








بازهم این قصه به تاخیر افتاد!
برگشتن مامان فاطمه، سوغاتی و مهمون بازی های بعدش باعث شد که خیلی نتونم سر بزنم و بعدش هم که خورد به اخبار و حوادث اخیر.
عزیزم! منو ببخش که اینقدر بی حوصله ام! چیزهایی می بینم که نمی دونم باید در قبالشون چه کاری انجام بدهم و از طرفی توضیح دادنش برای تو سخته! فقط آرزوی دنیای بهتر و روزگار آسانتری برای تو و نسل تو دارم!
آرزو می کنم، اشک ها و غصه های این روزهای خودمون رو هرگز در چشم های معصومت نبینم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این خاطره هم فقط برای ثبت در تاریخ!!
اون روز کلاس داشتم و نمی تونستم بیام دنبالت، بنابراین بابایی این وظیفه رو به عهده گرفت. بابایی تعریف می کرد که موقع برگشت، داشتید از میدان ولیعصر رد می شدید و میدان هم گوش تا گوش پر از ل.با.س.شخ.ص.یهای ب.ات.وم به دست! آنقدر وضعیت غیرعادی بود که توی فسقلی هم احساسش می کردی و با تعجب پرسیده بودی که:
- اینا کی ان؟
- هیچی عزیزم. یه مشت لاشخورن!!
از اونجایی که کلا روابط عمومی خیلی خوبی داری و باید آداب دانیت رو همه جا نشون بدی، به هر کدومشون که می رسیدین، بلند و با کمال ادب و احساس اعلام می کردی که:
- سلام لاشخو (لاشخور)!! ![]()
این وسط، بابایی بنده خدا مونده بود که چطوری شما رو دعوت به سکوت کنه!!! ![]()
از جلوی یک نمایشگاه ماشین عبور میکنیم که صدایم میزنی: اکرم جان! (تازگی ها دوباره این عنوان دارد جای عنوان مقدس مادر را میگیرد!)
- جانم!
- ببین! ماشین پلیسه!
چشمم میافتد به یک بنز الگانس نقره ای داخل فروشگاه. اول به اصطلاح میام حرفت را اصلاح کنم:
- نه مامان! این که ماشین پلیس نیست.
بعد یک دفعه دوزاری کج و کولهام میافتد که:
گل پسرم شباهت این ماشین را با ماشین های بنز پلیس تشخیص داده!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داخل حیاط منزل مامان اینا، داشتیم به قول تو، هوا می خوردیم! گوشم پیش خاله مریم بود و چشمم به تو که داشتی جعبه ابزار رو زیر و رو می کردی! بهت گفتم: "مامان جان! دست نزن! یه وقت دستت می بره یا یه چیزی رو می اندازی روی پات!"
بدون اینکه روتو برگردونی، گفتی: "لازم نیست نگران باشی!!"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مامان فاطمه، دوشنبه پیش (۷ اردیبهشت) برای اولین بار رفت حج عمره. یکشنبه بعد از ظهر، آخرین جلسه توجیهی شون بود و تازه توی جلسه بهشون اعلان کردند که باید ظهر دوشنبه توی فرودگاه باشن. می گفتن که چون پروازشون سعودیه لحظه آخر ساعتش رو اعلام کرده اند.
تصادفا اون روز از سرکار، به اصرار تو رفته بودیم خونه مامان اینا. جالبه که من می خواستم بریم خونه خودمون و از تو اصرار که بریم خونه مامان فاطمه.
خلاصه مامان با حالتی عجول و عصبی اومد خونه و تند و تند مشغول جمع و جور کردن کارها و خداحافظی های باقیمانده اش شد و من هم مشغول آماده کردن و چک کردن وسایلش شدم. از شانس ما خاله مریم اینا هم نمایشگاه داشتند و مریم دیر اومد خونه.
