط برای بچه خودش بنویسه، البته دیگران هم مجازند که این حرفها رو بخونن! از بابایی هم خواستهام که اگه فرصت کرد اون هم برات بنویسه.
عزیز دلم!
این حرفها رو به عنوان یادگاری مینویسم، شاید یه روزی برسه که دیگه فرصت گفتن خیلی از حرفها رو نداشته باشیم، به هر حال روزگار ما روزگار قحط الزمانه!! آدم برای کارهای یومیه خودش هم وقت کم میآره، چه برسه برای خاطره نویسی و حدیث نفس!
خیلی از این حرفها خاطرات روزهای گذشته است که فرصت نکردم بنویسم و میخوام قبل از این که غبار زمان اون ها رو کمرنگ کنه و از حافظه ضعیف من پاک بشه یه جایی ثبتشون کنم!!
امیدوارم یه روزی خودت این حرفها رو بخونی و براشون comment بذاری!!!
از صمیم قلبم دوستت دارم، اگرچه که بعضی موقعها با شیطنتهات، بدجوری روی اعصابم پیادهروی میکنی!!!
از خدای مهربون برای تو نازنینم، طلب موفقیت، سلامت و عاقبت بهخیری میکنم... .