تو که این همه عجله و رفت و آمد را می دیدی، مرتب توی دست و پا بودی و وسایل رو بیشتر به هم می ریختی!! مامان فاطمه لباسش رو پوشیده بود که بره از چند تا از همسایه ها خداحافظی کنه که گیر دادی: کجا میری؟
یه دفعه مامان آمپرش زد بالا که: "میرم بهشت زهرا!!
(دور از جونش!!)
شروع کردی پا به زمین کوبیدن که: "من هم می خوام بیام!!!"![]()
![]()
صبح هم گیر داده بودی که: "من هم می خوام برم مکه!!"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

گل پسرم و جوجوی محبوبش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از جالبترین کارهای امیرمهدی توی این سفر، سلام دادنش موقع ورود به حرم بود. اولین باری که رفتیم زیارت امام رضا (ع)، امیرمهدی خیلی ذوق زده بود. وارد صحن جامع شدیم و بعد هم آمدیم تا جلوی درب صحن سقاخانه. ایستادیم و دست به سینه گذاشتیم و خدمت حضرت سلام کردیم. به امیرمهدی گفتم: "مامان جان! روتو بکن به این سمت و به امام رضا سلام کن" و گنبد را نشانش دادم.
عکس العملش، صادقانه ترین و شاید قشنگ ترین سلامی بود که دیده بودم. گردنش را کج کرد و با ناز و غمزه کودکانه ای گفت: "سلام امام رضا!" برای یک لحظه بغضم گرفت و اشکم سرازیر شد. چه دنیای صادقانه و زیبایی است، دنیای کودکی... .
فکر می کنم شب دوم بود که همگی رفتیم حرم. امیرمهدی تا چشمش افتاد به ویلچر عاریتی خاله اشرف، پدر ما را درآورد که این مال منه و من می خوام سوار شم. هرچه هم توضیح و تفصیل دادیم که نمیشه و خودت باید راه بیایی گوشش بدهکار نبود. بالاخره هم رضایت داد که با خاله اشرف، دو ترکه سوار شوند!!![]()
شب بعد که با مادرم و خواهرها و امیرمهدی و مریم و مهدیار رفته بودیم، رفتیم توی رواق همیشگی و مشغول زیارت نامه خواندن شدیم و امیرمهدی و مهدیار هم مشغول بازی و این طرف و آن طرف دویدن. یک دفعه سر بلند کردم و دیدم امیرمهدی نیست!! مامان بنده خدا داشت سکته می کرد. مریم هم حسابی هول کرده بود. خلاصه عملیات جستجو شروع شد و ما هم از دلشوره رو به موت!! یکدفعه مریم داد زد که: "اوناهاش!" دیدم با خیال راحت توی بغل یکی از خدام خانومه. کلی عصبانی شدم. جالب اینجاست که خانومه گفت: "داشت می رفت از در رواق بیرون که دیدمش. بهش می گم که گم شدی کوچولو؟ خیلی خونسرد نگاهم میکنه و اصلا جواب نمیده. بعد هم میگم خب مامانت رو صدا بزن تا پیدات کنن، توی بغل من جا خوش کرده و هیچی نمیگه!!"![]()
شب آخر که دیگه واقعا پرماجرا بود.
اول اینکه یواشکی با خودمون دوربین بردیم و هول هلکی چند تا عکس انداختیم. مساله بعدی، مشکل همیشگی ما بود یعنی دستشویی رفتن آقا پسر!! قبل از حرکت به سمت حرم چندبار تذکر دادم که مامان جان دستشویی داری؟ بیا ببرمت! که سفت و سخت مخالفتش رو ابراز کرد. مثل همیشه هم سر لباس پوشیدن کلی مساله داشتیم تا راضی شد و بعد از کلی معطلی برای مادرم اینا و مریم، هول هولکی رفتیم حرم. توی رواق همیشگی داشتند با مهدیار بازی می کردند که اومد و و اعلان کرد که دستشویی داره.
خلاصه کیف وسایلم رو گذاشتم پیش مادرم اینا و بدو بدو رفتیم تا صحن جامع. این بعد مسافت هم مساله ایه ها!! حالا مگه می رسیدیم!!
بالاخره رسیدیم. اما قبل از شروع عملیات، یه دفعه شازده ما نتونست جلوی خودشو بگیره و خلاصه بعله!!![]()
داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. یعنی کارد می زدی خونم درنمی آمد!! نمی دانستم با این وضعیت فجیع چه کار کنم. از طرفی نه موبایل همراهم بود که با مادرم اینا تماس بگیرم نه کیف پولم که تاکسی بگیرم تا هتل!! بعد هم یادم افتاد که لباس اضافه برایش برنداشته ام. گفتم شاید مریم همراهش لباسی چیزی داشته باشد.
خلاصه توی دستشویی! (منظورم توی راهروهای عریض و طویلش است!!) در به در دنبال موبایل می گشتم. اون وقت شب هم خیلی خلوت بود. چند تا دخترخانوم ایستاده بودند و ازشان پرسیدم موبایل دارید؟ که خیلی مشکوک بهم نگاه کردند و من هم برای رفع اتهام، توضیحات مبسوطی دادم!!
بالاخره شماره گرفتم ولی آنجا اصلا آنتن نمی داد!
از نظافتچی های آنجا پرسیدم وسیله گرمایشی ندارید که من لباس های پسرم را رویش خشک کنم که فرمودند خیر!!
دیگر مانده بودم چه کار کنم که یادم افتاد اتاق های بازرسی ورودی حرم، بخاری برقی دارند. هوا هم فوق العاده سرد بود و می ترسیدم که بچه هم سرما بخورد! پیچیدمش لای ژاکت خودم و آمدم تا بازرسی و به 2 نفر خانومی که آنجا بودند توضیح دادم و آن بندگان خدا هم کمال همکاری را با من کردند.
خلاصه ماجرایی بود. ملت می آمدند داخل اتاق بازرسی و با مدل جدیدی از خشکشویی مواجه می شدند!!![]()
بالاخره شلوارش را با مصیبتی خشک کردم و بعد از تشکرات فراوان از آن 2 بانوی مهربان راه افتادم به سمت داخل حرم. داخل صحن سقاخانه که رسیدم دیدم مامان اینا دارند می روند و بعد از کلی اظهار نگرانی که چی شد و کجا بودی؟! با هم خداحافظی کردیم و من و امیرمهدی رفتیم داخل پیش مریم و مهدیار و تا نماز صبح ماندیم. اینقدر هم حواسم پرت شد که دیگه نتونستیم عکسی بگیریم!!
به هر حال با همه این تفاصیل، سفر پرماجرا و البته خوبی بود.![]()

قبل از حرکت به سمت حرم- قربون ژست مدیرعاملیت برم من!![]()

صحن جمهوری- امیرمهدی و مهدیار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمهها و دشتها
خوش بحال دانهها و سبزهها
خوش بحال غنچههای نيمهباز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی بکام
باده رنگين نمیبينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
«زندهياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»
بهار ۱۳۸۸ مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این دومین بار بود که با امیرمهدی می رفتیم مشهد. بار اول اردیبهشت ۸۷ من و امیرمهدی و همسرخان با دایی مصطفی اینا و مامان فاطمه بودیم و خلاصه امیرمهدی با همراهی و همکاری ملیکا، حال اساسی به همگی همسفران داد! نه گرفت!!!![]()
این بار (آبان ماه) بهتر بود البته! این سفر زنانه بود. البته پسرک این وسط چه می کرد، خدا عالم است!!
من و امیرمهدی و مامان فاطمه و خاله ها با جمعی از دوستان (مریم و مهدیار و مادرش اینا و ...). این سفر هم به لطف و دعوت مریم نصیبمون شد اون هم روز عرفه و عید قربان.
بگذریم که من و خاله مریم هر دومون یه عالمه پروژه و مشق!! داشتیم و تا لحظه آخر مردد بودیم که بریم یا نه که به لطف دایی مجتبی و لپ تاپش که تا آخر سفر ما رو همراهی کرد!! مشکلمون حل شد.
توی اون ایام، مشهد خیلی شلوغ بود و بلیط قطار به سختی نصیبمون شد، اون هم قطار اتوبوسی! به هر حال تا ساعت ۶-۷ بعد از ظهر، توی قطار، اوضاع بد نبود، اما وقتی امیرمهدی و مهدیار، خمیازه هاشون شروع شد، دیگه دوران خوشی به پایان رسید!! (داشتم فکر می کردم که چه توهمی بود!!
)
خلاصه مهدیار گرفت خوابید، اما امان از خوابیدن پسرک ما. ۱ ساعتی خوابید و بعدش دیگه بیچاره شدیم. خوابش به هم خورده بود و فریاد و فغان از روزی که یه همچین فاجعه ای رخ بده!!![]()
بعد از کلی جیغ و هوار، رضایت داد که شام بخوره و بعدش هم دیگه نخوابید. طفلک مریم پا به پای من بیدار بود. هرچی گفتم تو که پسرت خوابیده، برو استراحت کن! نرفت. خلاصه اون شب ما رو مرام کش کرد
. مسافران که داخل واگن، کف کرده بودند از این همه سرتق بازی پسرک و اینکه نیم وجب بچه نمی گیره بخوابه!!
و هی هیس هیس می کردند.
دست آخر مجبور شدیم با مریم بریم توی راهروی قطار بساط پهن کنیم و به زور دفتر نقاشی و مداد رنگی و خوراکی، پسرک رو ساکت کردیم. جالب بود که موقع راه رفتن از خستگی سکندری می خورد ولی راضی نمی شد بخوابه!! توی راهرو هم به شدت سرد بود و به ناچار برگشتیم توی واگن که دوباره شروع کرد به بهانه گیری و داد و هوار. این بار هرچی کاپشن و پالتو و ژاکت بود جمع کردم و رفتم توی راهروی قطار و امیرمهدی رو روی پاهام خوابوندم و یک خروار لباس روش انداختم. ظرف ۳ سوت خوابش برد!!
یکی نیست بگه خب بچه جون! خوابت میاد،بگیر بخواب دیگه!!
ملت می آمدند رد می شدن و با تعجب من را نگاه می کردند و چه فکری می کردند، خدا می دونه!!![]()
بالاخره حدودای ۲-۳ صبح رسیدیم مشهد. پیاده شدیم و رفتیم داخل یک حسینیه، چون توی اون وضعیت شیرتوشیر، هنوز هتل، خالی نشده بود. صبح اول وقت رفتیم هتل و جاگیر شدیم.
حالا بماند که من و خاله مریم چه روز عرفه ای داشتیم و چقدر اعمال انجام دادیم
و به جاش نشستیم، مشقامون رو نوشتیم و کلی دعا به جون مخترع لپ تاپ کردیم و سر شب، توی فلکه آب داشتیم دنبال کافی نت می گشتیم که مشقامون رو برای استادهامون بفرستیم!!![]()
این وسط هم مریم بنده خدا همه جوره با من همکاری و همدلی کرد تا من به کارام برسم. مریم جون انشالله بتونم جبران کنم خواهر!![]()
![]()
پ. ن: قسمت دوم، انشالله بعد از امتحانات، به سمع و نظر!! عزیزان خواهد رسید. شدیدا !! دعا بفرمایید که وضع خراب است و درس ها تلنبار!!
فعلا تا اواخر بهمن، خدا نگهدار!!![]()
سر برمی گردانم و چشمم به بیلبورد بزرگی می افتد که بارها دیده ام. کلوزاپی از یک دخترک با چشم هایی که اشک در آنها لب پر می زند. عکس، عجیب زنده است و انگار با من حرف می زند.
آرام در گوش پسرک می گویم: "داره گریه می کنه."
پسرک سرش را به طرف پنجره ماشین می گیرد و بلند می گوید: "نی نی! چرا گریه می کنی!؟"
و هزاران فکر به ذهنم هجوم می آورند: مادری که دیگر آغوش مهربانش را در کنار خود ندارد. دست های گرم و پدرانه ای که دیگر نیستند تا احساس امنیت خاطر را برایش سوغات آورند. برادر و خواهری که زیر آوار مانده اند و ترسی که به تمامی تجربه می کند و
تنهایی او و هزاران کودک دیگر در همه دنیا و در میان آتش و خون و دود همه جنگ ها...
به پسرکم نگاه می کنم و بعد به آن چشم های کودکانه و آن نگاه ترسان دخترک!
به کدامین گناه...

این عکس، صرفا جنبه تزیینی ندارد!
واقعی است!!
- الهی بگردم! چرا گریه موکو.نی (می کنی)؟! بیا بوس کنم!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داشتی شیطنت میکردی که مامان فاطمه بهت گفت: ای پدرصلواتی!!
با لحنی که انگار بخواهی حرفش را تصحیح کنی، گفتی: نه! پدرسوخته!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واقعا من نمی فهمم چرا وقتی یه نفر می خواد تو رو از سر خودش باز کنه، اینقدر سماجت می کنی؟!
باز هم رفته بودی سراغ اشرف بیچاره و هی دور و برش می پلکیدی و نطق میکردی. اون هم دادش رفت به آسمون که "برو پی کارت!!" تو هم شروع کردی به مسخره بازی:
- خاله اشرف!
- ...
- خاله اشرو!! (Ashroo)
- ...
خاله اشری!!! (Ashri)
- ....
- خاله اشرا!!!! (Ashra)
- ....
در اینجا: هوار مجدد اشرف!!![]()
صدات می کنم که قضیه رو حل و فصل کنم: مامان جان! ولش کن! آخه چیکارش داری؟ ببین خودت تنت میخاره!!!
امیرمهدی: نه! خاله اشرف میخاره!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این عکست رو هر وقت نگاه میکنم حسابی خنده ام می گیره و دلم هم می سوزه. یادمه توی پارک هنرمندان گیر ۳ پیچ دادی که من تاب میخوام. ما هم گفتیم بذار بشینه حسرتش به دل بچه نمونه!!بعدش اینجوری مونده بودی و نمی دونستی چطوری روش بشینی!!
این هم یه جور مردم آزاری یا کودک آزاریه!!!

این قضیه مربوط به دو ماه پیش است که مثل همیشه با تاخیر آپلود می شود!! خاطرات مشهد هم باشد برای پست بعدی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هيچي از اين بدتر نيست که بعد از مدتها بخواي کمي از اين شکل و شمايل زاقارت!! دربيايي. با عجله از محل کارت بياي بيرون و فراموش کني پول کافي برداري و بعد بري و کلي جلوي چند نفر خانوم محترمه ضايع بشي و بدو بدو بري و بعد از تست ۲-۳ تا عابربانک خراب، موفق به اخذ پول بشي و از هول و نگراني که مبادا جگرگوشه ات توي مهد کودک بمونه، انقدر حرص بخوري که حالت تهوع بگيري و بعدش بفهمي که گل پسر، دسته گل به آب داده و همه لباس هاش رو آبياري کرده و مجبوري امروز با يه لباس درب و داغون عاريتي ببريش خونه.
بعدش مجبور مي شي دست به دامن (البته به عبارت اصح و ادق، شلوار!) همسر جان بشي که برود دنبال فرزند دلبند و ۲۰۰ بار تکرار کني که: مبادا دير کني! و بعدش براي اينکه کمتر فکر و خيال به سرت بزنه، يک مجله ... که آنجا روي ميز افتاده برداري و با اينکه هيچ وقت هم علاقه اي بهش نداشتي ورق بزني و يهو چشمت بخورد به مقاله اي با اين عنوان که: "بگوييد آرزويتان چيست تا بگويم مردم شما را چگونه مي بينند؟" يا يک همچين چيزي! به قلم آقاي دکتر ... که خيلي هم شهره آفاق و انفس است!!
بعد همينجوري مقاله را بخواني و يک دفعه يک پاراگراف از مقاله مثل خاري توي چشمت فرو برود که:
"مادري که در عنفوان جواني، فرزند خود را به شيرخوارگاه و سپس به مهدکودک مي سپارد، بايد توقع داشته باشد که اين فرزند در دوران سالمندي او را به خانه سالمندان بسپارد چرا که فرزند فکر مي کند که اگر چنين کاري خوب نبود که مادرش مرتکب آن نمي شد!! ..." و قس علي هذا... .
بعد هزار جور فکر و خيال بياد و همينجور توي سرت چرخ بخوره که:
يعني اين آقا حواسش نيست که با اين مجله و آمار بالاي خوانندههايش دارد مثلا فرهنگ سازي ميکند و نبايد هر حرفي را به خورد خلق الله بدهد؟
يعني نمي داند که ممکنه خيلي از مادران شاغل، اين مقاله را که به قلم يک شخصيت معروف و به اصطلاح فرهنگي نگاشته شده بخوانند و دلشان هري بريزد پايين؟
يعني نميفهمد که دقيقا دارد يک چهره سنگدل و بيمسئوليت از مادران شاغل ترسيم ميکند؟
يعني ايشان خبر ندارد که خيلي از اين مادران، از سر ناچاري و فشار مالي دلبندشان را از خودشان دور ميکنند؟
يعني نميداند که خيلي از روزها وقتي جگرگوشه شان را به مهد مي سپارند، احساس خفگي گلويشان را چنگ مي زند و توي خيابان يواشکي اشک هايشان را پاک مي کنند؟
اصلا گيرم که مادري از سر نياز مالي کار نکند، ولي آيا فکر نمي کند که بسياري از مادران تحصيل کرده ما با حضور در اجتماع و استفاده از توانمندي هايشان است که بهتر مي توانند نفس بکشند، به خودشان بگويند و ثابت کنند که: هستند و مي توانند؟
يعني اين آقاي محترم، نديده است بسياري از مادران ما را که بعد از بزرگ شدن بچه هاي قد و نيم قدشان و ازدواج آنها و تنها ماندن خودشان از خود مي پرسند که راستي سهم من از زندگي همين بود؟ حالا ديگر براي چه کسي زندگي کنم؟!
يعني ايشان فکر ميکند که مادري يعني فقط و فقط ماندن در کنار فرزند براي همه دقيقه ها و ساعت ها و ثانيه ها؟
يعني اين آقا نميداند که بسياري از مادران شاغل، بسيار بيشتر و بهتر از بسياري از مادران خانهدار، براي فرزندشان وقت صرف ميکنند و حوصله به خرج ميدهند و مايه ميگذارند؟
يعني خبر ندارد که قوانين مسخره کار، مساله تقابل ميان مادر شدن و شاغل بودن را درنظر نگرفتهاند و بعد از گذشت سالها، تنها تغيير عمدهاي که در مورد مادران شاغل صورت گرفته، افزايش مرخصي زايمان از 4 ماه به 6 ماه است؟!
يعني نميفهمد که اگر قوانين کار، قدري بيشتر مصالح کودکان اين کشور را درنظر ميگرفت، هيچ مادري، بلانسبت، مغز خر تناول نکرده که از تسهيلات و مرخصيها استفاده نکند؟!!
يعني اين آقا نميداند که خيلي از مادران خانهدار هم علاقه دارند شغلي داشته باشند تا از ساعات طولاني و تمام نشدني و کسل کننده روز خود را به نحوي مطلوبتر بگذرانند؟
يعني خبر ندارد که اجراي سيستم کار پارهوقت، ميتواند منتهاي آمال يک مادر شاغل باشد، ولي چنين چيزي در سيستم شغلي و حرفهاي کشور چندان قابل قبول نيست؟
اين آيا و شايدها کم کم دارد مغزم را منفجر ميکند! خودم بعد از مادر شدن دراين تناقض ميان مادر بودن و شاغل بودن گرفتار شدهام و هنوز هم بعد از 3 سال و اندي درونش دست و پا ميزنم و اين حس عذاب وجدان لعنتي رهايم نميکند!
کارم تمام ميشود و به همسرخان زنگ ميزنم. ميشنوم که با پسرک حرکت کردهاند. نفس راحتي ميکشم و ميگويم که شما برويد! خودم ميايم.
به خانه که ميرسم، گوشهايم را تيز ميکنم تا صداي پسرک را بشنوم. از سروصدا خبري نيست. در را باز میکنم و با خانه سوت و کور مواجه ميشوم.
ميروم سراغ تلفن و شماره همسري را ميگيرم. تماس قطع ميشود و دوباره ميگيرم. اين بار صداي همسرخان را ميشنوم که به پسرک ميگويد: «بيا با مامان حرف بزن!» پسرک گوشي را ميگيرد و شنيدن صداي سلامش کافي است تا اشکهايم سرازير شود. گلويم چنان گرفته که نميتوانم کلمهاي به زبان بياورم. بالاخره با صداي لرزاني حالش را ميپرسم: «خوبي ماماني؟ عسلم؟ الان کجايي؟ کي اونجاست؟» پسرک برايم از گنجيش (گنجشک) و هواکش و ... خلاصه همه ريزهکاريهاي دور وبرش ميگويد!!
همسري توضيح ميدهد که با هم رفتهاند کارگاه و زود برميگردند. خيالم راحت ميشود، اما آن احساس خشم و ناراحتي بعدازظهر رهايم نميکند. چشمم به ظرفشويي و ظرفهاي کثيف داخلش ميافتد. نميدانم چرا ياد آگاتا کريستي ميافتم که گفته بود، ايده داستانهاي جنايياش را وقتي پيدا ميکند که ظرف ميشويد، چون از اين کار متنفر است!! ميروم سراغ ظرفها و حرصم را سر آنها خالي ميکنم، چنان قيژ قيژي و تق و توقي راه انداختهام که نگو!
دوباره ياد آن مقاله احمقانه و نويسندهاش، آقاي دکتر ... ميافتم، با آن ايدههاي مسخرهاش در مورد زندگي شاد و بيدغدغه.
اااااااااااه. باز هم اين اشکهاي لعنتي!! مرده شور خودش و مجلهاش را ببرند!!!
رفته بودیم مشهد و یکی دو روز قبلش درگیر کارای خونه و محل کار و درسام بودم تا بتونم همه رو یه جوری به سرانجام برسونم و بتونیم یه مسافرتی بریم که بالاخره دقیقه نودی شدیم ولی رفتیم. در موردش سر فرصت می نویسم. چون فردا امتحان میان ترم دارم و نمی رسم مفصل بنگارم!!
یه اتفاق مهم که توی اون گیرودار نتونستم در موردش بنویسم سالگرد وبلاگمون بود:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز ۱۵ آذر دومین سالگرد تولد وبلاگ تو بود عسلکم! خوشحالم که درباره تو و برای تو می نویسم. اینها خاطرات اتفاقاتی است که بعضی اشک به چشمانم آورده و بسیاری لبخند. زمان، چاشنی شیرینی است برای خاطرات، چرا که خاطرات تلخ را هم به نوعی شیرین می کند (خودمونیم چی بافتم ها!)
تصور اینکه در دوران نوجوانی یا جوانی و حتی کهنسالی این خاطرات را چندباره بخوانی برایم بسیار شیرین است.
عزیزکم! این هدیه را به یادگار از من بپذیر!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز چهارشنبه ۲۹ آبان رفتیم پاساژ بوستان برای شرکت در قرار وبلاگی. شاسکول بازی من باعث شد که دیر حرکت کنم سمت خانه مریم و در نتیجه از آنجا هم خیلی دیر حرکت کردیم غافل از اینکه آن شب تیم ملی با امارات بازی داشت و خیابانها بسی شلوغ بود! خلاصه با کلی تاخیر رسیدیم سر قرار و خیلی فرصت نشد که دوستان عزیزمون رو ببینیم. حتی متوجه شدم که شیلا جون (مامان نیما) هم آنجا بود ولی چون من به چهره نمیشناختمش متوجه نشدم
. سعی کردم از همه بچه ها عکس بندازم ولی نیما و نیروانا و هستی و ... (باز هم هست؟
) از قلم افتادند.
همان زمان کمی هم که اون جا بودیم خوش گذشت، البته اگر از چند مورد گیس و گیس کشی میان بچه ها بگذریم در مجموع خوب بود:
گل پسرم در یک اقدام ابتکاری یکی از صندلی ها رو با کلی ضرب و زور از پله های یکی از آلاچیق های سرسره دار (یا سرسره های آلاچیق دار!
) برد بالا! بعد از این همه نوآوری یه دفعه بچه های دیگه هم هجوم آوردند داخل آلاچیق و جنگ مغلوبه شد! امیرمهدی هم آمپرش زده بود بالا و سعی می کرد با گفتمان!
(همان چنگ و دندان) از مایملکش (صندلی مربوطه) دفاع کند! که بالاخره با دخالت یکی از خانوم مربی ها قضیه فیصله پیدا کرد.
به هر حال ناچار شدیم سریع برگردیم و فرصت نشد با دوستان گپ بزنیم. از همگی معذرت میخوام. انشالله قرار بعدی و قرارهای بعدی!![]()
با مریم و مهدیار برگشتیم و بعد از کلی نق و نوق از جانب بچه ها تصمیم گرفتیم به شکممان صفایی بدیم و خلاصه به خیر و خوشی از هم جدا شدیم و عازم منزل گشتیم.
مریم جان! ممنون از لطفت. بسی خوش گذشت. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای مراسم مادربزرگم، از شهرستان مهمان داشتیم. یکی از این مهمانها، پسرکی ۵/۱ ساله بود به نام "امیرحسین" که خیلی تخس و بلا بود و ظاهرا امیرمهدی هم در مقابل شیطنتهایش، خیلی خیلی مهمان نوازی به خرج داده بود!!
اون روز من رفته بودم سر کار و زحمت مراقبت از امیرمهدی افتاده بود به گردن مادرم. این ها نقل قولهای مادرم است از مناسبات امیرمهدی و امیرحسین:
کنترل تلویزیون رو برداشت و دوید سمت امیرحسین: "نی نی! این چیه؟!"
مامان فاطمه: "مامان جان! اسمش امیرحسینه."
- نههههههههههههههه! نی نیه!
(حتی حاضر نبود به اسم صدایش کند!!)
امیرحسین بنده خدا هم ذوق زده آمده بود سراغ کنترل که پسرک پا به فرار گذاشت و پشت مامان فاطمه قایم شد!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پسرک در حال شماره گیری در بینی مبارک! پس از قدری جستجو و کاوش، گردالی مربوطه
را به سمت مامان فاطمه می گیرد: مامان فاطمه! بده نی نی بخوره!![]()
فدای این همه سخاوت و مهربونی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیرمهدی: مامان فاطمه!
- جانم!
- نی نی سوسک بخوره؟!
- چی؟ نه مامان! کثیفه!
- نه! بخوره!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

وروجک ما- تابستان ۸۶- پارک ساعی
پ.ن: هر سال مهد امیرمهدی طرح کنترل سلامت اجرا می کنه و متخصصهای مختلفی بچه ها رو چک می کنند. امسال برایم نامه ای آمده که کارشناس گفتاردرمانی نوشته باید امیرمهدی رو ببرم برای گفتاردرمانی تا خدای نکرده برای مدرسه دچار مشکل نشه. حالم خیلی گرفته شد.
کسی مرکز گفتار درمانی یا متخصص خوب می شناسه که به من معرفی کنه؟ ممنون می شم